آزمون و خطا هم ما را راه به جائی نبرد
چون آزموده هایمان خطا بود و خطاهایمان فاجعه
*************************************
اگر هر تصوری از سیستمهای مدیریتی دارید همه را یکجا دور بریزید. سری به ما بزنید تا ببینید که سیستمهای (ورژن) جدیدتر در راهند.
زمانی بود که به سختی می شد باور کرد که مدیریت علم است یعنی آموختنی و قابل آموزش دادن است، چون با فرهنگ خاصی که داشته و داریم معتقد بودهایم که رهبران و مدیران باید کاریزما باشند و یک رهبر معتقد و مقتدر کسی است که در چشم به هم زدنی فرمان قتل و قلع و قمع صادر فرماید و هیچکس جرات نکند پا از دایره تنگی که برایش کشیدهاند بیرون نهد. امروزه شاید این حصار اندکی بازتر شده باشد و یا آنکه ما اندکی از این دایره بزرگتر شدهایم نمیدانم. اما....اما مرا چه به این بحثهای مدیریتی؟ من حرف خودم را میزنم. تفسیر این آیههای غریب به عهده کسانی است که درشتی و درستی را از یکدیگر باز میشناسند و رنج مرا همچون گنجی مخفیانه بدوش میکشند تا طعمه دلالان و مال خران دوره گردش نسازند.
روزی دو دوست از سر کوچه میگذشتند که کسی صدایشان زد: آهای شما دوتا. دوست دارید مدیر بشین! اولی در جا از خوشی خودشو خیس کرد و دومی که به سختی آب دهنش را قورت میداد به داخل این تشکیلات پا گذاشتند و همینطور که هاج و واج به درو دیوار و آدمها نگاه میکردند گفتند پس اتاق ما کو؟ گفتند اینجا چند اتاق بیشتر ندارد و سیستم های ما بصورت باز(open) طراحی شده و البته شما هم در گوشهای از سالن جائی برای کارکردن خواهید داشت.
روز اول: پت و مت (pat & mat) در حالی که از خشم و غضب برافروخته شده بودند گفتند این سیستوم! بدرد نمیخورد. فردای آن روز عمله و بنا از در و دیوار شرکت بالا میرفت و در چشم به هم زدنی این سالن بزرگ و زیبا و روشن به مدد دیوارهای پیش ساخته، شد مثل سلولهای زیر هشت کمیته ضد خرابکاری. اما خودشان در اتاقی بزرگتر و بهتر جای گرفتند.
روز دوم: روز سرکشی و بهتر بگویم سرک کشیدن بود و ورانداز کردن ظاهر آدمها و کفشها و مانتوها و باسنها و ریش تراشیدهها. آن روز بزرگترین گنهکار سازمان شناخته شد و آن من حقیر بودم که به اتفاق سه نفر از خانمهای همکار در اتاق بزرگی کار میکردم. به من گفته شد شما هرگز نمیتوانی در این اتاق بمانی و با دست به سلول بغلی اشاره کردند و ... بماند از دردسری که برای تلفن کشیدم.
روز سوم: روز گوش دادن بود به حرفها و اسامی افرادی که از تلفن پیج میشد.اما این یک فاجعه بود! صدای خانم تلفنچی، صدای یک نامحرم بود. شاید هر چیزی را میتوانستند تحمل کنند جز صدای نازک و مخملین و گاهی هم عصبی خانم تلفنچی را و باز همان مساله اشتهای سیری ناپذیر مومنینی که همه چیز را مثل لاندابوزانکا میدیدند و بیتاب می شدند از صدای حنجره و یا صدای پاشنه کفش هوس آلود یک عابر از همه جا بی خبر !! و این یعنی همان حکایت شیخ صنعان و یا رعشه و لرزش قلب حاجی که از آنسوی دیوارها هم شنیده می شد. پس چارهای باید اندیشیده میشد. آن خانم تلفنچی یا باید شغلش عوض می شد و مردی جایگزین او می شد و یا آنکه سیستم پیجینگ از اتاق آنان قطع میشد و راه سوم اینکه اگر قرار بود اسم خانمی را پیج کنند باید شماره داخلی او اعلام میشد مثلا باید گفته می شد داخلی 116 به داخلی 127 . اما جالب اینجاست که همه این سه روش اعمال شد!! وقتی بلبشوی سازمانی، ببخشید وقتی این نظام دقیق فنی و مهندسی میخواست به اوج خودش برسد نهایتا تصمیم گرفته شد خانم تلفنچی بشود تایپیست، نامه رسان بشود تلفنچی، آبدارچی بشود رئیس خدمات، متصدی دبیرخانه بشود نامه رسان و نگهبان بشود رئیس روابط عمومی. و همه این برنامه ها بی کم و کاست عملی شد. کور شوم اگر دروغ بگویم.
روز چهارم: روز رسیدگی به احکام سازمانی. آن روز همه احکام و شرح وظایف، بازنگری کلی شد. راننده به اندازه مهندس حقوق میگرفت. مهندس برای آنکه مورد تمسخر نگهبان قرار نگیرد کمتر از شرکت خارج میشد. معاون شرکت شد مصداق همان مردی که موش شد و سه ماه بعد از اینکه همه افراد، حکم سازمانی خود را گرفتند تنها دو نفر باقی مانده بودیم که حکم نداشتیم. سرانجام پس از پا درمیانی ریش سفیدها به همکارم گفتند که ما هر چه منتظر ماندیم شما نیامدید از ما بخواهید که برایتان حکم صادر کنیم!!
روز پنجم : روز کار و کارآفرینی. اینجا همچون مزرعه حیوانات بر در و دیوار شعار مینویسند که همه باید منظم و دقیق کار کنند. همه با هم برابرند. هیچکس حق ندارد بیش از یک مدت زمان معقول در اتاق آقای ... بنشیند. خاطیان از این قانون سبب شدند که صندلی اضافی اتاق آن آقا به مدت یک هفته برداشته شود. در این مدت هر کسی که با او کار داشت یا بر روی میز مینشست و یا بر روی فن کوئل و یا روی پای حاجی..
روز ششم: روز برقراری عدل و قسط. در رستوران ما به همراه غذا ماست و سوپ سرو میشود. آنروز که بخاطر سرماخوردگی مانند اولیور توئیست تقاضای یک پیاله سوپ دیگر کردم 30 ساعت از اضافه کار پرسنل آشپزخانه کسر گردید. در اینجا همه چیز آدم را میچسبند حتی سوپ خور ما را.
و اینچنین بود که خداوند جهان را در شش روز آفرید.
به تعداد هر فیلم و سریالی که از تلویزیون پخش میشود ما هم روایتی دیگر از همان فیلم را در کانون گرم خانواده و البته در پشت پرده پنهان از انظار، بازی میکنیم. من نقش مرد اول را بازی میکنم و همسرم نقش زن را. سختترین و دشوار ترین نقشی را که تا به امروز بازی کردهام ایفای نقش حاج فتوحی است و همسر زجر کشیده ام، قدسی خانم که پس از عمری زندگی صادقانه، گرفتار من ناپاک و دمدمی مزاج هوسران و بوالهوس شده است و بدتر از همه آنکه قصد جدائی از او را دارم.
آن شب پس از یک محاکمه سنگین و دفاعیاتی که بدون حضور وکیل انجام شد، به تلخی یک بغض خوابیدم. خواب میدیدم که از بالای یک ساختمان بلند قصد شیرجه زدن به کف آسفالت خیابان را داشتم و صدای قدسی در گوشم میپیچید که سزای یک مرد بدکار همین است...
کسی فیلم بهتری سراغ ندارد!!!