تبليغاتX
انگاره‌ها

سال آخر دبیرستان موقعی که امتحان ادبیات فارسی داشتیم شعری داده بودند از حافظ که آن را معنی کنیم. این بیت چنین بود:

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

نمره اختصاص یافته به این سئوال 25/. بود.

الان درست خاطرم نیست که دقیقا چه جوابی به این سئوال دادم اما همینقدر میدانم که نمره کامل این سئوال را گرفتم. خون دل خوردن و خر مهره بازار لعل را شکستن و پالان بر روی اسب تازی گذاشتن و طوق زرین بر گردن خر گذاشتن و آخر سر فریادت به هیچ کجا نرسیدن و هزاران مثال از این دست، حکایت دیر آشنائی است و از تجربیات و آموزه‌های بی چون و چرای هر کدام از ما ابناء این آب و خاک.

ولی همکار برآشفته من که دیگ صبر و تحملش دو تا قل بیشتر از من زده بود از این بیت شعر غافل بود که:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

الآن دارم فکر میکنم که نمره اندک این سئوال چه نمره بزرگی در همه زندگی دارد و اگر کسی هم آنروز نتوانست به این سئوال پاسخ دهد امروز روزگار حالی اش می‌کند که یک من ماست چقدر کره دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 12:7  توسط متین  | 

عبدالرضا کارمند کم سابقه واحد بازرگانی، فاقد کد ملی، صادره از زابل با چهره گندمگون و شکم گرد و قلمبه با قد کوتاه در حالیکه مدام دو دندان مصنوعی جلوئی فک پایینی‌اش را با نوک زبان از سرجایش بلند میکرد و باز با یک فشار آن را به سر جای خودش برمیگرداند دیگر حوصله درآوردن دو دندان کوچک و سایر اعضا و جوارحش را نداشت.

عبدالرضا شش سال بود که با یک دختر سفید و چشم خاکستری ازدواج کرده بود تا به خیال خودش در سفیدی او سیاهی‌اش رنگ ببازد. او عاشق چشمهایش بود و زندگی‌اشان میرفت که خود را در آئینه لب طاقچه کم کم بزک کند.

اما چشم خاکستری همه جور چشمی را دوست داشت از رنگ چشمان مشکی عبدالرضا گرفته تا رنگ چشمهای میشی قصاب محل و رنگ سبز چشم‌های آقای همسایه بغلی که شبها بدجوری خودشان را به در و دیوار می‌زدند و آنوقت تمام اعضای اسفل السافلین چشم خاکستری تیر می‌کشید و بی اختیار به تن پشمالوی عبدالرضا که مثل توله خرس خوابیده بود دست می‌کشید و چشمهایش را به سیاهی شب می‌سپرد تا در روز بر روی آفتاب باز کند و در چشمان پر جذبه گوزن های نر زل بزند که از یک خواب رخوت انگیز بعد از آن جنگ ها و جفتگیری‌های وحشیانه هنوز در فکر شکار ماده های بیشتر بودند.

عبدالرضا صبحها با شتاب به محل کار خود می‌دوید تا از سرکوفت مدیر در امان بماند و شبها افتان و خیزان در حالی که هزاران بار دندانهای جلوئی اش را بالا و پائین کرده بود گاهی سری به خیابان بخارست می‌زد تا عطر ماگنولیای مورد علاقه چشم خاکستری را بخرد.

عبدالرضا را دو برادر بود به نام‌های احمد رضا و غلامرضا. دو مارمولک صحرای سیستان که چه خوب استتار میکردند چشم‌های سیاهشان را در برابر چشمان خاکستری و سبز و میشی هر جنبنده‌ای، که هرگز کسی متوجه حضورشان نمی شد تا آنکه ناگهان بدام میکشیدند طعمه خود را با آن زبان بلند و چسبناکشان و فرو میدادند تا انتهای حلقومی که راه خروج آن از سوراخ سوزن تنگ تر بود.حتی چشم خاکستری با چشمان هوس آلود و زیرک خود نتوانست از کمند این دو شکارچی قابل بگریزد و هرگز از حضور آن دو که هر روز او را می پائیدند با خبر نگردید. تا آنکه رازهای مگوی این چشم های خاکستری که می‌رفت همچون خاکستری سبک بر باد رود از پرده ها برون افتاد و مارمولک های استتار شده از جای خود جنبیدند و عبدالرضا را که هرگز نمی‌توانست این شوخ چشمی بی‌شرمانه را بپذیرد، متقاعد کردند که مدت‌هاست در تعقیب اویند و سرانجام به چشم‌های از حدقه درآمده و حریصانه‌ای گوزن های فحل شده‌ای رسیده‌اند که خر را با خور و مرده را با گور بلعیده‌اند و در حوض چشمهای خاکستری غسل جنابت کرده‌اند و وضوی عشق ساخته‌اند و بر سجاده شکر ایستاده اند و خدای را سپاس می‌گذارند که شمشیر‌های زنگار گرفته را به صیقل عشق جلا داده‌ اند...

شش ماه بعد در حالی که عبدالرضا هنوز عاشقانه چشم خاکستری را می‌پرستید به همراه دو پسر کوچکش در جمع همکاران نشسته بود و در حالی که به بچه‌هایش زل زده بودوبه آرامی دندانهای جلوی‌اش را با زبان بیرون می‌کشید گفت "من سزاوار این همه بی ناموسی نبودم!! "

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 13:46  توسط متین  |