خانم ايقاني را نميشناسيد. او دختري بود 20 ساله، بلند قد و چهارشانه و دانشجو. غالبا دامني ميپوشيد مشكي تا روي زانو و بلوزي سفيد و يا روشن مثل پيراهن هاي مردانه كه دگمه هاي بالايش باز بود. وقتي كيف مشكياش را بر روي دوشش ميانداخت و با كفشهاي پاشنه كوتاه با طمانينه راه ميرفت براي آدمهائي كه از مقابلش ميومدن حسهاي متفاوتي را بوجود ميآورد. پير مردها زير چشمي نگاهش ميكردن و سرشونو مينداختن پایین و تسبحشونو تندتر ميچرخوندن و يعضي پسرا هم با دهان نيمه باز اما زل زده و كمي با شرم و حيا از كنارش ميگذشتن و بعضيهاي ديگه از نماي پشت صحنه هم غافل نميموندند.
نميدونيد چه احساس آرامشي داشتم وقتي كه گاهي اتفاقي با او به جائي ميرفتم. مثل يك مرد بود در رفتارها و متانتش. او مرا از هر قيدي جدا ميساخت مثل غيرت ورزيدنهاي خروس گونه و بيحاصل و يا اداي آدمهاي جاهل و قلچماق را درآوردن كه در بحبحوه يك دعواي ناموسي ناگهان وسط معركه گم ميشن يا جوري كه گنده لات هاي الدنگ نفهمن به خودشون يك چاقوئي ميزنن و فرياد جگرخراش "داداش بيا كه منو كشتن" و يا "بيا كه ناموست رو بي آبرو كردن" سر ميدن و الي آخر...
روزي وسط بازار قديمي و سنتي اون شهر و دريك روز شلوغ و پر رفت و آمد، جوان پر روئي كه هوس متلك كردن بيش از عرف را كرده بود آنهم بدون اينكه ملاحظه همراه جنتلمن و با حجب و حياي اونو كه من باشم داشته باشه چنان با واكنش سريع او روبرو شد كه در ثانيهاي ديدم پسرك را به ديوار اعلاميه كرد و يقهاش را محكم چسبيد و به ديوار فشارش ميداد كه پسره حيات از وجودش رفت و چشاش مثل چشمهاي يك لاشه گوسفند سر بريده كم مونده بود بيفته وسط بازار . فقط بهش گفت دفعه آخرت باشه از اين غلطا ميكني!
آه چه لذتي داشت با اين خانم ايقاني اينور و اونور رفتن! ايمان و ايقان من به اين خانم آنروزها مثال زدني بود و محبتي كه او به من داشت چيزي بود برخلاف چهره خشن اما جذابش كه نسبت به ديگران در كوي و بازار داشت. سالهاست كه از او بي خبرم.
وقتي پانتهآ بعضي از روزا با مامانش مياد شركت ما و حتما سري به همكاران و از جمله من ميزنه ياد روزي ميافتم كه دخترم با موهاي دوگوش كرده و گل سر آبي كه با لباسش ست بود با يك گل كوچولو و به همراه مامانش سر زده اومدن شركت ديدنم براي تبريك گفتن روز تولدم.
اون روز زودتر مرخصي گرفتم و رفتيم خيابون وليعصر و بعد از كمي قدم زدن ناهاري خورديم و بعد فرناز تو يك پارك كه همون نزديكيها بود بازي كرد و عصر هم برگشتيم خونه.
دارم به روزي فكر ميكنم كه يه روز نوه همين دختر خانم با يك دسته كوچولو از بيرون اومده و با صداي بلند كه گوشاي بابابزرگش بشنوه ميگه باباجون تولدت مبارك.
پ . ن. : صاحبنظرات ميگن وقتي كه يك عضوي از بدن آدم دچار اشكال باشه مثلا اگه كور باشه يا گوشاش نشنوه و ... اعضاي ديگهاي از بدنش قويتر ميشن تا اين نقيصه را جبران كنن! از شما چه پنهون مدتي است بخاطر چندتا آفت بزرگ كه كنار زبونم زده، قدرت تكلم و حتي غذا خوردن را از دست دادهام. براي همينه كه ميبينيد يكدفعه زبون نوشتاري درآوردم و تند تند كاغذ و صفحات وب را سياه ميكنم.
فقط جاي شكرش باقي است كه هنوز مشاعرم از كار نيافتاده وگرنه هيچ عضو ديگهاي هر چند هم بزرگ و قوي نميتونه جاي اونو بگيره!
آقاي الف كه خيلي خيلي پولدار بود و كوچكترين باغهاي انارش تو ساوه هفتاد هكتار بود و خونه اش نزديك كاخ سعدآباد (كاخ شاه) ، بيچاره چه زندگي نكبتي داشت. خودش ميگفت من هميشه حسرت زندگي باغبونامو دارم كه ظهر سر سفره با زن و بچشون ميشينن و آبگوشت میخورن و قاه قاه ميخندن! بيچاره چه چيزائي براش حسرت شده بود حتي اقرار تلخ و دردمندانه اش براي داشتن يك زن نجيب كه تنها مردي كه كنارش ميخوابه اون باشه! و اينكه براي يك روز هم كه شده نبينه پسراي قلچماق تو اتاق خواب دو تا دخترش نباشن!
نميدونم اين جور زندگي از داشتن پول زياده يا بي برنامگي و از هم گسيختگي خانواده و يا خوشي زياد كه زير دل آدم ميزنه و يا از اينه كه كمتر اتفاق مي افتاده كه پدر و مادر و بچه ها از اينور و اونور عالم جمع بشن و دور هم باشن و يا اصلا بخاطر اينه كه "كفتارا هيچوقت عطر نميزنن"
خاطرم هست كه اين آقا چند سال بعد تو آلمان سكته كرد و مرد. بالاخره اينم يه جورشه ديگه.