تبليغاتX
انگاره‌ها

و آن مور،  چه می دانست

         "که از خشتی خام بالا می‌رود

                              یا از دیواره بلند اهرام"!

         ******************************************************

بر روی یک تاب، که زنجیرهای زنگار گرفته اش همچون دو قطره اشک خشکیده ای از آسمان تا به زمین فروچکیده است، دخترکم شادمان نشسته است و من در پشت این آونگ تکرار ایستاده‌ام تا موهای پریشان دخترک را که در این نوسان دلهره‌آور و در هوای سربی شهر رها می‌شود نظاره کنم. در این نوسان رفت و برگشت مرا چه چاره‌ای جز رها شدن همچون بادکنک های قرمز و سفید از دستان دوره‌گرد. چشمهایم را می بندم.

مرا گریزی نیست از کودکی، از گذشته‌های خاکستری و از رنگهای قرمز و نارنجی و آبی که در آفتاب روزگار رنگ باخته‌اند، از بند گهواره‌ای که از دست مادر رها نمی‌شد، گهواره چوبی رنگ و رو رفته‌ای که با کشیدن و رها کردن بند محکم گره خورده به آن، مادر را می‌رهاند از گریه های بی امان کودکش. و حسرت طعم خوابی هر چند کوتاه که هرگز در ظهر های بلند تابستان بدنبال خمیازه‌های کشدار و خواب آلود در چشمهایش نریخت.

دخترکم شادمانه فریاد می‌زند "محکمتر". دستی بر تاب می‌فشارم تا پروازش دهم تا او را از خود برانمش، تا لذت پرواز را نشانش دهم، تا فهم اوج گرفتن را برایش آسان کنم.

گریه ها امان نمی‌دهند. مادر که از درد شدید مفاصل توان راه رفتن ندارد به سویم می‌خزد و مرا بر‌می‌دارد و همان قصه تاب گونه را در آغوش تکرار می‌‌کند.

نوسان میان دو نقطه، هجرتی و رجعتی. برای هزاران بار، هزاران بار. میان کاغذ‌های ورق ورق شده دفترچه ریاضی آخر سال که از اوج خوشبختی بام یک خانه به پائین رها می‌شد. چه سقوط دلهره آور و شگفتی، رقص نشاط آور کاغذ هائی که هرگز در همانجائی که می‌خواستی فرود نمی آمدند.

دستی محکمتر بر تاب می فشارم، تا پروازش دهم، تا حس گنجشگی که برای اولین بار جوجه‌اش را درس پرواز می‌دهد تجربه کنم. و نه!! اصلا برای اینکه خودم را فراری دهم از هجوم خواهشی که مرا به خود می‌خواند. تا شاید "شدن" دیگری را حس کنم، تا طعم گس نم بارانی را که خیال باریدن از ابرها را ندارند بر چهره تبدارم حس کنم. از اوج و حضیض تاب خوردن هر دو سیراب می‌شویم.

من چه بی تابم، تا کدامین نقطه می توانم بالا روم؟ شگفت انگیزترین ثانیه ها همان لحظه‌ای است که از تاب خوردن باز می‌ایستی تا بازگردی! یعنی درست همان لحظه‌ای که همچون یک گوی، ایستاده‌ای و خیال بازگشت نداری. نه می‌روی و نه بر‌می‌گردی، فقط ایستاده‌ای. نه قطره‌ای هستی که بر تمنای تشنه خاک فرو می‌افتی و نه بالی هستی که بتوانی دل را تا حوض آبی آسمان بکشانی و دل از رنگ بشوئی. فقط ایستاده‌ای. نه تن به رجعت همان کوچه باغهای گرد و خاک گرفته کودکی میدهی و نه شوقی بر لبهای سرد و خشکیده‌ای هستی که بر لبه یک فنجان چای داغ بوسه نیاز دهی.

این بار که بازگردم چشم از شن های کنار رفته از عبور زمان بر‌نخواهم گرفت، چشم از موهای رها شده دخترک که فارغ از بلوغ باغچه، بر تاب آویخته از آسمان، فریاد شوق سر می‌دهد بر نخواهم گرفت. در بازگشت بدنبال گمشده‌ام بر‌خواهم خواست. آنچه که فنا شد. قصه‌ای که در فهم تنگ روزگار نگنجید، و عزیزترین هایم را و موهای پریشان دخترکم را آرزو میکنم برای همه دخترانی که زلف‌هایشان با قیچی کند نمایندگان خدا در زمین بریده شد. وقتی که باز میگردم با خود کلیدی خواهم آورد و رها خواهم کرد پرنده‌ای را که رویای پرواز در بالهایش مرده بود و با یک بغل گل برای او که مثل هیچ کس نیست و در آغوش خواهم کشید خیال نازک و حریر را که از جنس مادر بود. مادری که بند گهواره توانش را می‌فرسود.

 

تاب  میدهم دخترکم را و تاب می‌خورم در پیچ و تاب گیسوانی که مرا بر باد خواهد داد. ای تکرار تلخ قصه‌هایم، ما را چه چاره‌ای جز تن سپردن به رجعتی که مثل رفتن است، مثل آونگی که در سایه روشن‌های عقل و جنون سر از پای نمی‌شناسد. مثل گام‌های بلندی که از تکرار می‌گریزد.

بهتر است برگردیم مرا تاب این تاب نیست!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 21:39  توسط متین  | 

 

زندگی همچنان جاری بود

 

    در دستان خشکیده پیرمردی که

 

                                با اضطراب و التهاب

 

                              دستی می گشود در برابر دیدگان بی نگاه عابران.

                                            

   داد از آن ظلمت زمانه که نگذاشت ببینند

 

  گوهر گرانبهائی که در تماشاخانه دستانش

 

                                         به تماشا گذاشته بود!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 11:18  توسط متین  |