تبليغاتX
انگاره‌ها

بی شک حافظ خداوندگار شعر پارسی است. شاید هنوز هیچ درمندی نتوانسته باشد قله‌های نیازها و رنجها و آلام آدمهائی را که در این گوشه از خاک، سرشتشان با فرهنگ و قومیت و تاریخشان گره خورده است، فتح کرده باشد.

عجیب است که او در تب و تاب این گونه دردها می سوزد و خاکستر نمی‌شود، عاشق است اما هوسباز نیست، نیازمند یاری است اما قلندر گرسنه دوره‌گرد نیست، بر بایدها و نبایدها افسوس می‌خورد اما در تباهی روزگار گرفتار نمی‌آید.

این همان پیر میخانه و حکیم درد آشنای روح‌های آزرده‌ای است که در بحبوحه هجوم تیرهای زهرآگین شیخان و زاهدان و ریاکاران و سرزنش کنندگان و همه دینداران بی‌دین و اشراف بی‌شرفی که در هزار جبهه می‌جنگند یک تنه می‌ایستد و فاتح و پیروز از این میدان کارزار بیرون می‌آید و جامی بدستت می‌دهد و از خویش بی‌خویشتنت می‌سازد و به سحر کلام خود، تو را جانی و حیاتی دوباره می‌بخشد و در صفای کلامش، رنج بودن را هموار می‌‌سازد.

این ابیات اگر تکراری هزار باره است اما چنان مرا بیخود ساخت که دیدم واگو نکردن آن، انکار کلام معجزی است که او را از هر اعجازی بی‌نیاز ساخته است:

........

 آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

 شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

 

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

همه درسایه  گیسوی  نگار آخر شد

 

چنین باد...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 19:49  توسط متین  | 

 

چند سال پیش در یک نمایشگاه نقاشی، تابلوئی در نهایت زیبائی و سادگی در گوشه‌ای از سالن آویخته شده بود که با دیدن آن بی اختیار در همانجا نشستم و این مطلب کوتاه را نوشتم. این نوشته به نوعی حال و روز امروز ما شده است که آن را به همه همکاران و همدلانم تقدیم می‌کنم:

همه جا را کویر گرفته است و شنهای روان

 و آفتابی که از صبح تا غروب بیرحمانه می‌تابد.

رگه های شن‌های روان، همچون ماری از تپه ماهورهای داغ آن گذشته‌اند.

 ردی به جای مانده از عطش و تشنگی.

امیدهائی که در زیر آفتاب بیرحم زندگی خواهند خشکید.

روح سرگردان درختان گز و طاق که دیگر نیستند.

 

از آنسوی تپه‌ها چیزی پیداست

از میان همه رنگهای زرد و نارنجی، سر شاخه‌های سبز درختانی پیداست.

تمنا و خواهشی هزارباره از قدمهای خسته.

آبی شاید جاری باشد در رگ‌های خشکیده زمین

شاید درختی باردار یک جوانه باشد

و مردی که دیگر دستهایش سایبان چشمهایش نیست

و زنی که نه ماه انتظار تولد میوه باغ را می‌کشد.

 

شاید میهمانشان باشم به جرعه‌ای آب

و سایه ای سبز

 و اینکه شاید ندانند این تحفه کوچک به اندازه همه زندگی است....

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 11:8  توسط متین  |