تبليغاتX
انگاره‌ها

مقابل آقای ف دبیر علوم اجتماعی دوره راهنمائی و لیسانسیه ادبیات که در یکی از روستاها درس می دهد نشسته‌ام. او پیاپی استکانش را پر می‌کند و یکراست آن را در ته حلقومش میریزد و من در حالیکه طعم تلخ ودکایش را با تمام وجودم حس می‌کنم بی آنکه خم به ابروان گره خورده‌اش بیاورد آرام آرام و با صبر و طمانینه با چنگالش حلقه خیاری را از لابلای سالاد کاهوی مقابلش پیدا میکند و مرا در انتظار تلخ فرو دادن خیار و یا گوجه‌ای بی تاب می کند. چهارمین و یا پنجمین استکانش را به همین شیوه فرو می‌دهد و بعد که آن آبهای آتشین کمی آرامش می‌کند چشم به لبه طلائی ظرف سالاد میدوزد و بی مقدمه و بی آنکه نگاهم کند مثل یکی از همان شاگرد مدرسه‌‌هائی که او هر روز مقابلشان می‌ایستد چنین می‌گوید که درد آور است در مقابل ذهن معصوم و بی‌ریای دانش آموزان بایستی و بلغور کنی. سکوت می کند. می‌گویم چه چیز را؟ می‌گوید کنار آمدن با حس تلخی که جلو شاگردان بایستی و لحظات پر شور و دلهره‌آور و بعضا دردآوری را بر جان شاگردان بریزی و همگان را در پشت این اتاق پر ماجرا مضطرب و نگران بگذاری که الان کوهی در حال زایمان است و دهها چشم به لبانت خیره شده‌اند تا افاضات پر طمطراق معلم را چگونه باید هضم کرد. می‌گویم خب کار شما همین است. بی درنگ بی آنکه خود بخواهد با عتاب خطابم می‌کند که هر حرفی که معیار آن در آن جامعه کوچک و مدرسه کوچکتر که هر لحظه دیوارهای گلی‌اش در حال فرو ریختن است مصداق نداشته باشد مثل سخن ناقص الخلقه‌ای میماند که عمری را باید با این بچه سر کنی و ...می‌گویم چه کلام خلافی را مرتکب شده‌ای که هنوز بی تاب آنی؟ میگوید عمری وانمود کرده‌ام که بزرگ بوده ام و فهمیده تر از مخاطبانم. مخاطبینی که 15 سال بیشتر نداشته‌اند. در حالی دستش را به سوی بطری می‌برد با ذهنی جسته و گریخته ادامه می‌دهد بی حرفی هم دردی است که مرا واداشته است تا از آسایشگاه اندیشه‌های راکد و فراموش شده و یا از کلمات قصار و سرراهی، حرفی و یا حدیثی را به عاریت بگیرم و آنقدر آن را تکرار کنم تا باورم بشود که این را من گفته‌ام و اصرار بر این که حرف اول و آخر را من میزنم و مزخرفاتی از این دست و بعد که بچه‌ها تحسین‌ات میکنند و غیر مستقیم از ناظم و معاون و آبدارچی و بابای مدرسه می‌شنوی که بچه‌ها آقای ف را خیلی دوست دارند چون با سواد است و فهمیده و نهایتا تو را در اوج علم و معرفت نشاندند و چشم به دهانت دوختند و در انتظار کلام و وعظ جانانه‌ات نشستند ناگهان به خودت بیایی که هیچ نبوده و نیستی و بزرگی و بزرگمنشی را به ناحق به خود بربسته‌ای و جماعتی هر چند کوچک و کم سن و سال را به امید یافتن آبی در لحظه‌های سراب‌گونه کویرهای بی حاصل چرخانده‌ای و فریبشان داده‌ای  و از حقایق دورشان کرده‌ای.

میگویم این دیگر چه رنجی است مگر شغل شما این نیست؟ مگر باید به جای علوم اجتماعی در یک روستا باید فیزیک کوانتومی و یا اتمی در دانشگاه تدریس کنی تا سیراب شوی؟ مگر نوجوانان روستایی ما از علوم اجتماعی بی‌نیازند؟ و اصلا ملاک خوب بودن و برتری چیست؟ در حالی که چشمانش به سختی بر روی صورتم ثابت می‌ماند میگوید من قاضی خودم هستم که در برابر وجدان کلاس اول خودم را محاکمه میکنم. صحبت از مطالب درسی نیست سخن از ظرفیت و توانی است که بعنوان یک معلم اجتماع با آن بیگانه‌ام. بیگانه با اجتماع کوچک و ناساز نوجوانان ساده دلی که غالبا با شکم های خالی در پشت نیمکت‌های چوبی لغزان و شکسته لمیده‌اند و خواب بر چشمانشان حرام می‌کنند تا حفظ احترام کرده باشند شاید به این امید که اگر روزی با اجتماع بزرگ شهر درآمیزند، بیگانه و غریب نمانند وغم نان، آنان را از سلامت رفتار باز ندارد ولی ما همچنان بلغور میکنیم که بچه‌ها یادداشت کنید آرمان اجتماعی یعنی هدف‌ها و ارزش‌های مشترک با ارزش‌های والای عدالت و آزادی و دفاع از ......

آقای ف در حالیکه آخرین پیک را یکجا فرو می‌دهد می‌گوید هرگز نخواهی توانست در قلب و روح پسر نوجوانی که چهره آفتاب سوخته‌اش رد داغ خورشید را برای همیشه بر چهره‌اش به یادگار گذاشته رسوخ کنی مگر آنکه فراموش کنی شکاف‌های عمیق و تصنعی را که همچون دیوار بلندی بین او و توست و به یک سو بگذاری مظاهر تمدن و شهرنشینی را و پله‌های برقی مترو و آسانسورهای شیشه‌ای فروشگاههای بزرگ را و کافی شاپ و کافی نت و پارک سوار و ......و لحظه‌ای مثل او باشی، لحظه‌ای که او عمری را با آن زیسته و با آن بزرگ شده.

دریغا که جامی نمانده است و یک قدم مانده تا صبح که مینی بوس منتظر آقای معلم است تا او را از سنگلاخ جاده‌ها به آبادی‌ دلهای نوجوانانی ببرد که که یک چیز را خیلی خوب میفهمند: فاصله ها را. و اینکه هیچوقت نمی‌خواهند به این فکر کنند که جوانه هایشان در هجوم اولین تگرگ و باران برای همیشه فرو خواهد ریخت همچون نسلی که پیش از آنها خواستند بمانند و به حرف‌های معلمی که هرگز نداشتند گوش دهند.

 

من از جائی می‌آیم که باران تعریف دیگری دارد

و هر که بوی عطر خاک نمی‌دهد

بیگانه ای است که چتر به همراه دارد.

در چشمه‌هائی که جاری است از دل کوه

گلی خواهم سپرد به آب

تا نگارم در آن دورها

بکارد آن را در باغچه دل خویش

و برویاند از لبخندش

شوق وصلی نا ممکن را.    

+ نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 14:41  توسط متین  | 

 

When it is dark enough, you can see the stars

وقتي كه تاريكي فزوني گرفت، ستارگان را مي توان ديد.

                        (مارتين لوتركينگ)

 

****************************************************************

اين‌روزها در آستانه هزار و چند صدمين سال شهادت سرور شهيدان هستيم كه انگار همين چند روز پيش اتفاق افتاده است. بنابراين حيفم آمد از عاشقان سينه چاك اين مراسم عبادي، سياسي و مذهبي چيزي نگويم. فردي را در كرج مي شناسم كه شهره شهر است به عشق ورزيدن و از شيفتگان "علم". نه اشتباه نكنيد منظورم اسداله اعلم نبود بلكه منظورم دقيقا همان "علم" است كه به تقليد از مسيحيان قرون وسطي به شكل صليب ساخته شده و در دوران حكومت صفويه رسما وارد اين مراسم گرديد. اين علم، غالبا بدون پايه چرخدار و البته هرچه سنگينتر پر اجر و قرب‌تر به همان آداب و رسومي كه ديده‌ايم در شهر گردانده مي‌شود. اين فرد علاقه شديدي به علم دارد بطويكه خودش مي‌گفت اين علمي كه من دارم بزرگترين علم شهر است و من براي ثواب اين علم را به زيارت مشهد برده‌ام. اين عاشق مي‌گفت براي حمل اين علم آن را به قطعات كوچكتر( كه با پيچ و مهره و رزوه مي توانند به يكديگر مونتاژ و يا از هم جداشوند) بر روي يك ميني بوس گذاشته و به سمت مشهد حركت كرده‌اند. در جائي ميان راه راننده با يك حركت سريع ناگهاني به چپ و يا راست متوجه مي‌شود كه تعادل ماشين از دستش خارج شده اما اين علمدار واله و شيدا مي‌گفت از معجزات اين علم همين بس كه از روبرو ماشين نمي‌آمد وگرنه همه ما به شهداي كربلا ملحق مي شديم! و چنين است كه ارادت او هر سال به علم بيشتر مي شود تا جائي شنيده‌ام اخيرا گفته است كه تلاش ميكند اين علم را به زيارت كربلا ببرد.

مورد ديگر " جوش آوردن علم" است ! در تكيه‌اي در همين اسلامشهر خودمان طايفه اي از قوم ... ، صحنه گردان اين حادثه دلخراش هستند و وقتي كه مردم در اوج زنجير زني و از خود بي خود شدگي هستند ناگهان علم كه توسط جوان قلچماقي حمل مي شود به اين سو و آنسو خم شده و چپ و راست مي شود و پيچ و تاب مي‌خورد و.... مردم هجوم مي آورند كه علم را مهار كنند اما عده‌اي مراقبند كه كسي به علم نزديك نشود. و بدين سان است كه علم هر سال جوش مي‌آورد و اما سر نمي‌رود!

 

پ.ن -  يك سري از عناوين و القاب را بايد بازنگري كرد مثلا به جاي "حسين مظلوم و يا شهيد" بايد بگويند "حسين غريب". غريبي كه در ميان اين خيل به اصطلاح شيفتگانش هميشه تنها و غريب است!

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:45  توسط متین  |