تبليغاتX
انگاره‌ها

آويخته‌ام در كمند سياه شب

      خورشيد پر فروغ روز‌هاي پسين هم

                       در غبار تلخ اين روزهاي بي فرجام

                                             رنگ خواهند باخت.

     جلاي نور

          خاطره‌اي است مبهم

                   در ذهن پيرمردی سوخته در كنج ديوار

                                             و يا شعري كه ساليان دراز

                                                       براي كودكان خواهند سرود.

 ************************************************************

اين مجله و اين نشريه هم براي ما دغدغه‌اي و البته آزموني شده است بس بزرگ كه گاهي بايد جور يار كشيم و گاهي همچون شراب خورده ساقي زجام صافي وصل، دل خوش كنيم به اينكه اگر گلي در اين بوستان بدست آيد همين ما را بس كه روشنگري كرده‌ايم و دل هراسناك دانشجوي طالب علمي را كه در اين روزگار غريب در خوابگاه‌هاي مخوف خواب به چشمانش نمي‌آيد شاد كرده باشيم و قس عليهذا.

گاهي از تنها پنجره كوچكي كه رو به بيرون از اين جهان تنگ و تاريك در خانه دارم به بيرون نگاه مي‌كنم و دلم را خوش مي‌كنم به اينكه روزي تنها و بي‌همراه چقدر بالا و بالاتر خواهم رفت مثل خيال آب روشني كه به تشنگان مي‌نمايند، آنقدر بالا و بالا مي‌روم كه ناگهان ترس برم مي‌دارد و ناگهان مثل آدم خوابديده‌اي كه هراسان لحاف را به كناري پس مي‌زند، خيس و عرق كرده فرياد مي‌زنم كه "من محكوم به زندگي كردن هستم" آنهم در كجا!؟ در لابلاي كرم‌هايي كه مجبورند براي زنده ماندن ريشه‌ات را بجوند و در كنار كساني كه وقتي به خاكت ميمالند لذت مي‌برند از اينكه تو را مثل سوسكي له شده و آبدار، در زير كفش‌هاي عقده و كينه‌ها، تو را له شده مي‌بينند.

اما دريغ كه نمي‌دانند هرگز آرزويم را نخواهم فروخت آنهم به قيمت پست و اندكي كه آنان خواهان آنند.

 

پ.ن: حرف‌هاي هست براي نگفتن و البته حرف‌هايي هم هست براي گفتن اما اگر اين را نمي‌گفتم، ميل به زندگي چند روزي در من كمتر مي‌شد. اين گلوله آتشین را از دستانم رها كردم نه با اين خيال كه با آتش آن شما را رنجانده باشم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 22:22  توسط متین  | 

سال‌ها پيش وقتي كه جوانتر از اين حرف‌ها بودم، كسي بود كه مي‌گفت " دانش كم، خطرناك است". و من در تمام آن سالها نمي‌فهميدم كه او چه مي‌گويد. با خود مي‌گفتم چگونه؟! مگر مي‌شود دانش خطرناك باشد؟ حالا كم يا زيادش چه فرق مي‌كند؟

پيچك نازك و سستي كه بر تنه و قامت تنومند درختي چند هزار ساله پيچيده است، آنهم درختي كه ريشه‌اش ناپيداست درخاك تيره زمين و هيچ " ابر عبوس بلند نشين" به كمر گاه آن نمي‌رسد، امروز بايد نازكي و زودگذري عمر اين پيچك رونده را پذيرا باشد كه ادعايش همچون آن خربزه فروش گرمساري است كه نويد مديريت اداره جهان نوين را مي‌دهد آنهم به شرط چاقو! و تحمل ادعاهايي بلند پروازانه كه در پناه اين درخت بلند قامت وهميشه ايستاده، دارد خط و نشان مي‌كشد براي دشتهاي گسترده‌اي كه به خيال خودش سايه‌اي دارد كه بر جهان سايه افكنده است و فيل‌هايي را كه مي‌گذرند مورچگاني مي‌بيند حقير و دانه خوار.

شايد اين همان خودشيفتگي باشد كه كسي مي‌پندارد دانش او از همه عالم و آدميان بسي بالاتر نشسته است و ديگران عوام كالانعامي هستند كه او دانش‌اش از همه آنها فراتر رفته است و درب اين ديگ پر جوش و خروش را كه حليم علم و حلم در آن مي‌جوشد بايد برداشت تا سر نرود...

سال‌ها مي‌گذرد و من اكنون وقتي كه به نوجواني مي‌گويم دانش كم خطرناك است سري به انگشت خيال مي‌خاراند كه چگونه! مگر مي‌شود دانش كم خطرناك باشد؟

و اين تكرار مرا نا اميد مي‌سازد از همه عاقلاني كه تا در جستجوي پلي هستند براي گذر از اين رودخانه خروشان، ديوانه‌اي مي‌آيد و خود را به آب مي‌زند و زودتر از هر عاقلي به آنسوي ساحل عوامفريبي مي‌رسد و باز تكرار همان ادعاها و پختن همان آش شله قلمكار اما اينبار با چاشني عامه پسند برابري و يا واگذاري سهام و كوپن عدالت كه به دست داروغه‌ها و سرهنگان به يكسان در بين همگان تقسيم خواهد شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 2:6  توسط متین  |