تبليغاتX
انگاره‌ها

اي بلبل باغم

اي كفتر چاهم ...............

 اين نغمه‌هاي مادري است كه اينچنين براي نوه‌اش عاشقانه مي سرود.

 

امروز سالگرد درگذشت مادربزرگي است كه هيچ نداشت جز قلبي شيشه‌اي

 و چهره‌اي كه خم برنمي‌آورد از سختيهاي بس دشوار

 در روزگاري كه آسايش و رفاه خلاصه مي‌شد در حضور شوهري سخت كوش.

 و زمستان‌هائي سرد در زير كرسي هاي گرم

 از دل هائي كه گرم بود و آتشين

 مثل زغالي كه گر گرفته باشد از فوت كردن هاي پي در پي

 و سرگيجه‌اي كه نشئه آور بود،

 مثل خواب دم صبح.

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 16:20  توسط متین  | 

در کوچه‌های تاریک و غمین شب

تنها و خسته

برمی گردم از سر کار.

مغزم پر است از هیچ

از تکرار بیهوده

از دلهره های پوچ

از هیاهوهای بسیار بر سر هیچ

از نفی و اثبات استدلال‌های چوبین!

 

هیچ صدائی نیست،

جز صدای پاشنه کفشی سائیده از راههای پر تکرار

که خواب سنگفرش‌ها را به آهنگی یکنواخت به صبح می‌برد.

 

اما …

چه کسی فریاد زد " آی دزد" !!

کوچه از خواب می‌پرد

گربه‌ای هراسناک می‌دود از عرض خیابان

صدای پائی می‌آید از دوردست‌ها که ….

آنجاست … دیدمش!!!

 

و من …

می‌دوم تا نجات دهم

جانم را و آبروی خسته‌ام را.

 

کاش شب مرا می‌بلعید در دهان گود بی انتهایش

و کلیدی که ناجی من بود در دست های یخ زده‌ام…

 

آه من چه خوشبختم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 21:52  توسط متین  | 

آقائي حدودا 60 ساله كه همسرش 5 سال است او را ترك كرده است ولي هنوز همسر قانوني اوست عاجزانه از من تقاضاي نوشتن يك درد نامه دارد. اين آقا كم سواد است ولي متاسفانه همچنان كه از اول انقلاب اين كودتاي مخملين و گرم و نرم و چرب و نرم و هر چه كه شما اسمش را مي گذاريد سبب شده است كه اين آقا منصب خوبي در سازمانهاي معلوم الحال مثل سازمان بازرسي  پيدا كند بطوريكه كه همه از او مي ترسند و يا از او حساب مي برند و از طرفي منسوب به منفورترين طبقاتي است كه حاضر به شنيدن نام آنها نيستيد، از من ملتمسانه و عاجزانه درخواست كرده است كه نامه اي بنويسم به همسرش تا عشق را و همزيستي مسالمت آميز را دوباره به او نشان دهد و او را به خانه و كاشانه  سابقش دوباره  باز گرداند . اما نامه ای سوزناك و دردمندانه كه او را در حال زانو زدن در مقابل همسرش نشان می دهد و اشك هاي بي اماني كه چهره سوخته اش را به آبي نمناك  تر ساخته اند و ....

خواهش ميكنم مرا راهنمائي كند. من چكنم؟ چگونه ميتوانم آغاز كنم اين داستان را كه اعتتقاد چنداني به آن ندارم....اما من چرا؟ چرا هرگز به عشق فكر نكرده بودم؟ چرا هيچ وقت فكر نكرده بودم كه عشق اين گونه هم مي تواند بود؟

كمكم كنيد؟!

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 20:31  توسط متین  |