يكي از دوستانم كه معلم مدرسه يكي از روستاهاي زنجان است ميگفت از بچهها خواسته بودم كه در مورد روز پدر انشاء بنويسند.
يكي از بچهها نوشته بود من عاشق دستهاي پدرم هستم چون آنقدر زبر و زمخت است كه جون ميدهد براي خاراندن پشتم ولي ننهام ميگويد كه كاش بابات در شهر كار ميكرد تا مجبور نبود دستهاي پينه بستهاش را حنا بگذارد. اما من به او گفتم كه من هميشه دستهاي پدرم را دوست دارم حتي زماني كه به صورتم دست ميكشد.
روز پدر مبارك!
يه روز كه آدم و حوا داشتن تو باغ بهشت قدم ميزدن ييهو چشم حوا افتاد به يك سيب درشت قرمزي كه بد جوري روي اون شاخه كه دستش نميرسيد، چشمك ميزد. حوا رو به آدم كرد و گفت عزيزم ميتوني بري بالاي درخت و اون سيب رو برام بچيني؟ آدم كه از چشماي خمار و كمر پاستيلي حوا داشت دلش قيلي ويلي ميرفت گفت آخه حوا جون ...! حوا با عشوه اي كه دل آدمو ريز ريز ميكرد گفت آخه نداره عزيزم ميدونم كه هيچي اون زير پات نيست ولي قربونت برم اصلا دلت مياد منو تو حسرت اون سيب بذاري.....آدم كه ديگه دلش طاقت نميآورد در حاليكه داشت مثل موم آب ميشد صداي نرم و لطيف و مخملي حوا رو شنيد كه بيخ لاله گوشش داشت ميگفت عزيزم وقتي تو ميري بالاي درخت من از اين پائين احساس ميكنم كه تعداد سيبهاي اين باغ خيلي بيشتر و خوشمزه تر ميشه پس جون من برو بالا. بذار همه سيبهاي قشنگ زندگي رو يكجا ببينم! آدم كه از همون اول خلقت، يك كمي سرشتاش با فطرت الاغ قاطي پاطي شده بود نتونست مقاومت كنه و پريد بالا و اولين و دومين و ... شاخه را گرفت و .....
چندين سال بعد آدم و حوا تا چشم باز كردن خودشونو تو يك باغ پر از سيب تو دماوند ديدند. حوا در حالي كه يك بچه رو با چادر به پشتش بسته بود و يك بچه هفت ماهه هم تو شكم داشت به سختي دولا شده بود و سيبهاي لك شده و گنديده رو از زير درختاي سيب جمع ميكرد و زير لب غرولند ميكرد كه هر چي به اين آدم گور به گور شده ميگم بيا اين سيبها رو قبل از افتادن بچين، مردكه لندهور به هيچ چيزش حساب نميكنه و خبر مرگش همهاش لم داده يه گوشهاي و يه قل دو قل بازي ميكنه!
پسر چهارم آدم كه داشت اون ورا بازي ميكرد دوان دوان اومد و گفت بابا... دختر خانمي كه تو باغ بغلي كار ميكنه اومده دم در و كارت داره. ميگه بابات ميتونه بياد در سيب چيدن كمكم كنه؟ آدم يه لحظه نيم خيز شد اما چشاشو بست و از نو ياد اون چشمها و عشوهها و غمزههاي سراسر پاستيلي افتاد و رو به بچه اش كرد و گفت برو به اون دختر خانم بگو ما امسال فقط گردو جمع ميكنيم چون سيب حوا تو گلوي من و سيب من تو شكم ننهات هر روز بزرگ و بزرگتر ميشه! آدم در حالي داشت اين حرفو ميزد كه ميدونست درختاي سيب باغ بغلي همهاش پيونديه و اين درختا نژادا اينقدر كوچيكند كه نياز به بالا رفتن از درخت نيست.
در همون حالي كه بچه ميدويد تا پيام باباشو به اون خانم برسونه آدم يواشكي از جاش بلند شد و زير چشمي حوا رو نيگاه كرد كه هن و هن كنان داشت سيب جمع ميكرد. آدم رفت و از پشت پرچين، درختا و سيبها و همه چيز خونه بغلي رو ورانداز كرد و تو دلش داشت فكر ميكرد چجوري ميتونه بهش كمك كنه!!