<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انگاره‌ها</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 04:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خواب های آشفته</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید پیش آمده باشد که خیلی از چیزهای دیگران را با خودت مقایسه کنی و بعد ببینی که مال تو چقدر کوچك بوده و مال اون یکی چقدر متناسب با جاهای دیگرش است. منظورم دماغ و هیکل و یا مدل مانتو و رنگ کیف و ...  نیست واصلا حرف من اینها نیست بلکه میخواهم بگویم که &quot;مقایسه کردن&quot; همیشه یک گوشه دل آدمها را پر کرده چه بخواهند و چه نخواهند. باید انصاف داد که وقتی برای خرید کفشی و یا لباسی از ده جا قیمت می‌گیری و جنس و کیفیت و حتی اخلاق فروشنده برایت می‌شود ملاک خرید آن جنس، آنوقت چگونه می‌شود که در مقابل یک برنامه نمایشی تلویزیونی قرار بگیری به فکر مقایسه کردن نیافتی؟ آنهم وقتی که مثلا در جایی برای آنکه کسی پیامش را بخواهد به مخاطبینش برساند در پشت تریبونی که همه حضار بر روی صندلی نشسته‌اند، او تمام قد می ایستد و حرف میزند و حتی مورد نقد هم قرار می‌گیرد ولی کمی آنطرف‌تر کسی هست که بر روی یک صندلی گشادتر و فراختر مثل تخت‌های اوین و درکه و دربند و... با بساط قلیان و دیزی و جوجه و آش و چای و سیگار و بستنی لم می‌دهد و جماعتی مثل گوسفند که درهم میلولند در انتظار باز شدن درب آغل لحظه شماری می‌کنند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از در که بیرون میزنم همین که هوای تازه به مشامم می خورد تازه می‌فهمم که من چقدر حسودم و در آتش این حسرت می‌سوزم. چقدر دلم می‌خواست که او را به اندازه خودم کوچک می‌کردم و بزرگی و عظمتش را در هم میشکستم. آه این امکان ندارد ولی ایکاش میتوانستم در قد و اندازه او باشم.آری پدرم را میگویم و من همچنان به او حسادت میورزم. او شب و روز دارد می‌نویسد، آنقدر می‌نویسد و میخواند که آرتروز گردن گرفته است و پاهایش مثل یک متکا ورم میکند و بعد که بلند می‌شود دو قدم راه برود تا ورم پایش بخوابد همینکه دردش میگیرد از روی ناچاری می‌نشیند و باز میخواند و مینویسد و میخواند و می‌نویسد. هیچ وقت او را در حالت دیگری ندیده ام. حتی کهولت سن انگار نتوانسته است از شوقی که او به نوشتن و خواندن دارد بکاهد. احتمالا روزی که اولین نتیجه‌اش بتواند کلمه &quot;آب &quot; را بنویسد او فرصت میکند تا لیوان چایی سرد شده‌اش را که برای صدمین بار است عوض کرده‌ایم در دست بگیرد و در حالی که سرش را از روی نوشته‌هایش بلند کرده است و عینک قطورش را بر روی پیشانی‌اش می گذارد بگوید آفرین پسرم. حالا بیا کلمه آب را بنویس ببینم آب را چگونه می‌نویسند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمانی بود که خیلی دوست داشتم فلسفه بخوانم اما از اینکه میدیدم خیلی ها فلسفه بافی می‌کنند کمی لجم میگرفت. بعد رفتم سراغ کتاب نیچه و کانت و دکارت و برتراند راسل. آنوقت ها فکر می‌کردم که خیلی مهم شده ام مثل همان فیلسوفها ولی کتاب را که میبستم چشمهایم میشد شبیه گوساله سر بریده‌ای که با شکم خالی برای آنکه نفله نشود سرش را بریده‌اند. بعد تصمیم گرفتم که بروم سراغ کسی که خیلی فلسفه میبافت. ولی او معتقد بود که با من فیلسوف جوان نمی تواند کل بیاندازد. در واقع همان چند جلد کتابی که او قبلا آن را در دستم دیده بود کار خودش را کرده بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنروز در میان ازدحام جمعیت در ایستگاه مترو که عده کثیری نتوانسته بودیم سوار سومین قطار عبوری شویم، نا امید و مضطرب تا انتهای تیرس نگاهم به تونل تنگ و تاریک سرک میکشیدم که ناگهان سه‌تاری را بر روی شانه جوانی دیدم. لابد سه‌تارش را برداشته بودم و در شوق نواختن نغمه های ماهور چنان بی تاب بودم که ناگهان مسئول ایستگاه که از صدای موسیقی خوشش نمی‌آمد و اتفاقا انگشتری عقیق هم در دست داشت، بدون آنکه حرفی بزند سه‌تار را از من گرفت و با ضربه‌ای برق آسا آن را از وسط به دو نیم کرد و سیم‌هایش مثل موهای سیخ سیخ شده صاحب سه‌تار از همه جای آن بیرون زد. این خیالات تلخ و شیرین زمان رسیدن مترو و سوار شدن به آن را کوتاهتر و جذابتر می کند، غیر از آنکه هوس تار و سه‌تار زدن در ملا عام را هم کلا از فکرت بیرون می‌کند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عزیزترین چیزها آخرین چیزهایی است که معمولا از آدم جدا می‌شود مگر اینکه اشتباهی در این وسط رخ بدهد. مورد آخر شده است همین کتاب آشپزی است که بعد از یک کتاب تکانی مفصل که جا برای کتابهای درسی این دو طفلان مسلم گشوده‌ایم، آن را گم و گور کرده‌ایم و هیچ ردی از آن را در کارتن‌ها و زیر تختخواب و انباری نمی‌یابیم. طعم غذای این روزها هم به اندازه همین فعل حرام و ناصوابی که مرتکب شده‌ام شور شور است. بزرگترین دغدغه‌ام امروز داشتن یک کتابخانه بزرگ و یک اتاق بزرگتر به وسعت آشپزخانه رزا منتظمی و به همان دلپذیری ترشی‌ها و خوراک میگو و کباب‌هایی است که طبق دستور او پخته شده‌اند و البته جایی هم برای پنهان شدن از قهر و غضب های بجای همسر کتاب از دست داده که در غیاب همین کتاب، کیک شکلاتی‌اش به لعنت خدا نمی‌ارزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا به صبح چقدر مانده است؟ صدای تیک تیک ساعت مرا بیشتر از هر زمان دیگری میترساند. وقتی که عمویم از مکه آمده بود یک ساعت صفحه سفید عقربه‌ای که قسمت پایین آن دیجیتالی بود برایم سوغات آورده بودکه با بستن آن به دور مچ لاغر و استخوانی‌ام اعتماد بنفس عجیبی در من ایجاد می‌شد. آن روزها لحظات و ثانیه ها مرا نمی‌ترساند. حالا از ثانیه‌هایی که بر دیگران هم می‌گذرد میترسم. لحظات شریف و گرانقدری که که برای هیچ و پوچ به هدر میدهیم، ثانیه‌هایی که هر کدام به اندازه یک ساعت ارزش داشتند. تا به صبح چقدر مانده است تا از این ظلمت اسارت گونه خود را در روشنای روز فکنم و به ساعت گمشده عمویم فکر کنم که چه حس خوبی به من میداد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 04:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذارید نفسی بکشم</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پيغام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو فارغي و به افسوس مي رود ايام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دخترم شيمي مي خواند. او خوب مي‌داند كه اگر گاهي نفسم بند مي آيد و اگر گاهي مثل آدمهايي كه &quot;دچار خفقان&quot; مي‌شوند و نفسشان بند مي آيد و از ته دل آرزوي هواي تازه مي‌كنند، نياز‌اشان فقط به عنصر اكسيژن نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معلم ادبيات دبيرستانم مي‌گفت اين عناصر لوس و مسخره كه در جدول بي روح تناوبي جا خوش كرده اند مثل آب حوض ميمانند كه نه آنقدر سرد و خنك و روح انگيزند كه بتوان با آن لب خشكيده اي را سيراب كرد و نه آنقدر عمق دارند كه بتوان در آن شيرجه زد و در ظهر يك تابستان داغ تني به آب زد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دخترم شيمي مي‌خواند. او خوب مي‌داند كه اگر در اين هواي مسموم و نفس كشي كه هم خودش را و هم مرا تا مرز خفگي سوق مي دهد بواسطه عدم وجود اكسيژن و ساير عناصر مفيد موجود در نوشابه‌هاي گازدار و ديگر عناصر مفيد جدول مندليف و عدد اتمي و جرم اتمي و زبانم لال تاسيسات اتمي نيست. او گاهي درگوشي به من مي‌گويد كه ريه‌ها را بايد از چيز ديگري كه از جنس ديگري هم هست انباشت، چيزي كه در آزمايشگاه‌ها و لابراتوارهاي مجهز و عظيم دانشگاهها پيدا نمي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مي‌گويم پس نفخه روحبخش زندگي را از كجا بجوييم تا نفسي تازه كنيم و شوقي را تا عمق ريه‌هايمان فرو دهيم تا احساس خفگي نكنيم؟ نگاهش را از من مي دزد و آهسته خود را به كنار پنجره مي‌رساند و آن را مي‌گشايد و پنهان از چشمهاي مضطربم نفسي عميق مي كشد و مي‌گويد راستي ديروز شاخ و برگ‌هاي درختي را داشتند قطع مي‌كردند كه همچون دستي جلوي يك دوربين‌ هرزه دانشگاه را گرفته بود از ترس آنكه شايد كساني از تبار مردان شريف در طومار این ناشریفان درپیچند و دوباره در خيابان‌هاي خلوت دانشگاه خواب راحت را از كسي آشفته سازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگوید جوانه ها برای روییدن از کسی اجازه نمی گیرند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 07:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیگانه با آینه ها</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;ساعتها را بگذارید بخوابند، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; **********************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انگاری چهل سال است که در آینه نگاه نکرده ام. سالهاست که با آینه ها قهر بوده ام. &quot;تصویر دوریان گری&quot; را دیده اید؟ مردی که گذشت سالها و قرنها از جوانی اش نمی کاهد؟ مردی که مرور زمان به جای آنکه چهره اش را پیر و چروکیده سازد همچنان زیبا و مغرور رهایش می سازد و گویی بر جسم و چهره او که رویین تن روزگار است اثر نمی کند اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما در خلوت سرد و سیاه این مرد، عکسی بزرگ از او به همان وضوح یک زندگی واقعی، پنهانی و دور از چشم مردم قرار دارد که اثر بهار و خزان چنان بر وی میپیچد که این تصویر زیبا و جذاب هر روز تبدیل به چهره مردی کریه و زشت می شود و پلیدی هایش به جای آنکه بر جمال وی نشیند بر تصویر پنهان او می نشیند و کفتار زشت و منفوری از او می سازد که هر روز بیشتر سعی در پنهان کردن آن از دیگران می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در تمام این سالها داشتم فکر می کردم به اینکه زندگی حتما در این دو بعد جریان دارد. یعنی آنچه هستیم و آنچه که وانمود میکنیم که بوده ایم و این حس دوگانگی جز رنج حاصلی برایم نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی اینها تصویر من نیست. یعنی تصویر خیلی ها دیگر هم نیست. بعضی ها خلوت خانه ندارند و عکسی از آن روی سکه خود را در تاریکخانه های اشباح ننهاده اند تا زشتی هایشان را بپوشانند. من حتی جرات پا گذاشتن در خلوتخانه تاریک و زیر زمین های هزار تویه را که مثل دالانهای بازار میماند نداشته ام و حتی جرات کبریت کشیدن و چراغ بر کشیدن در آن تاریکی ها را نداشته ام از بیم آنکه همه زشتی ها به یکباره هویدا شوند و چون خفاشان بر سر و رویت بپرند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آزمایش جوانه زدن دانه های لوبیا را در دبستان تجربه کرده اید؟ مثل دانش آموزی میمانم که دلم برای جوانه زدن به اسارتی خوفناک در افتاده است و هر روز بی صبرانه دستمال مرطوب را از روی این دانه ها کنار میزنم تا شاهد رویش جوانه های ترد و خوش خبرش باشم. این روزها به همان سختی برایم می گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای آینه ها رهایم سازید. من چه زشت و چه زیبا همانی هستم که مرا می شناسید خواه در آینه شفاف و روشن دلتان دیده شوم و یا در تصویرهای زشت و کریهی که در خفا برایم تصور می کنند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا او بساخت آنگونه که خود خواست!</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من از پشت هیچستانم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من از دیار غربت و بدنامی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیدار آشنا می طلبم و خوشنامی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه کسی  مرا پذیرا خواهد شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دریغ از همدمی که عمری همراهم بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*****************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیش فرض های ذهنی را چگونه می توان تغییر داد؟ برنامه های ذهنی از پیش تعیین شده افراد را که تبدیل به &quot; باور &quot; شده است چگونه می توان دگرگون ساخت؟ چگونه می توان در سلول غربت و جاودانه  تنهایی  کسی که هنوز دو قدم بیشتر نرفته باید برگردد و بعد دیوار و دیوار، چگونه می توان باغی به وسعت بهشت را بر دیوار های تنگ خیالش نقاشی کرد؟ چگونه می توان برای کسی، طعم تلخ و گس شراب را توجیه کرد تا مستی و راستی آن را دریابد و ایمان بیاورد به آنکه از برنامه های ذهنی می توان لحظه ای خلاصی یافت تا لااقل چون  موری نباشد که نداند بر فرشی زبر یا در جنگلی انبوه گام می نهد یا بر دیواره بلند اهرام؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرا چکار با این جماعت؟ بگذار آسوده باشم از اینکه کسی یا کسانی مرا انتظار می کشند که نور از تاریکی باز می شناسند و در وسعت نظر خویش چنان مرا از خود بی خود خواهند ساخت که مرا از بیان هر کلامی و ایراد هر دفاعی برای هر اتهامی بی نیاز خواهند ساخت همانانکه عدل و انصاف را چنان می فهمند که با آن زیست اند نه آنکه آن را عمری بر خود بربسته باشند و عمری وانمود کنند که چنین و چنان بوده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر آنان نبودند و یا تصویر وجود آنان در ذهنم نبود، مرا چگونه یارای زیستن بود در این هیچستان سرد و مزخرفی که &quot;زندگی مسالمت آمیز &quot; نام دارد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 20:15:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساز پنهانی</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم. سال 1363 خود داستان بلند و ناگفته‌اي دارد كه بي شباهت به دوران سياه &quot;حافظ&quot; نيست. دوراني كه در آن هر رند شرابخواري، مرتدي مهدورالدم است و هر كس اندك آبرويي دارد و ذهني دگر انديش، بايد سر در گريبان چاه فرو برد و بنالد و بگريد و شب هنگام در حالي كه قلبش از ترس و فشار در حلقومش مي‌طپد شب را به صبح آورد و صبح هنگام در مدح امير اتابك و ديگر كوچك مغزهاي تيموريان غزلها بسرايد و باز شباهنگام تلخ بگريد و به عيال و فرزندانش فكر كند كه چگونه صبح روز بعد نقاب ريا بر رخسار كشد و از در تزوير درآيد و سر بر آستان حضرت آقا بسايد و زبان به مدح و ثنا بگشايد و باز شب در بستر سنگين و خفقان آور عمر هميشه سياهش بخسبد و صبح در كنار همان خيل عظيم روحانيان و واعظان كه فقط به تفسير حساسند اما نه به تزوير، بايستد و باز كمر به تعظيم بدارد و از خدا عمري كوتاه بخواهد تا همچون مفتي سفيد موي شهر بيش از اين زبان به مدح و ثناي جلاد و چوپانش نگشايد و خود را در زير بار سنگين اين طعن و لعن روزگار گرفتار نسازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم مي‌گفتم كه ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم. سال 1363 براي خيلي ها فقط يك عدد و يا فقط يك سال نيست . سال 1363 براي كساني كه در آن زمان، سموم نفس كش را استنشاق كرده‌اند و خواسته‌اند زنده باشند و زندگي كنند يك معني ديگر دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال 1363 يعني سالي كه فقط بايد مستمع مي‌بود. مستمع خزعبلاتي كه انتها نداشت. سال 1363 سالي بود كه فقط بايد چشمي داشت تا &quot;كانال يك&quot; را ديد و گوشي كه فقط بايد تكرار سخنراني‌ها را شنيد و زباني كه بايد فقط با آن مزه تلخ غذا را چشيد. اگر نمي‌شنيدم حرفهايي را كه به گوش خود شنيدم هرگز باور نمي داشتم كه چنين حرف‌هايي را هم مي‌شد مرتكب شد! شايد حرف‌هايي مثل بحث شيرين لواط و زنا از زبان آ.يت.ا.ل.هي كه ديگر امروز از چهره نوراني و مشعشع‌اش! جز گرد نكبت و نفرت بر چهره مستمعان تحقير شده‌اش چيزي نمي‌پاشد. از زبان آ.يت.ال.هي كه امروز گرفتار آلزايمر شديد است بطوري كه حتي دستور قتل فرزند خود را بياد نمي‌آورد. از زبان آ.يت.ال.هي كه امروز سوزن  سخنش بر روي يك حديث مجعول گير كرده است تا نشان عدالت درجه يك را به پاس قرباني كردن فرزندش و فرزندان اين ديار از دست مح.مو.د بگيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم چه مي‌گفتم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم آمد ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم. شايد در همين سال‌ها بود كه چند هزار نفر بطور كاملا پنهاني در سينه گورها آرميدند. اما به كدامين گناه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همكار مرحومم در حالي كه موهاي سرش هنوز تقريبا سياه  بود، ابروهاي سفيد شده‌اش را نشان مي‌داد و مي‌گفت پنج سال است كه زنم به جرم فرياد كشيدن در كنار گور فرزندم كه به جرم نفاق به جوخه اعدام سپرده شده بود دستگير و زنداني است و دو فرزند دختر 14 ساله‌ و دوقلويم سه سال است كه در همان بند مادرشان زنداني‌اند و دو فرزند دوقلوي ديگرم محمد و مهدي كه 9 سال بيشتر ندارند هر روز چشم انتظار مرا مي‌كشند كه هم مادر و هم پدر و هم خواهرانشان هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال 1363 هنوز شايد همان سال‌هايي است كه فقي.ه عاليقدر تئوري &quot; و.لا.يت. ف.قي.ه&quot; را به خورد امت هميشه در صحنه مي‌دهد و فرزندان حضرات عظام همچون رف... هنوز آنقدر بزرگ نشده‌اند تا با همبازي و همپالكي خود آقا شهرام جزا... نرد عشق ببازند و مال بياندوزند و به نام پدر كام خود شيرين كنند و خلقي را گرفتار در انقلابي كنند كه بويي از فرهنگ در آن پيدا نيست. م.حم.ود هم هنوز نوجواني است كه در مغازه آهنگري پدرش، خواب كاوه آهنگر مي‌بيند تا وقتي بزرگ شد سپر و جنجري بسازد تا با آن جگر مردم را از سينه بيرون كشد و همچون دون كيشوت با دشمن هميشه فرضي معرفي شده از سوي ره.بر خود، بجنگد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم مي‌گفتم كه ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برادرم مي‌گفت در همه آن سال‌ها و در سال‌هايي بسيار پيش از اين همچون زمان صفويه و قاجار كه موسيقي جرم بود و شنييدنش حرام، نوعي سه تار كوچك ساخته بودند به نام &quot;آستيني&quot;. اين سه تار كوچك به راحتي در ميان آستين‌هاي گشاد آن زمان گم مي‌شدو صدايي داشت بسيار ضعيف و پايين كه گوش هيچ نامحرمي در هنگام گذر از كنار آن خانه  آن را نمي‌شنيد. اين ساز از صداي ضعيف و ظريفي برخوردار بود و فقط نوازنده و شنونده نزديك به ان را محظوظ مي‌ساخت نه گوش نا‌محرم داروغه و پاسبان را و يا به قول امروزي ها  گاردهاي زره پوشي را كه باتوم دارند و برق دارند و زندان پر از ويروس دارند و يك قاضي عادل و عاقلي همچون قاضي مر.تضو.ي دارند و يك ر.ه.بر فرزانه دارند كه او را در خانه فري صدا مي‌زنند و همان كه روحي لطيف و خبير دارد و صد فرزانه يكجا به شوهر مي‌دهد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سالها بايد بگذرد تا باز كودكان دگر باره در كوچه و بازار بريزند و دف و تنبور بردارند و بر طبل رسوائي‌اشان بكوبند و چنين بخوانند كه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آب است و نبيذ است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سميه روسپيذ است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و الي آخر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط برای امروز مینویسم</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آه از مشق‌هايم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنها را چه كسي شست؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;استكان آبي شايد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و يا دستهاي يخ زده دلبري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كه در آب رودخانه‌اي سرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشق‌هاي سيماني من را غربال مي‌كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا شايد سنگريزه‌اي از طلا بيابد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;******************************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خيال خودتان هر چه مي‌خواهيد بنويسيد شايد كه جاودانه بمانيد. دفترچه خاطرات روزهاي تلخ و شيرينتان را هر روز با حلاوت وصال و يا تلخي‌هاي جدايي پر كنيد. جام سركش انديشه‌هاي دورپرواز را به اميد رهايي و يا آرميدن در بستري كه در دوقدميتان پهن شده است هر روز سر بكشيد به اين اميد كه شايد روزي با نوشتن‌هاي پي در پي و بي امان جاودانه بمانيد. اما دريغ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دفتر خاطراتتان را شايد ليوان آبي و يا استكان چاي غليظي به يكباره خواهد شست و شما خواهيد ماند تنها و درمانده با دو چشم گشوده و مات و مبهوت بر كاغذ سفيدي كه اكنون رنگهاي سبز و آبي و سياه آن چنان درهم تنيده شده‌اند كه هيچكدامشان را از يكديگر بازنخواهيد شناخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين تماشاخانه رنگها و اين بازي جذاب و زيباي رنگها كه اكنون معني و مفهوم ديگري يافته اند مرا مي كشاند به وادي اين فكر و خيال كه جاودانگي چقدر بي معني است. هر عصر و نسلي و هر فكري و يا هر قلمي و قدمي، يك پله را مي ماند از اين نردباني كه هيچ كس از آن پايين نخواهد آمد. داشتم فكر ميكردم كه اگر بخواهي تا چند هزار سال ديگر حرفي زده باشي بايد آن را بر روي سنگهاي صخره‌اي دور حكاكي كني تا شايد روزي چوپاني كه براي سير كردن شكم گوسفندانش گذرش بر آن دره فراموش شده اوفتاد سنگ نبشته‌هايتان را ببيند و به تماشا اندكي درنگ كند و پيران ده را خبركند كه بياييد كسي چيزي بر ديوار فراموشي نوشته است كه سراسر خطي خرچنگ و قورباغه است و باد و باران و آفتابي كه بر آن خورده است كاتبش‌اش را يكسره از ياد برده است و كلام آن در آسياي بي‌رحم زندگي چنان در بين سنگهاي زمخت روزگار ساييده شده است كه معني و مفهوم آن را هم از بين برده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اين حكايت همچنان دارد قرباني ميگيرد حتي در عصر ارتباطات نوين كه نسخه‌هاي جديد نرم افزاري چنان به پيش مي‌تازند كه پشتيباني از ورژن‌هاي قديمي‌تر را يكسره به فراموشي مي‌سپارند و چوپاني كه هزاران سال بعد سي دي مشقهاي مرا پيدا كند آن را به گوسفند نورچشمي‌اش ميدهد بلكه او بتواند هضمش كند.   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 11:37:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه تو لایق جفایی ...</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آويخته‌ام در كمند سياه شب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      خورشيد پر فروغ روز‌هاي پسين هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       در غبار تلخ اين روزهاي بي فرجام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                             رنگ خواهند باخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     جلاي نور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          خاطره‌اي است مبهم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   در ذهن پيرمردی سوخته در كنج ديوار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                             و يا شعري كه ساليان دراز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                       براي كودكان خواهند سرود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين مجله و اين نشريه هم براي ما دغدغه‌اي و البته آزموني شده است بس بزرگ كه گاهي بايد جور يار كشيم و گاهي همچون شراب خورده ساقي زجام صافي وصل، دل خوش كنيم به اينكه اگر گلي در اين بوستان بدست آيد همين ما را بس كه روشنگري كرده‌ايم و دل هراسناك دانشجوي طالب علمي را كه در اين روزگار غريب در خوابگاه‌هاي مخوف خواب به چشمانش نمي‌آيد شاد كرده باشيم و قس عليهذا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهي از تنها پنجره كوچكي كه رو به بيرون از اين جهان تنگ و تاريك در خانه دارم به بيرون نگاه مي‌كنم و دلم را خوش مي‌كنم به اينكه روزي تنها و بي‌همراه چقدر بالا و بالاتر خواهم رفت مثل خيال آب روشني كه به تشنگان مي‌نمايند، آنقدر بالا و بالا مي‌روم كه ناگهان ترس برم مي‌دارد و ناگهان مثل آدم خوابديده‌اي كه هراسان لحاف را به كناري پس مي‌زند، خيس و عرق كرده فرياد مي‌زنم كه &quot;من محكوم به زندگي كردن هستم&quot; آنهم در كجا!؟ در لابلاي كرم‌هايي كه مجبورند براي زنده ماندن ريشه‌ات را بجوند و در كنار كساني كه وقتي به خاكت ميمالند لذت مي‌برند از اينكه تو را مثل سوسكي له شده و آبدار، در زير كفش‌هاي عقده و كينه‌ها، تو را له شده مي‌بينند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما دريغ كه نمي‌دانند هرگز آرزويم را نخواهم فروخت آنهم به قيمت پست و اندكي كه آنان خواهان آنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660033&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; حرف‌هاي هست براي نگفتن و البته حرف‌هايي هم هست براي گفتن اما اگر اين را نمي‌گفتم، ميل به زندگي چند روزي در من كمتر مي‌شد. اين گلوله آتشین را از دستانم رها كردم نه با اين خيال كه با آتش آن شما را رنجانده باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 18:51:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال‌ها پيش وقتي كه جوانتر از اين حرف‌ها بودم، كسي بود كه مي‌گفت &quot; دانش كم، خطرناك است&quot;. و من در تمام آن سالها نمي‌فهميدم كه او چه مي‌گويد. با خود مي‌گفتم چگونه؟! مگر مي‌شود دانش خطرناك باشد؟ حالا كم يا زيادش چه فرق مي‌كند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پيچك نازك و سستي كه بر تنه و قامت تنومند درختي چند هزار ساله پيچيده است، آنهم درختي كه ريشه‌اش ناپيداست درخاك تيره زمين و هيچ &quot; ابر عبوس بلند نشين&quot; به كمر گاه آن نمي‌رسد، امروز بايد نازكي و زودگذري عمر اين پيچك رونده را پذيرا باشد كه ادعايش همچون آن خربزه فروش گرمساري است كه نويد مديريت اداره جهان نوين را مي‌دهد آنهم به شرط چاقو! و تحمل ادعاهايي بلند پروازانه كه در پناه اين درخت بلند قامت وهميشه ايستاده، دارد خط و نشان مي‌كشد براي دشتهاي گسترده‌اي كه به خيال خودش سايه‌اي دارد كه بر جهان سايه افكنده است و فيل‌هايي را كه مي‌گذرند مورچگاني مي‌بيند حقير و دانه خوار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد اين همان خودشيفتگي باشد كه كسي مي‌پندارد دانش او از همه عالم و آدميان بسي بالاتر نشسته است و ديگران عوام كالانعامي هستند كه او دانش‌اش از همه آنها فراتر رفته است و درب اين ديگ پر جوش و خروش را كه حليم علم و حلم در آن مي‌جوشد بايد برداشت تا سر نرود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال‌ها مي‌گذرد و من اكنون وقتي كه به نوجواني مي‌گويم دانش كم خطرناك است سري به انگشت خيال مي‌خاراند كه چگونه! مگر مي‌شود دانش كم خطرناك باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اين تكرار مرا نا اميد مي‌سازد از همه عاقلاني كه تا در جستجوي پلي هستند براي گذر از اين رودخانه خروشان، ديوانه‌اي مي‌آيد و خود را به آب مي‌زند و زودتر از هر عاقلي به آنسوي ساحل عوامفريبي مي‌رسد و باز تكرار همان ادعاها و پختن همان آش شله قلمكار اما اينبار با چاشني عامه پسند برابري و يا واگذاري سهام و كوپن عدالت كه به دست داروغه‌ها و سرهنگان به يكسان در بين همگان تقسيم خواهد شد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 22:35:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عالمی دیگر بباید ...</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر يكي از شخصيت‌هاي معروف كه همسرش كاردار ايران در يكي از كشورهاي اروپائي نازنازي بود مي‌گفت روزي يكي از خانم‌هاي اهل آنجا از من پرسيد كه اسلام چيست و چه مي‌گويد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من شروع كردم به اينكه اسلام دين برابري و رحمت است. اسلام مي‌گويد دروغ نبايد گفت، فحشا نبايد كرد. آن خانم هم كه به تمامي چشم و گوش شده بود با سر حرفهايم را تاييد مي‌كرد كه ادامه بده. من هم گفتم اسلام يعني اينكه نبايد دست به قتل و آدمكشي زد و نبايد كسي را فريب داد و نبايد كلاهبرداري كرد و ..... آن زن در حالي كه با تعجب مرا مي‌نگريست با تعجب و حيرت از من پرسيد &quot;مگر اين كارها را هم مي‌شود كرد؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال و هواي اين روزها و شرايطي كه در آن داريم بسر مي‌بريم اين دغدغه را برايم به وجود آورده است كه كاش ميتوانستيم كتاب فرهنگ ثواب و گناه را از نو مي‌نوشتيم با اين شرط كه كه فقط در حصار فرهنگستان عربستان و چادر نشينان بدوي و شخصيت‌هائي همچون ابوجهل و عتبه و شيبه و ... گرفتار نمي‌مانديم. كاش مي‌شد دايره المعارف اين واژه‌ها را در قرن بيست‌ويكم و با بازنگري و تصحيحات جديد به زيور تبع مي‌آراستيم در حالي كه فلان آمريكائي و مالزيائي و كانادائي و آفريقائي هم مي‌توانستند حرف ما را بفهمند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كنار رفتن يك روسري و پديدار شدن چند تار مو و بقول دكتر سروش گناهان خردي همچون حجاب و شراب را بزرگ كردن و گناهان بزرگي همچون ستم و فريب و ظلم و اقتدار بي مهار و استبداد را كوچك شمردن از حوزه‌هائي است كه بايد از نو تعريف شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز حلاجي اين مسائل در ذهنم تمام نشده است كه گناه ديگري كه از نظر اينان عين ثواب است تمام پيكره اجتماع را همچون آتشي زبانه كش در بر ميگيرد و آتش &quot;تقلب&quot; مشهود آن در كاغذ هاي راي و انديشه و انتخاب چنان در‌ميپيچد كه نزديك است خاكستر آن از بلندترين دودكش‌هاي فراموش شده شهر، از يادها برود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 05:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از جنسی دیگر</title>
<link>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين را براي خانم بختياري نوشته ام:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   از راهي برو كه روندگان آن كم اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                   &quot;عيسي مسيح&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ياد دكتر علي شريعتي بخير. او ميگفت قشريون مسيحي براي اينكه به اين حرف عيسي مسيح جامه عمل بپوشانند و به آن عمل كرده باشند بجاي آنكه از راه اصلي بروند راه خود را از ميان كوچه پس كوچه ها و جاده هاي فرعي مي گشودند و براي رسيدن به مقصد خود از هزاران راه نارفته و دور دراز مي رفتند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشتن اين مطلب كوتاه فقط بخاطر شنيدن يك ترانه اي به زبان فرانسوي با صداي  Demiss Roussos  و بعد از آن شنيدن يك قطعه موزيك زيباي اسپانيولي از Eros Ramazotti بود كه در عين حالي كه حظي وافر بردم، هيچ از آن نفهميدم. به نظرم خانمهاي همكارم بختياري و فراهاني از جمله كساني هستند كه به واقع از راهي رفته اند كه روندگان آن بسيار كم بوده اند. خانم فراهاني با آن چهره نجيب و دوست داشتني  فرانسوي مي داند و مريم خودمان نيز اسپانيولي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر حسوديم آمد از اينكه مي بينم كساني مثل آنها چقدر انگشت شمارند و علاوه بر اينكه انگليسي مي دانند رو به دنياي شگفت انگيز و بزرگتري دارند كه من و امثال من از آن محروميم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضمن آرزوي موفقيت براي اين دو شخصيت ارزنده، صبر جميل و اجر جزيل براي خودم آرزومندم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 17:39:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=engareha-e-matin&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>engareha-e-matin</dc:creator>
<guid>http://engareha-e-matin.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
