تمدن زائيده ساعاتي است كه انسان از خود فارغ (بيگانه ) بوده است.
علي شريعتي
********************************************************
عقيده دانشمندان علوم اجتماعي بر اين است كه تمدن ها زماني بوجود آمده و رشد كرده اند كه در گوشه و كنار جهان كسي را مي ديده اي كه آرام آرام از ديگران فاصله ميگيرد و به كنج انزوائي ميخزد و به فكر فرو ميرود كه چرا مثلا زمين بايد گرد باشد. چرا سيب از درخت ميافتد و به هوا نمي رود و چرا لعاب كاشي ترك ميخورد و چرا در دولت احمديه پاي هر استدلالي ميلنگد و چرا جماعتي كه مي توانست با هوش و درايت خود سرنوشت تاريخ را طور ديگري رقم بزند مانند موشي در تله روزگار خود گرفتار آمده است و ...
اما اين فارغ بودن از خود و خود را گم كردن درزندگي هاي روزمره و پيدا شدن در يك حقيقت بزرگتر و شناختن و درك روابط پيچيده اشيا عالم در اين ديار، خود حكايت عجيب وغريبي دارد .
با همه احترام و عظمتي كه براي تاريخ قائلم متاسفانه اين ايراد بزرگ را به او دارم كه تاريخ هميشه دوزارياش در كوتاه مدت دير ميافتد. مثلا در كوتاه مدت هرگز متوجه نمي شود كه فلان لات سر كوچه در ايام عزاداري علم 450 كيلوئي بلند ميكرده و قمه ميزده است و گل به سرش ميماليده و شبها از باد فتق به خود ميپيچيده و اما در خلوت خود يعني آن هنگام كه هيچ چشمي او را نميپائيده و به عبارتي در لحظاتي قرار ميگرفته كه ميتوانسته از خود فارغ شود و به فكرفرو رود، ديده شده كه خواهر و مادر هر چه جماعت حزب ا.. را پيش چشمش مياورده و براي حفظ شان و آبروي خود مجبور بوده آن شب با تخ.. ورم كرده بخوابد و حسين و زينب و علي اصغر و علي اكبر و مش رمضون تكيه دار را به باد فحش بگيرد و وام قرض الحسنه صندوق سر كوچهاش را خرج بواسير بيرون زده اش بكند و ...
تاريخ زماني حقايق را مينويسد كه شش نسل از خاك شدن ما گذشته است و آنوقت فرزندان ما مجددا دچار همان حماقت هائي خواهند شد كه ما را به آن متهم ميكردند. و اين داستان همچنان تكرار خواهد شد.
اينكه چرا فارغ از خود بودن، ما را راه به جائي نبرده است شايد تاريخ، دويست سال بعد بگويد كه پدر جان! تو اصلا بجز فارغ شدن همسرت از فراغت چه ميفهميدهاي؟ تو رها كردن و ول گشتن را با انديشيدن و ثبت كردن و سنجيدن و مقايسه كردن و امثال آن اشتباه گرفته اي!
پس بنشين و نظاره گر باش از اين قافله بزرگ و سريعي كه از كنار تو ميگذرد. و آنگاه تو مي انديشي به پاهاي زخمي و خر لنگ و آفتاب تموز و كوزه خالي آبي كه اميد نداري به نزديكترين آبادي برسي تا در سايه چوب خشكيده درختي كه شاخه هايش را هم براي زمستان سردشان بريدهاند نفسي تازه كني.
فرفرههای رنگی در ظهر داغ تابستان با خیال آن بچه ها میرقصیدند
وقتی که بچه ها نفس نفس زنان از دویدن باز میایستادند آنها هم میایستادند.
این اولین درس زندگی است
که برای باز نایستادن
باید دوید و دوید ....
******************************************************
از پلههای بخش انکولوژی که بالا میروم، صدای قطرات بلئومایسین را که برای درمان تومورهای سرطانی ریه در رگهای فرشید چهل و دو ساله می دوند مرا سرگردان میکند. برق رفته است و پله ها را نفس زنان و بی وقفه بالا میروم. فرشید میگوید زندگیام را دارم یکجا میفروشم تا برای دو فرزند کوچکم آینده مبهمی را بخرم که بدون حضور من از سختیهایش عبور کنند. به سر بی مویش دستی میکشم. همه ذهنم پاک میشود. بی اختیار به چشمهای همسرش مینگرم که توان اشک ریختن ندارند و بچه هایش را میبینم که همین الان دارند در محوطه باصفای بیرون بخش بازی میکنند.
امشب تولد پویا است. جشن مفصل تولد یک سالگیاش. همه از 20 روز قبل برای این شب با شکوه دعوت شدهاند. از شش تا کوچه آنطرفترمیتوانی خانه را پیدا کنی. صدای ضرباهنگها فضا را میکوبند و جائی برای پارک کردن ماشین نیست. در میان هلهله و شادی پدرها و مادرها بچه های ناناز و مامانی با بغل بغل هدیه میآیند و شادند و چهرههایشان بشاش و خندان و فارغ از هر رنجی که شاید آمده اند همین یک امشب را بی دغدغه تا فردا با هم باشند و دستی بیفشانند و پای بکوبند و رها کنند حسهای ثقیل و وزین خود را که دائما به زمینمان چسبانده است .
نسرین خانم با سینه های درشت و لرزانش به استقبالمان میآید و ما هم میرویم که کم کم به فراموشی بسپاریم رنجهائی را هر روز از ما بزرگتر میشوند و در ما میزیند و تکثیر می شوند. میرویم تا خود را به این کوبشهای شاد بسپاریم تا امشب تولد ما باشد و احساس کنیم که هنوز چند ساعتی از تولدمان نگذشته است و به نسیان بسپاریم احساس خفگی و ملال آوری را که هر روز میخواهد مثل آبی از سر ما بگذرد و بعد ما را در بیابان بی انتهای بی آبی و تشنگی رهایمان کند و هرم آفتاب ما را بخار کند و ذراتمان را متلاشی کند بی آنکه حتی همسایمان بفهمد و وجدان خفته کسی بیدار شود و سراغمان را بگیرد و نگرانمان باشد.
شوهر ملوک خانم قبل از ورود به مجلش چنان سیاه مست است که جائی برای جامی دیگر نگذاشته است. بی وقفه نیشاش تا بناگوشش باز است و مستانه میرقصد و دائما جاهائی را موس موس میکند ولی ملوک خانم مثل اکوان دیو جلواش حاضر است و نگاهش را از این و آن میدزدد اما خودش با آن باسن عظیم الجثهاش چنان قری میدهد که پیر و جوان سوت میزنند. در این میان فقط فرشته جون فرصت یافته است تا دلی از عزا درآورد و چیزهائی را تجربه کند که تا دیروز فقط حسرتش را داشت.
در خنکای صبح و قبل از دمیدن آفتاب که باز میخواهد همه آتشاش را یکجا بر جانمان بریزد بیرون میزنیم و خود را به بستر نرم و سردی میسپاریم تا خستگی از پایمان بیرون کنیم تا فردا باز همان پلههای بخش انکولوژی را که فرشید با هزاران آرزوی کوچک و بزرگ خفته است بالا رویم و هر روز در مسیر برگشت و بر روی سنگفرش پیاده رو زندگی که سایبان های رنگی مغازههای کوچک و بزرگ سرمان را به فرودی ناخواسته فرمان میدهند پایین بیاوریم و در دل آرزو کنیم تا شاید بلئومایسین هم بتواند سلولهای سنگفرشی تومورهای ریه فرشید را پای درآورند و کودکانش را شانسی دوباره بدهد تا دستان پر مهر پدر را بگیرند که برایشان بستنی میخرد و بعد از ظهرها به پارک میبردشان و دوست دارند در جشن تولد چند سالگی پویا که حالا برای خودش مردی شده است بروند و فیفا بازی کنند.