باور كنيد من هيچ سنخيتي با اين جماعت لات و لوت ندارم. من اصلا از 16 متري يك آدم گنده لات هم رد نشده ام و دمخور هيچ كدامشان نبوده ام اما اين را ميدانم كه اين قشر هم براي خودشان عالمي دارند (هر چند كه ديگر نسلشان رو به انقراض است) . اينها دردها و نيازها و رازهاي خودشان را دارند. اولين باري كه با سبك و سياق و ادبيات اين جماعت و يا كساني كه تظاهر به اين گروه ميكنند آشنا شدم يك آقاي قصاب عرق خور حرفهاي بود كه بنظرم راز و نيازهايش با خداي خودش چيزي از آيت ا...هاي قم كم نداشت. صداقت كلام و بي ريائي در نياز و دعاهاي همين فرد سبب شد تا كمي فاصله ام را از آنها كمتر كنم تا حداقل صدايشان را بشنوم هر چند خودشان هنوز هم كه هنوز است خود را جاهل ميدانند.
نامه زير كه بصورت يك عريضه كوتاه و به درخواست يكي از همين جماعت نگاشته شده است تجلي درد و آرمان كساني است كه در سيستم هاي نوين اداري و بوروكراسي هنوز به سبك و سياق خودشان حرف ميزنند و باز هم كسي آنها را به هيج جايشان حساب نميكند و آدمهائي كه خود را عقل كل ميدانند يقينا با ترازوي اين جاهلان خود را سنجيده اند كه احساس كاذبي به آنها دست داده است كه در شهر خودشان كسي هستند.
****************************************************************
جناب آقاي مهندس ...
سام عليك
قبل از هرچيز در شروع كلام بايد به عرض حضرتعالي برسانم كه " نوكرتم اين پاداش بيلان بود يا بيلاخ!" . دست مريزاد. از قديم و نديم گفته اند "كاركردن خر و خوردن يابو؟" داداش مگه ما بوق بوديم كه صب تا شب تو اين خراب شده به همراه ساير جماعت الاف جون بكنيم و آخر سر موقع تقسيم گوشت قربوني ما رو پي نخود سياه بفرستي و بعدشم به ريش ما بخندي كه "ما اينيم ! اينه رسم مروت و مردونگي؟ داداش ما شنيده بوديم كه اصفونيا منار جنبون دارن ولي قرار هم نيست كه تن مارو هر روز پيش چشم جماعت نامحرم و زن و بچه و در همسايه بجنبوني. اينه رسم لوطي گري؟
شايد پشت خيلي از وانت نيسان هاي آبي اين شعر رو ديده باشي كه "چو استادهاي دست افتاده گير". راستي كجا رفت اون سبيلهاي چخماقي مردونه كه يك تار موشو براي همه دوكون دستگاهت گرو ميذاشتن؟ كجا رفت صداي چرق چرق دستمال يزدي "اسمال خوشگله" و صداي كفش پاشنه تخم مرغي "ابرام سه تيغ" كه هيچ بچه مزلفي جرات نيگاه كردن به آبجي رجب رو نداشت؟ كجا رفت اون دستاي مردونه و تيزي كشيده شده "مهدي سياه" كه هر روز صنار شاهي پول تو كاسه حاجتمندون مينداخت؟ داداش دستتو رو بد جائي از دلم گذاشتي! قيمه قيمه كردن دل وامونده و بي صاحابي كه جيگرشو نداره با جيب خالي شب تو چشاي ضعيفه نيگاه كنه هنره؟
بيا و براي يك بار هم كه شده به رسم همه جوونمردائي كه براي اولين و آخرين بار خونه خدا ميرن خودتو سبك كن و دل حاجتمند حاجيتو از خودت و از اوستا كريم راضي كن و با شل كردن سر كيسهاي كه تو اولين نفري هستي از بيت المال ورميداري، خودتو بيمه ابوالفضل كن
زياده عرضي نيست، عزت زياد
يا حق علي يارت
جواد علافه
چه تفاوت ميكنه كه پير به دنيا بياي و موهات ريخته و دندون هم نداشته باشي؟ نه اينكه هنوز نوزاد باشي و بخاي تازه مو در بياري يا بايد اونقد صبر كني تا دندونات دربياد و بعد يكي يكي بپوسه و دنبال هم بريزه پايين. نه! اشكال كار اينه كه يك پيرمرد بدنيا بيائي كه از هيچ رنگ و بوئي خوشت نياد و تو هيچ مدرسهاي جات نباشه و دستت فقط تا گچ و تخته پاك كن برسه و مثل خر خاكي تو باغچهها وول بخوري و هي فكر كني كه من چجوري ميتونم زير خروارها خاك مثل اين كرم خاكي در يك دالون تنگ و تاريك دور بزنم و ريشه درخت گاز بزنم و پامو رو پام بندازم و اينقدر منتظر بمونم تا ناگهان ساعت 9 صبح در يك روز گرم تابستان مثل همين امروز، خواهربزرگت، از خوشحالي دور حياط بدوه كه داداش كوچولوي من به دنيا اومد و چند روز بعدش با چشمهاي نمناك و چهره ماتم زده در يك گوشه حياط، شايد در سايه اون ديوار بلند يا زير درخت شاتوت با برگهاي خاك گرفته بشينه و ماتم بابابزرگ رو كه تازه جنازهاش رو از در بيرون بردند بگيره.
به هر حال زندگي راه خودشو ميره و ديگران خواه ناخواه سالي يكبار در بيستم مرداد ماه يك بهونه پيدا ميكنن تا بهت بگن "تولدت مبارك". نميخام امسال وقتي كه كارد كيك خوري رو روي كيك شمع آجين شده فشار ميدم ياد اون بيل گنده اي بيافتم كه ده تا كرم رو از تو خاك باغچه زيرو رو ميكنه. نميخام امسال برم پاي تخته سياه و خودم رو تا بينهايت بكشم تا به همه بچه ها بفهمونم كه من از همتون بلندترم. نميخام امروز كسي باشم كه تمام شمع هاي زندگي شو براي هميشه فوت كنه.
امروزفقط ميخام برم يك پله بالاتر وايسم تا همتونو ببينم كه دارين از بچه هاتون هم بزرگتر ميشين. اينقدر بزرگ كه حتي با چشم هاي كم سو و يا با چشماي بسته، هيبت بزرگ و حضور گرمتون رو ببينم و احساس كنم.
كلاغان اين راويان قصه هاي دروغ،
و اين قاصدان شب و سرما و زمستان
انسان را پنهان كاري آموختند....
و با قارقار دروغشان، روزگاران را به شب بردند...
"پرويز خرسند"
*******************************************************************
هر روز ساعت شش و نيم صبح يك ساعت قبل از شروع كار، در پارك نزديك محل كارم ، ورزش ميكنم.
ديروز براي اولين بار در پارك خانمي را ديدم كه براي كلاغها غذا ميريخت. كلاغها بي هيچ شباهتي به گنجشك هاي معصوم و كبوترهاي محجوب، چنان هجومي بر لقمه هاي چرب و نرم ميآوردند و منقاري به غذا و چنگالي به يكديگر مي كشيدند كه در همان وهله اول احساس كردم كه كلاغان از كفتارهاي كثيف و متعفن قاره آفريقا كه در مجاورت شيرهاي خودخواه و مغرور ميزيند چيزي كم ندارند.
كمي آنطرف تر نشستم و داشتم فكر ميكردم كه "نوشتن" ارجمندترين و شرافتمندانه ترين راه واگوئي و بيان احساس و تصوراتي است كه هيچ كلاغ و يا كركسي و لاشخور و روباهي را ياراي آن نيست. من مي نويسم پس من كلاغ نيستم. من مي نويسم پس يقينا كركسي كه تازه از سر يك مردار متعفن برخاسته و از فرط پر خوري در نزديكترين شاخ درختي نشسته نيستم. اما حس مرموزي دائما آزارم می داد كه چگونه ممكن است يك كلاغي هيچ حرفي براي گفتن نداشته باشد؟ و اصلا چه كسي گفته است كه كركس ها اهل درد دل كردن نيستند؟
اما به گوش خودم مي شنيدم كه يكي از همانها داشت ميگفت آدمها شرافتمندانه هجوم ميآورند و تكه پاره ميكنند و ميبلعند و با دستمال دهانشان را پاك ميكنند و مثل ما بدنام هم نيستند چون آنها مينويسند يعني هر آنچه را كه دوست دارند مينويسند و به ديگران هم باورانده اند كه تا كلاغ هست و قارقار دروغ هست و آسمان مي تواند در امواج بال كلاغان سياه شود، انسانها هستند كه اشرف مخلوقاتند و ...و همينكه گند ميزنند به زندگي خودشان و آرامش ما، آنوقت همهي بغض و نفرتشان را در ما مجسم ميكنند و مدعي ميشوند كه ما اولين پنهان كاري را در تاريخ نشانشان دادهايم اما هرگز بخاطر نميآورند كه كدامين كلاغ را سراغ دارند كه جنازه برادر مقتولش را كه به سنگ كينه او از پاي درآمده است، دور از چشمان مضطرب و منتظر پدر به خاك بسپارد و مال برادر زاده يتيمش را درسته ببلعد و بعد كه حسابي رودل كرد، دربدر به دنبال قرص و كپسول و تنقيه و اماله بگردد تا شايد فرجي شود و راه تنفسش گشوده شود و ...
خيلي ديرم شد. بايد به ورزشم برسم.
در محكمه كلاغان، حكم برائت و محكوميت را با قلم نمينويسند. قضاوت شدن از پنجره آن همه چشمهاي سياه و براق كوچكشان آزارم ميدهد.