اشکهایم را فروختم
تا لبخند را برایت خریده باشم
اما افسوس که آن درهای غلتان و ارجمند را
خریداری جز زهرخند لبهای تو نداشت.
دیروز مراسم تودیع یکی از همکارانم بود. سی سال خدمت که بقول خودش سی روز هم بیشتر طول نکشیده است.خیلی سعی کردم جلو خودم را بگیرم وقتی که داشت از همه حلالیت میطلبید. البته سایر همکاران محترم هم سعی داشتند با شوخی و بذله گوئی این جو سنگین و سخت را که مثل خداحافظی ابدی بود بشکنند.
من هرگز خداحافظی را دوست نداشتهام و برای همین سعی کردهام که وقتی کسی خداحافظی میکند خود را قایم کنم. اما این کار گاهی نتیجه عکس میداد و میگفتند مگر فلانی خرده حسابی با ما دارد که جلو نمیآید؟ در نتیجه از آن به بعد هر کس که میخواست خداحافظی کند من به دو قسمت مساوی تقسیم میشدم. نصفش مال خودم بود و نصفه دیگرش مال کسی که نمیخواست مرا غایب ببیند. در نتیجه من به یک یاس فلسفی دچار شدم درست مثل مرغی که میخواست تخم بگذارد اما مجبور بود برای همیشه آن قورت دهد! از آن لحظه به بعد بود که راههای مختلفی را جلوی پایم می دیدم. مثلا اینکه هیچوقت دور و بر آدمهای بازنشسته نپرم و یا اینکه مثلا وقتی طرف تو قطار ایستاده و داره برات دست تکون میده و قطار هم به آهستگی داره از تو دور میشه و ایستگاه رو ترک میکنه به جای اینکه برای اون دست تکون بدی، به اون یارو که تو کوپه بغلیاش ایستاده و برای دوستش دست تکون میده نگاه کنی و بای بای کنی. اینجوری طرف خیال میکنه که خیلی براش عزیز بودی و تو هم یه ذره دلت آروم میشه که چند نفر رو بدرقه کردی! برای همین خیلیها با رفتن عزیزشون در حالیکه یک نخ سیگار آتیش میزنن و به دود غلیظ اون سیگار که حالا داره مثل اون طرف، رقیق و رقیق تر میشه و کم کم از نظر محو میشه خیره میشن و افسوس میخورن که کاش به جای اون سیگار مزخرف یک مالبروی اصل و یا یک وینستون چهار خط که در دوران جوونیش کاهدود میکرده میکشید. بعد طرف، هم حسرت اون سیگارای مرغوب رو دلش میمونه و هم اون عزیز سفرکردهای که بار سفرشو محکم بسته و دیگه نمیخواد قیافه نحس تو رو ببینه.
اما نقطه اوج این یاس فلسفی و یا شکست بی صدا زمانی اتفاق میفته که چند سال بعد اتفاقی طرف رو اونور خیابون میبینی و اون طرف هم با دیدن توقدمهاشو سریعتر میکنه و خودشو لابلای ماشینها و خاطرات تو گم میکنه تا مبادا بخاد اون اشکهائی رو که براش ریختی، با لبخندی که رو لبات میذاره ذرهای جبران کرده باشه!!