تبليغاتX
انگاره‌ها
 

شاعری در میان هیاهوی سازهای ناکوک دف و نی و تار و تنبک و  قیچک و تنبور، نعره وطن دوستی را چنین سر داده است:

وطن وطن تو سبز جاودانه بمان

                              که من پرنده‌ای مهاجرم

                                                   که از فراز باغ با صفای تو به دوردست مه گرفته،  پر گشوده‌ام

 

وطن هم برای خود تعریفی دارد. وطن یعنی جائی که مرا در خود پرورده است و من در آن بالیده‌ام و با سنت ها و آداب و رسومش آشنا شده‌ام و جائی که برای نفس کشیدن و آرمیدن و جستجو کردن و رشد کردن برایم گذاشته است. وطن یعنی خاکی که باید به آن افتخار كنم و سری در میان سرها درآورم و در دنیای تنگ و کوچکش، خاک آن را، در دستان هنرمندانی که ما معماران آن هستیم به گوهری بی بدیل و کیمیا تبدیل كنم.

اما ای وطن هر روز با تو بیگانه تر می‌شوم و گریزان از هیبت ترسناک و شوم تو که هر جاعلی و هر بي مقدار دروغ زنی، عزیز تو است و همپالکی‌های کوچکی که به دیدارش می‌شتابند و رویش می‌بوسند و همه باورهایمان را به سخره و بازیچه میگیرند و اين داستان يكي و دو تا نيست.

مگر نه اینست که ولوله‌ای که در خم می‌افتد از شراب آن است نه از ظرف آن؟ مگر نه اینست که وطن، فی‌نفسه اصالت ندارد؟ مگر نه اینست که بزرگی امامزاده به متولی آن است؟ مگر نه اینست که هر زمینی زمین خداست و هر بنده‌ای بنده خدا؟ مگر نه اینست که هر ظرفي بی مظروف، از طلا هم که باشد، بی مصرف است؟ پس چه تفاوت دارد که خاکی که در آن رشد میکنیم و برگ و بار میدهیم اینجا نباشد، آيا آنچه كه اصالت دارد من و ما هستيم يا تفاخرهاي پوچ و بي معني به آب و خاك؟ اصولا چرا وقتی باید پای در خاک داشته باشی و سر در آسمان، پای در لجنزار متعفن و کثیف و سری در آسمان پر دود و خفقان گرفته داشته باشی با آن آدمهاي كوچك كرم گونه اي كه در خاك ميلولند؟

بگذار چنین بسرایم ای وطن: تو گور آرزوهای زنده به گور شده منی، تو یادگار تلخ رویاهای بی‌سر‌انجام منی. ای وطن تو شلاق غضبناک دژخیمانی هستی که ردی از خون را برای همیشه در پشت و پهلویمان به یادگار گذاشته‌ای. ای وطن تو قاضی و جلاد جرم‌های هستي كه هيچگاه مرتكب آن نشده‌ايم . تو شقاوت توجیه شده‌ای. ای وطن تو ترازوی نا میزان حقوق پایمال شده‌ای. ای وطن تو خاک سرد و فسرده‌ای که هر رهگذر خسته را دشمن پنداشته‌ای. حتی مرا که با دشنام و دشمنی بیگانه بوده‌ام و لحظه‌ای با دشمنانت نبوده‌ام.

اي وطن اكنون مرغ هاي مهاجر از روي تالاب‌هاي خشكيده و ترك خورده‌ات شتابان پر مي‌كشند تا شايد روزي سبز و جاودانه شوي و دلم را به هواي صفايت به خاك بنشاني.

تا آن روز ....

  پ. ن. اين را قبل از جلسه استيضاح شيخ الحق، صديق الوزرا، حضرت دكتر ماب ..... ايدهم الله تعالي نوشته بودم.

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 8:57  توسط متین  | 

 

بالاخره نمرديم و ما هم صحنه را ديديم. حاجي گلي ، رئيس ستاد اقامه نماز تويسركان هم با اين همه مشغله‌هاي كاري عجب حالي دارد و عجب حالي مي دهد به اين مردمي كه غالبا تماشاگران ميليوني‌اند و مردماني انگشت شمار اهل عمل. بيائيد اخلاص عمل را بياموزيد از اين يكه تاز ،يكه سوار ، خوش مزاج و اهل سلامتي كه چنان در خدمت اسلام و مسلمين است كه حتي لحظه‌اي از ياد هيچ زن مسلمان مستاصلي غافل نمي ماند. و او شب و روز در كوچه‌هاي شهر پس از اقامه نماز، سرگردان و مضطرب بدنبال گره گشائي از زناني است كه در جستجوي محلل هستند و راه به جائي نمي برند.

كاش ما هم ميدانستيم كه خدمت به خدا و خلق خدا چه لذتي دارد حتي ضعيفه رئيس دفترش. بيائيد و اخلاص را ببينيد كه او حتي دوست ندارد زن و فرزندش از اين عمل خيرخواهانه او مطلع شوند! بيائيد و ببينيد كه حاجي در نقش محلل چه مي كند و چه آسان راه گشائي ميكند براي هر زن و مرد مسلماني كه در بن بست سه طلاقه گير افتاده و راه خلاص مي‌جويند.

حاجي دمت گرم. اجر تو با خدا .  دعاي هر زن مسلماني كه راهگشاي زندگي‌اشان بوده‌اي همراهت.

 

پ.ن: برای نوشتن این مطلب خیلی سعی کردم مودب و خویشتندار باشم !
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 19:20  توسط متین  | 

تاريخ، تكرار حماقت بار وقايعي است كه به اندازه عمر بشر قدمت دارد.

                                                    (متین الوزرا)

******************************************************

پرده اول

وقتي كه مانند ساير شناگران قابل قبلي از بالاي آبشار هل‌اش دادند و در دم فروافتاد در رودخانه خروشان، بسيار كسان و چيزها با وي فرو غلطيدند. در آن پايين همه ماهي‌ها و قورباغه‌ها دستي به دعا گشوده بودند تا از سقوط اشيايي كه با او فرو مي‌افتادند مصون بمانند. اين شاه ماهي بحر خزر، اين يد و بيضاي دولت اكبر شاه، اين قايق موتوري دشمن شكن، اين شكافنده جگر شيران و اين يار مشفق ناكثين، خيلي زود از شيرجه عميقي كه زده بود از ميان آبهاي كف آلود سر بدر آورد و نفسي چاق كرد و نعره مستانه بزد و خود را به ساحل امن و اميد كشاند و تخت و بارگاهي بساخت سه سوته! و آشكارا از همگان بخواست كه سر تعظيم فرود آورند و خواجگان و مغبچگان و شرابكاران را بخواست تا بر گردش بچرخند و مدح‌اش بگويند و سيرابش كنند و ايضا برگ پهن و كلفتي از برگ موز به دست نديمه‌اش داد تا بادش بزند و پشه‌هايش فراري دهد.

 پرده دوم

اعاظم و اكابر همگي بر گرد بارگاهش پروانه وار مي‌چرخند و او مردمان را فرقه فرقه بساخت از جنس "كارگروه" و برنامه صبحگاهي مقرر بفرمود و شيپورچي منادي همي كرد كه هر كس از خواب چاشت بموقع برنخيزد صد تازيانه خواهد خورد از تركه انار. و در اين بارگاه جواني بود او را مسعود نام كه طالعي سعد نداشت و همو بود بي اهل و عيال كه شبها دير همي بخفتي از جستجوي بي فرجام جفتي كه با او بخسبد و لذا هر روز به موقع، به خدمت سلطان نمي رسيدي تا آن زمان كه آفتاب همه جا را بگرفتي. پس وي قاضي‌القضات را بفرمود تا  نطع ( سفره چرمين) بگسترند و تيغ تيز فراهم آورند و در چشم به هم زدني روزي او را از اضافه كار و پاداش و غيره ببرند و در كف دستش نهند تا ديگران را عبرتي باشد يا فكرتي و گويند كه اين حادثه در رمضان اتفاق اوفتاد.

و كاتب همچنان مينگاشت وقايع خرد و بزرگ را دور از چشم ايادي سلطان و آورده اند كه هر گاه سلطان مي‌خواست كسي را ببخشد تعهدات فراوان ميگرفت از او تا به جرم‌هاي نكرده‌اش اقرار نمايد و او مزد دادن را صدقه مي پنداشت و منتي بنهاد بس عظيم بر خلق خدا.

پرده سوم

و او بي خبر بود از توطئه‌هاي اتابك اعظم كه هميشه او را قربانگو بود و ليكن او را دشنه اي بود آخته كه در پشت خود همي مخفي مي نمود تا به وقتش. و كس را زهره آن نبود تا به اشارتي، سلطان را بفهماند كه اينبار با آن چيز تيز اتابك شوخي نتوان كرد و او سپاهي گردآورده بود بس عظيم وليك سلطان و نمامين (خبرچينان) او را بادي گرفته بود از نخوت كه هيچ نمي‌پنداشتند روزي در سرسراي اين كاخ ولوله اي عظيم درخواهد اوفتاد و آن باد كه به روايت كاتب بر باد داده بود سبيل عباس ميرزاي خودمان را  روزي چنان بر زير دامنها  و خرقه و خرگاهشان خواهد پيچيد كه از پرده ها برون مي اوفتاد آن رازهاي عظيم پنهاني چنان كه تو داني.

و كاتب نگاشته است كه او مردمان را و خاصه خواجگان را بنام نمي ناميد بل هر كس را به عددي مي‌شناخت و چنان بود كه في‌المثل 21 را مي فرمود تا به جان 6 دراوفتد و همو 15 را زخمي كاري رسانده بود و 13 را گرامي مي‌داشت كه از جنس خود او بود و اين شمارگان نه چنان بود كه هر كس عددش بيشتر، قدر و جاه و منزلتش بالاتر و اين حيلتي بس بزرگ بود چون هيچكس را به چيزش نمي پنداشت جز عددي ناچيز.

پرده چهارم

قاصدكي از دور سراسيمه مي دويد به سوي بارگاه و بانگ همي برداشته بود كه برگي خشك مي سوزد در گوشه جنگلي. و او نديمه‌اش را بفرمود تا آتش را فرو نشاند به مشت آبي. اما آتش را چه جاي درنگ باشد اگر آن را ملازمت اوفتد با بادي موافق. في الفور جماعتي عظيم گرد آمدند نه به ياري كه تماشاي شعله ‌هاي زبانه كش. و اين جماعت را نشاطي بود بي دليل.

زعيم  قوم را چاره‌اي نبود جز دل سپردن به همان امواج خروشاني كه او را بدينجا آورده بود و او همچنان كه مي‌دويد آن قوم در پي‌اش فتادند با طشت و دف و تنبور و دم  گرفته بودند همگان اين شعر را كه " رفتم خونه شاه دينگلي.... زد سرمو شكست دينگلي ....."

 و در آن هنگام از ميان اين خيل جماعت ساده دل كس نمي دانست كه اتابك اعظم، عساكر (لشگريان) خود را بفرموده كه وسايل فراهم آورند از نيزه و سپر و كلاهخود و عسس‌ها گمارده بود در ميان اين جماعت الكي خوش تا زبانها بيرون بكشد از حلقوم ياوه گوياني كه او را روزي دشنام خواهند داد همچنان كه بر پيشينيان آنان رفته بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 9:15  توسط متین  |