تبریک سال نو گفتن ما هم مثل همان کودک خجالتی و کم روئی میماند که از بازار مسگرها عبور میکند و میخواهد با همان حنجره نازک کودکانهاش به گوش مسگرهای سنگین گوش و سالخوردهای که با چکش های بی امان، به جان مسهای چکش خوار افتاده اند تا دیگی و یا مجمعهای با حاشیههای دالبر شده که نهایت هنر و ظرافتشان است بفهماند که عمو جان! " بهار آمده است از سیمهای خاردار گذشته است". و در میان هیاهوی این آشفه بازار که هر کس بر طبل خودش میکوبد فریاد براورد که: چه نشسته اید! آنسوی چارسوق درختان سیب شکوفه برآوردهاند و آنطرف ترش مغازههای پر زرق و برق، آخرین تخفیفها را برای محصولات مارگارت آستور و کریستین دیور و نینا ریچی و مدل زیر شلواری معشوقه ناپلئون بناپارت و دوست دختر آقای کلینتون و آبجی آیت الله ... را عرضه میکنند آنهم به چه قیمت نازلی؟! و در دل فریاد برآورد که آهای آمیز ممد نمد مال، ای که بجز نمدهای پیچیده شده در زیر پای زمخت و مردانه، حتی مورچهای را له نکردهای لحظهای سر برآور. از زباله دانی بازاری که جز نیرنگ و فریب کالائی برای عرضه نیاوردهاند دور شو و از تحسین ملا محمد خان چاردهی برای نمد های پالان الاغش، به اندازه عمر کوتاه یک شکوفه بادام فاصله بگیر و در شکوفه های ارغوانی و سپید بنگر که که چگونه در پی حسی مرموز از خواب خرگوشی زمستان سخت و سرد دولت احمدیه (ادامه الله ظله ...) از خواب برخاستهاند. لحظهای بایست و از تقلای بیهوده و پر کشمکشی که مردم هر روز در این خاک و خل میلولند و دائم دغدغه حمام رفتن مثل صبحهای قدیم را دارند که صبحها مردانه است و عصرها زنانه و شبها قاطی پاطی، اندکی به خود آی و بنگر که چگونه بر اساس افسانه کهن، باسن مبارک این زمین از این شاخ گاو به آن شاخ پریده است و بلبلی که امروز مخفیانه و نقاب زده بر شاخ دود گرفته مناطق بیست گانه میخواند همان بلبل خوش الحان جوانی است که روزگاری در کوچه باغ های خاطره انگیز نیشابور عاشقانه میخوانده است.
چقدر سخت و غم انگیز است که بخواهی از فلان حاجی شیرازی گیوه پوش با پاهای بی جوراب و ریش توپی حنا زده که بوی گلاب میدهد و تسبیح زنان هر سال عاشورا سر کوچه می ایستاده و دسته تماشا میکرده است بخواهی که حاجی! بوی عطر بهار را که از سر دیوارهای کاهگلی کوچه باغها همه را مست و مدهوش کرده است، حس کن و بفهم و برای یکبار هم که شده به جای دعای جوشن کبیر و دعای سمات و زیارتنامه عاشورا که حس خوش همبستری با حورالعین را برایت تداعی میکند، به این بهار بیاندیش که چگونه مردگان زنده می شوند و تو هنوز در گور هزاران ساله خویش خفته ای!
چشمهایت را به من بسپار
راهی دیگر خواهیم جست
راهی که از باورهایت خواهد گذشت
راهی که خود تنها مسافر آن خواهیم بود.
*************************************************
علی کوچولو کارگر خدماتی و روستائی این تشکیلات با 180 سانتیمتر قد و 24 سال سن، امسال سیزده ساله میشود. همسرش که دو سال پیش با او ازدواج کرده است اکنون 17 ساله است. پدر علی کوچولو سالهاست که در خاک غربت دیارشان خفته است به جز پیراهن گلدار مادر که هر عید به دنبال حس غریبی شکوفه میدهد و هر تابستان بادام تلخ به بار میآورد. در آنجا همه چیز در حال تمام شدن است.
از حرفهای علی کوچولو میتوان فهمید که روزگاری چوپان حرف گوسفند را میفهمیده و راز یک گنجشک را فقط درخت توت میفهمیده است و بوی گرم نان، پدر را از خاک زمین به فرش خانه مینشانده است. اما ناگهان علی کوچولوی ما تنها میماند و بیماری و ضعف شدید چشم، تنها روزنهای را که میشد از آن به آسمان نگریست و درخت را دید و انجیر کال از درخت کند، از او میگیرد. راهی پیش رو نمیماند جز بازگشتن از کوره راههائی که به آنجا منتهی میشدند و گم شدن در دنیای بزرگتری تا هیچ چشمی او را نپاید و هرگز در جستجوی خودش برنیاید. چقدر برایش دل سوزاندم و آخرین تکنیکهای چشم پزشکی را برایش جویا شدم تا مگر
این جهان منتظم محشر شود گر دو دیده مبدل و انور شود
تا آنکه روزی طبیبی راز از چشمهای احول می گشاید و او را در آستانه دریچهای میگذارد که ابتدای دیدن و نگاه کردن و خیره شدن و پرسیدن و حیرت کردن است.
چشمها و گوشها را بستهاند جز مر آنها را که از خود رسته اند
چشم کودک همچو خر در آخور است چشم عاقل در حساب آخر است
وقتی لنز سخت در چشمهایش که بی عمق و نگاه بود مینشیند علی میماند و این دنیائی که با هیچ چیز آن آشنا نیست
چشم نیکو باز کن در من نگر تا ببینی نور حق اندر بشر
فردای آن روز علی کوچولوی ما همچون آن گنگ خوابدیده، زبان به حیرت و تاسف میگشاید و مثل کودکی که از نهایت سادگی و بیخبری به کشفی بزرگ نائل میشود و بی تاب می شود از پنهان نگه داشتن این سر بزرگ که هر روز از او بزرگ و بزرگتر میشود، درگوشی به دوستش میگوید در اینجا چقدر همه زشتند!
گر بخواهی کاو تو را باشد شکر پس ورا از چشم عشاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را بین به چشم طالبان مطلوب را
علی شتابان خود را به منزل میرساند. در راه هرچه هست زرق و برق است و عابر و ماشین و مهتابی سبز رنگ کبابی سر کوچه و لامپ کم مصرف و مشتریهای پر مصرف و آدمهای خوش کله پاچه و زیباتر از همکاران خود و چراغهای چشمک زن و درختهای ایستاده مرده.
علی کوچولو همسرش را جوانتر از هر روز میبیند و مات و مبهوت بر در و دیوار چشم میدوزد و ناگهان نگاهش بر جائی خیره میماند و می گوید آن مورچه را ببین که بر سقف راه می رود! اما علی همچنان همه را زشت میبیند تا اینکه چهره خود را در آینه پیدا میکند ولی با صداقتی که میتوان در کسی سراغ یافت میگوید: " اما من از همه زشتترم"
علی هنوز در ابتدای این راه کشف و شهود است و هنوز نمیداند که باید دیدن را جور دیگری بیاموزد
چشم دریا دیگر است و کف دگر کف بهل وز دیده دریا نگر
بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
چشم نیکو باز کن در من نگر تا ببینی نور حق اندر بشر
صدایت رادوست دارم
هرچند بی صدا
صدایم میکنی
**********************************************
در راستای لبیک گفتن به اوامر دوستان که مرا به این موزیک بازی دعوت کردند باید بی مقدمه به عرض برسانم که:
1- "عباس خرصدا" دوست مبارز و انقلابی آن روزگاران چه شباهت عجیبی به عباس "گاو صدا" یا عباس مهرپویای خودمان داشت. عباس مهرپویا آدم تحصیلکرده و دنیا دیده و باسواد و با کلاس و آدم دنیا دیده ای بود که بعضی از شعر های آهنگاشو خودش می گفت و جهاندیده ای بود که از تار و گیتار و سیتار بدست گرفتن واهمه ای نداشت و انگار یه جورائی به خود شعر توجه داشت تا فرم آهنگاش. شعر "مرگ قو" که اون روزا مهرپویا خونده بود یه جورائی منو با سرنوشت عباس خرصدای خودمون گره زده بود که اصلا امید نداشتم از دست ساواک جون سالم بدر ببره. اما جالب اینجاست که هیچوقت بجز یکی از آهنگاش هیچکدام از شعر های مهرپویا رو از اول تا به آخرش گوش نداده ام!
2- اگر قرار باشه یک روز خودمو تو میدون محمدیه دار بزنم و یا در سبزه میدون در ملا عام استریپ تیز کنم تا ذره ذره آب بشم و بمیرم باید یکبار دیگه اون " ... شعر " خواننده ای که از قرار معلوم برنامهای با عنوان "گلی شو" برگزار میکنه و این مرد ظاهرا قبلا تو یک کاباره بزن بهادر بوده و حالا داره با بطری شکسته روی سر وکله مردم کار میکنه را یکبار دیگه بشنوم. چند وقت پیش این آقا یک حال اساسی به شنوندگان داد و چیزی نمونده بود که آدم تن به یک وازکتومی سریع و برق آسا بده. اون آقا داشت توصیه اکید میکرد به خانومها که چجوری میتونن با یک چاقوی تیز آشپزخانه، حال آقا رو بگیرن تا هوس هیچی نکنه. دوست ندارم گلبانوی من این "غزل تند و تیز" رو بشنوه (به خاطر بدآموزیهاش)!!
3- " ماهور" شجریان از اون آهنگ هائی است که بی شک هزار بار گوش کردمش. این اهنگ اصلا مال این دنیای من نیست. مال اون روزائی است که نمیخام خودم باشم. و نمیخام حس کنم که کجا هستم و چجوری باید باشم و چگونه فکر کنم و ...حسم رو میسپرم دست این شعر تا ببینم سر از کجا در میارم. غزل این موسیقی از سعدی است و اینجوری شروع میشه "هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم ......"
یکی از معاونین شرکت ما که اتفاقا شیرازی بود یکی از بندهای این شعر رو اصلاح کرده بودکه به عبارتی ریده بود به شعر سعدی و اصرار هم داشت که درست میگه. بالاخره هر چی بود همشهری سعدی بود وبچه ها میگفتن حتما زبون همشهری خودشو بهتر از همه میفهمه!
4- اصلا میدونین چیه به نظر من شخص خواننده تاثیر مضاعفی بر روی شعر میذاره. مثلا همه باور کرده بودند که داریوش باید شعر سیاسی بخونه و ابی باید مرزهای جادوئی عشق و خیال رو نورده. اما ناگهان یه روز یه آلبوم میاد تو بازار که میبینی ای بابا طرف هم دیگه بازاری شده و به جای اینکه " بوی گندم مال من هرچی میکارم مال تو" را بخونه ناگهان میگه " یک نوردبون میارم ... چشم ماهو در میارم .... توش گوجه و خیار میکارم و شیره سنگ رو میدوشم...اما تو فقط بگو الهی قربونت برم....من تو رو خیلی دوست دارم.... نوکرتم .... خرتم ..."
زیبائیهای شعر یه جورائی به پای خواننده اش نوشته میشه نه سراینده شعر که غالبا هم نمیدونیم سراینده کی هست و چقدر قسط های عقب افتاده داره یا اون روز که داشته مرتکب سرودن این شعر میشده، سرخورده ودل شکسته پای برهنه پشت در، به نامزدش التماس میکرده که بذار بیام تو!! و این شاید رمز جاودانگی "نوری" پیرمرد و یا فریدون فروغی مرحومه که خواستن حرفشونو بزنن و با مخاطب ارتباط برقرار کنن نه اینکه فقط صداشونو بشناسونن.
5- مثل آدمی که دو زانو در مقابل یک کشیش زانو زده و طلب استغفار و بخشش میکنه من هم التماس میکنم که جناب کشیش: برای من طلب عفو کن، مرا ببخش، غلط کردم، بدتر از شکر خوردم، دیگه تکرار نمیکنم، ای پدر مقدس، ای روحانی فارغ از شعر و کلام عشق و موسیقی! از خدا بخواه مرا از این اعوجاج و ناراستی که تماما راست بود، ببخشد. روزی در عالم بی خیالی و سرخوشی، یعنی در همان لحظاتی که دل و زبون آدم با هم یکی میشن و همدیگر را سانسور نمیکنن گفتم این "فتانه" چقدر لوند است و چه خوب میرقصه. امروز یک قرن و نیم از اون روز تاریخی میگذره ولی هر بار که فتانه بر این صفحه رنگی روزگار ظاهر میشه همان گلبانوی قبلی ما منو صدا میزنه و میگه " بیا دوست دخترت اومده"!
اتفاقا خواهر گلبانوی ما هم به طریقی خواهر و مادر باجناق جوان مرا هر روز پیش چشمش ذبح شرعی میکند چون او هم روزی که حواسش نبوده گفته "سوزان روشن" هیکل خوبی داره!!!راستی حیف از جرز دیوار برای اون دوتا (اون دو تا رو گفتم نه این دو تا رو)!
من از وفای عزیز و مهربان و همچنین از آریای نازنین که مرا دعوت به این بازی "هنرمندانه" کرده بودند صمیمانه سپاسگذارم و در عین حال شرمنده ام چون دو مورد دیگر را از خیرش گذشتم چون آهنگارو کلا به دو دسته تقسیم کرده ام یکی اونائی که رو "قر" آدم کار میکنن و دسته دیگه که رو "حس" آدم کار میکنن. البته الان نوع سومی هم در راهه که رو همش! کار میکنن و من منتظرم میمونم تا اون نسل سوم هم از راه برسه تا به کمک تصاویر و صدای سه بعدی، پشت صحنه زندگی اونا رو ببینم چون از اینور هیچی پیدا نیست!