تبليغاتX
انگاره‌ها

دیروز در مراسمی که برای خوش آمدگوئی دانشجویان جدید الورود به دانشگاه صنعتی شریف برگزار شده بود شرکت داشتم. سخنرانی کوتاهی بود و تور گشت و گذاری در دانشگاه  وبرنامه افطار که دیگر در آنجا نماندم.

این دانشگاه در کنار وظیفه اصلی و علمی خود که به همت اساتید و بزرگان علم و فرهنگ پای گرفته است و نامشان در سردر بعضی از دانشکده‌ها و ساختمانهای آجری قرمز رنگ به چشم میخورد، یادآور خاطرات تلخ و خاک گرفته روزگارانی است که روزی جوانان مغرور و پرشور آن روزگاران درس سیاست را وعلم را و دانایی را و نخواستن‌ها و نپذیرفتن ها و عصیان را در لابلای متون سنگین درسی خود گنجانده بودند. نهال ضعیفی که آنروز بچه‌ها در باغچه‌های آن فضای مسموم کاشتند  امروز همچون درخت تنومندی شده است که سایه علم و آگاهی را در همه‌جای این صحن شریف گسترانده است.

تواضع و ادب پرسنل این دانشگاه و دانشجویان که میزبان و راهنمای ما بودند بیش از هر‌چیز آدمی را به شرافت دانشجویان شریف این دانشگاه واقف میسازد. در تمام آن مدت نمیدانم چرا احساس میکردم که چشمان منتظر"مجید شریف واقفی" که نمیبایست به‌جز درس از چیزی واقف میشد هنوز در دل این شبهاي  تيره به دنبال نوری ماندگار میگردد و از وقت تلخ رفتن می‌گریزد و دلش بی‌قرار است از تنها ماندن و نفهمیدن و غریب ماندن. وكسي چه ميداند شايد چشمانش در انتظار یارانی است که از راه میرسند و از دید دوربینهایی که همه را می‌یابند مخفی میمانند.

 به خاطر می‌آورم روزی را که نیروهای امنیتی با بیسیم و اسلحه و به سرکردگی یک مرد سیه چرده و بی‌رحم به منزل دانشجویی ما ریختند و خانه را زیر و رو کردند و آخر، از همه ما تعهد گرفتند که كار نكرده را دوباره مرتكب نشويم!! و هیچ کار خلافی از ما سر نخواهد زد و...

و این داستان هميشگي روزگاري است كه در آن "جواني" جرم است و "فهميدن" تاواني سنگين دارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:48  توسط متین  | 

 

به دنبال درخواست‌ها و تقاضاهای مکرر عده‌ای از دوستان و آشنایان محترم مبنی بر جلف بودن و جوان پسند بودن و بی کلاس بودن قالب این وبلاگ و ایضا دیر بالا آمدن آن که به گفته آنان هیچگونه همخوانی با خزعبلات و چرندیات مندرج در آن ندارد باید به اطلاع آن عزیزان برسانم که قبل از آغاز سال تحصیلی در بدر به دنبال قالب و یا خانه جدیدی با قیمت مناسب (ترجیحا رهن کامل) می‌گردیم تا سریعا مقدمات اسباب کشی را فراهم کنیم. همانطور که می‌دانید مستاجرها با توجه به بضاعت و تمکن مالی خود حق انتخاب چندانی در فرمت این خانه ندارند لذا از هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم تا خانه‌ای را که مناسب و شایسته این کارمند عیالوار است بسازیم.

یا مکن با فیلبانان دوستی      یا بسازی خانه‌ای درخور فیل

+ نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 19:32  توسط متین  | 

 

وقتی که در کسوت یک سرباز آس و پاس در تیپ زرهی شیراز خدمت مي‌كردم به اتفاق "خسرو چرکو" دوست آباداني خونگرم و شاعر مسلكم، در یک روز ظهر گرم تابستان در پارک "فلکه گازو" به انتظار شروع اولین سانس سینما نشسته بودم. زنی کولی در حالی که سینه اش را در دهان کودک گرسنه اش چپانده بود به من نزدیک شد. او بدون هیچ مقدمه‌ای به سمت من آمد ومقابلم نشست و به زور دستم را گرفت که "بده فالت ببینوم". خواهش‌ها و تمنای من از منصرف کردن او برای فالگیری فایده نداشت. دستم در تله‌ای سخت گرفتار آمده‌ بود. در حالیکه به زور دستم را باز میکرد به کف دست راستم خیره شد. من تسلیم حوادثی بودم که او برایم پیش بینی می‌کرد. به حرف‌هایش توجه زیادی نداشتم به جز نگاه‌های براق و درخشنده خسرو که چرکین میخندید.

این کولی از آسمان گفت و از ریسمان. از تعداد بچه‌های کثیری که دورو برم را مثل توله سگ گرفته بودند و از عاقبت بخیری من و این که چه طالع بلندی دارم و دشمنانم که یکی پس از دیگری دود می شوند و هوا می‌روند و ....ناگهان در میان حرفهایش گفت تو تا سال 1400 زندگی میکنی (قطعا می‌خواست بگوید 1400 سال عمر می‌کنی!) آنهم یک زندگی با عزت و خیر و سر بلندی و رفاه و ......خسرو كمي جابجا شد.

کم کم احساس کردم حرفهایش را نمی‌شنوم، لب های زن کولی باز و بسته می شد و بچه اش هم دائما مکی می‌زد و بخواب می‌رفت. همه چیز دور سرم می چرخید. چهره پدر بزرگم را دیدم که به استقبالم آمده بود و مادر بزرگم که هنوز داشت خیاری پوست میکند و به اصرار به من می‌داد. صدای مادرم را می شنیدم که میگفت ‌تا حالا کجا بودی؟ و بعد یک میهمانی بزرگ پر از شیرینی و میوه و میهمانان فراوان که چهره هیچکدامشان را نمی‌دیدم. برای اولین بار دیدم که از دریچه گرد و كوچک تانک تمام فولادی‌ام و از میان همه آن فشنگ‌های 33 کیلوئی قاتل، بیرون آمده‌ام و شليك شده ام به قلب آسمان.

خدایا جوانمرگ شدیم رفت. با یک حساب سر انگشتی ساده تا سال 1400 دقیقا 13 سال باقی مانده است. خدای من فرصت ندارم. پسر کوچکم، دختر پنبه‌ای و پر احساسم را چه کنم؟ هنوز آن ماشین کنترلی قرمز رنگ آلکاپونی را برایش نخریده‌ام. هنوز کلاغ قصه‌های سریالی را که هر شب  برای دخترم می‌خوانم به خانه نرسانده‌ام. هنوز آن انگشتر پر نگینی را نگاه های همسرم را بخود میکشاند و او حرفی در باره آن نمیزند نخریده‌ام و.. خودم...      آری خودم ... براستی خودم چه؟ چرا هیچوقت به خودم فکر نکرده بودم؟ چرا تا این همه مدت خودم را نادیده گرفته بودم؟

می‌گویند مردم بنا به تخصصی که دارند آدمها را همانجور میبینند. مثلا یک دکتر وقتی که حالتان را می‌پرسد اول وضع مزاجی شما را به خاطر می‌آورد بعد شما را میبیند. یک نفر کفاش اول کفشهایتان را میبیند و یک نفر تاجر اول موجودی شما را میبیند بعد وجود شما را. و حالا نگاه من به خودم چگونه است و چگونه باید باشد؟ اصلا مگرمی شود آدم در خلوت خودش پز بدهد که مثلا من فرمانده یک پادگانم یا رئیس کل بانک مرکزی‌ام یا سلطان قند و شکر و آبنباتم پس باید من وجودی‌ام در مقابلم زانو بزند و دست این حاکم قدر قدرت و قوی شوکت خودش را ببوسد که شما چنینی و چنانی؟؟ حالا ديگر خسرو چركو هم برايت تره خرد نمي‌كند!

همینقدر می‌دانم که هر که هستم و هر چه باشم باید نگاهم تفاوتی عظیم داشته باشد از برنامه عملی زندگیم. تفاوتی عظیم از همان گوسفندی که هر روز صبح بی هیچ چون و چرائی به چرا می‌رودو تا عصر پوزه در خاک و علف می‌بر و راه می‌رود و راه می‌رود و پروار می‌شود و دل چوپانش را شاد می کند و..

خدايا وز وزهاي خسرو را چه كنم؟ او ميگويد به جاي سينما برو به يك مسجد و استغفار كن و بعد گلوئي صاف مي كند و بي هيچ تشابهي به صورت سيه چرده اش، صاف و بي ريا آيه هاي روشن خيالش را اينچنين برايم مي‌سرايد كه اي بي خبر ! فرصت نيست، بنشين و نظاره كن قافله سبكباري را كه تا صبح بي وقفه راه مي رود و تو جا مانده‌اي در بستري سرد و خشك و بي روح . اي اسير عادت ها كه زشتي‌هايش را نمي‌فهمي و اين سكون را در نمي‌يابي و بوي عفني را كه همه جا را آلوده است نمي‌فهمي و .... خسرو خفه خون بگير!

دارم خواب ميبينم همان حاج آقاي صادق هدايت را كه در زير زمين خنك در ظهر تابستان دارد چرتكه مي‌اندازد و حساب مي كند طلبكاري‌هايش را و شادمان از برآورده شدن حاجت شكم و ..... دارم خواب ميبينم آفتاب جگر سوزي را كه چهره مرد روستائي را براي مشتي گندم چنان سوزانده است كه طرح هر گونه لبخندي را از چهره‌اش زدوده است و گره ابروانش را كه در تاريك ترين شبهاي دنيا از هم باز نمي شوند.

ديري نخواهد پائيد كه آفتاب غروب از سينه كش يك ديوار كاهگلي خود را به بالا مي كشاند تا در شبي تاريك و ديجور آرام بگيرد. دارم خواب ميبينم كه ماه آسمان تا صبح بر بالينم نشسته و اشك مهتاب بر سر و گردن و تن و بدنم نشسته و من بي خبر از حوادثي كه اين روزگار كولي برايم رقم مي زند.

 دارم خواب ميبينم كه فردا آغاز سال نو است. بايد خودم را آماده كنم، بايد از همه زودتر بيدار شوم و لباسهايم را بپوشم، بايد يك دسته اسكناس نو در جيبم بگذارم و در انتظار بيدار شدن بچه‌ها صبر كنم و تلويزيون را روشن كنم تا مجري شاد و براق در نهايت خوشحالي و مسرت اعلام كند كه آغاز سال 1401 مباركباد.

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 9:43  توسط متین  |