آن بهار بهانهای بود برای سفر به خطه جنوب، به دیار علی دلواری، به دیار دلبرکانی دلیر، از تنگستانهای غیرت و شعور.
چه لحظات دل انگیزی دارد فرود آمدن در فرودگاه بوشهر، احساس شگفت انگیز پرندهای را میماند که به شوق دیداری پر گشودهای و سرانجام از روی آبهای گرم، در آن لحظات بی وزنی، بر روی اسکلهای به وسعت یک باند مینشینی و سبکبال و رها از سفر درازی که شوق دیدار بیتابت کرده است مینشینی و ناگهان، نخل های معصوم و مغرور همه پنجره ها و همه دیدگانت را پر میکنند و تو افسوس میخوری که دوربینت را جا گذاشتهای بر لب طاقچه فراموشی.
شوق نخلها، از پلکان بلند پرواز، به زیرت میکشند و تو را به خود میخوانند و از هیبت و شکوه و غرور همچنان در تو مینگرند تا به پایشان در میافتی و سر را برای دیدن بلندترین شاخههایشان به آسمان بلند میکنی و بر رطب های کالشان مینگری که بدنبال یک آبستنی رخوت انگیز، اینچنین مادرانه در تو مینگرند و بر کودکان نارسی که بر سینه مادرشان چسبیدهاند و قصد رها شدن ندارند مگر آنکه آفتابی بیرحمانه بر آنان بتازد و جدایشان سازد، به دست تبری و یا احساس بلوغی زودرس، تا خود حس غریب مادری را تجربه کنند.
هر چه هست باید صبور باشی و تا دمیدن آفتابی جهان سوز، باید منتظر بمانی تا شاهد تولد هزاران ساله آنها باشی که خیلی پیش تر از تو زیسته اند و آنگاه که تو هم نباشی، آنها همچنان ریشه در این خاک دارند و میزیند و میزایند و چشم براه مسافری هستند که همچون تو، در پای قامت بلند آنها لب به تحسین گشوده است و در دل آرزو میکند که کاش فرزند نخلستانی بودم که عطشهای جگر سوز را اینچنین صبورانه تاب میآورند و زندهاند و میزیند و میزایند و ...ایستاده میمیرند.
چه عاشق بود و بی قرار، موجی بود که ملتهب و بیتاب بر ساحل سخت و صخرهای می خورد و مایوس بر بستر اقیانوس وش خود بر میگشت، تا باز موجی گردد هراسان و پر شور و قصه غصهای از سر گیرد و مواج و خروشان راهی در دل صخرههای سخت بیابد و نومیدانه در انتظار بنشیند و باز ....
و این داستان تکرار همیشگی او بود و هر روز تجربتی نو در عشقهای خام و پختهای که سیرابش میساخت و امیدش میداد و مامنی بود برای فرار از زندگی کسالت باری که نمیدانست چگونه باید آن را بسازد و بجوید و بنامدش و بخواندش.
از هزار تویه خیالات وهم انگیزی که بوی سردابهای سراب و نمور و نمناک میداد چه لذتی داشت چشم گشودن بر ستیغ کوههای بلندی که خورشید را انتظار میکشیدند و شناور شدن در خیال ابرهائی که هوای گریه داشتند و بال در بال کبوتران سفید پر گشودن در آبی آسمانها و دور شدن و گم شدن از تیر رس چشمان کودن و حسودی که به خاک چسبیدهاند و شاد و مفرح از بوی عفنی که آزارشان نمیدهد...
و چنین شد که زندگی ودیعهای گشت برای قلبی که عشق را فهمید و دم برنیاورد و عاشق ماند و عاشق زیست و همواره در این اندیشه جانش را فرسود تا کسی از پس او درآید و موجی شود و عشق را بفهمد و عاشق شود و آن راز سر به مهر را همچون دری گرانبها حفظ کند و در هوای او دم زند ...تا روزی که او نیز کسی را بیابد و این ودیعه پاک خیال انگیز را به همه دلهای عاشقی بسپارد که نمیخواهند بی عشق زندگی کنند.
و اینک ای عزیز این ودیعه در دستان توست در آغوشش گیر و از گرمای وجودش، آتش در این زمستان سرد و فسرده بیفکن و... رها کن مرا دمی از این بار جانکاهی که دیگر تاب آن ندارم...
دیروز سر کوچه چند نفر ایستاده بودند و مات و مبهوت به یک ماشین پیکان، خیره شده بودند. یه عالمه شیشه خورده دور و بر ماشین ریخته بود و شیشه جلوی ماشین کاملا خرد شده و به کناری انداخته شده بود. با دیدن این صحنه تقریبا جای تردید برام باقی نموند که بالاخره یک آقا دزده کار خودشو کرده و به طمع برداشتن ضبط و بافر و بوفر و ... شیشه رو خرد کرده.
حس فضولی و یا همدردی باعث شد تا از سرعت قدمهام کاسته بشه. فردی که صاحب ماشین بود غمگین و مفلوک اما فکورانه داشت چونهاش رو میخاروند. ظاهرا همسایهاش که قصد دلجوئی از اونو داشت بهش میگفت "آخه مرد حسابی! تو اگه سوئیچت رو تو ماشین جا گذاشتی و درها قفل بودن چرا شیشه لچکی و کوچک در عقب رو نشکستی تا در ماشین رو باز کنی و سوئیچت رو برداری! حالا چرا زدی شیشه جلو رو شکستی؟!"
راننده ماشین هم با یک ژستی که انگار برای اولین باره یک همچین سوتی خفنی رو داده در حالی که سرش رو با حالت افسوس اینور و اونور تکون میداد گفت" نمیدونم چرا یک همچی اشتباهی کردم"؟!!؟
پ.ن – خواهش میکنم از اصل و نصب این آقا چیزی نپرسید که امکان نداره چیزی بگم چون از خین و خین ریزی بعدیاش میترسم!