آن جنگجوی پیر
با نیزه و کلاهخود آهنی
عمری در اندیشه پیکار
در برهوت بی دشمن
هرگز رسم جنگیدن را نیاموخت
جز آنکه رسم صلح را نیز از یاد برد
************************************************
برادر حاج آقا رضائی (حاجی ترومپت) با عینک بزرگ و قاب مشکی ضخیم و ریش مشکی کوتاه شده و جانانهای که همه چیزش حساب شده است با تکیه کلام "سلام علیکم" غلیظی که از صد تا فحش بدتر است این روزها زیاد دور و بر ما می پلکد. ماه مبارک، ماه خدا و ماه عبادت و عبودیت، وصله ناجور بچههای واحد مهندسی را تاب نمیآورد.
پرویز جان تحصیل کرده آلمان است و در آستانه بازنشستگی. از قضا او تنها سیدی است که به او "موسیو" میگویند. در مواقع بیکاری برای خودش عرق کشی میکند و الکل سنج دارد و ... از او خیلی چیزها یاد گرفتم. او زکریای رازی هم عصر من بود! آقا جواد جوان رعنا و خوش قد و بالا که عضو تیم والیبال هم هست تازه از ماموریت انگلیس آمده است با کلی خاطرات فنی و مهندسی! معاون این قسمت هم احمد آقای قزوینی در هنرستان آلمانی ها در تهران درس خوانده است. او تنها کسی بود که دیدم با یک مداد اتود به آرامی مگسی را که در زیر آفتاب دلچسب زمستانی بر روی میز نشسته بود پرها و پشتش را ماساژ میداد.
حاجی ترومپت درب اتاق را که ناگهان گشود، احمد آقا نقشه لولای درب اتوبوس را جلویش پهن کرد و شروع کرد با تفکر به آن نگاه کردن و با خط کش چیزی را بر روی آن اندازه گرفتن و با حرکات سر و گردن از زوایای مختلفی به این قطعه نگاه کردن و....طفلکی بدجوری لای لولای در اتوبوس گیر افتاده بود. پرویز هم دنبال کبریت میگشت تا دزدکی از پلههای گربه رو پشت ساختمان بالا رود و به حالت درازکش بطوری که کسی او را از خیابان نبیند سیگارش را دود کند. حاجی برای بار دوم در ترومپت خودش دمید که "سلام علیکم". لبخند ملیح حاجی با دهان خشکیده و متعفنی که معلوم بود سحری یک بشقاب قرمه سبزی را به اضافه مقدار معتنابهی خرما و عسل و خامه نوش جان فرموده بود و حالا داشت در معده و هزارلایش تخمیر میشد، خورد تو صورتم که داشتم در فایلینگ دم در، کاردکس نقشهها را مرتب میکردم. بچههای مودب و با نزاکت این واحد برای آنکه نشان بدهند چقدر به نمایندگان اسلام و مسلمین اعتقاد قلبی و خالصانه دارند انگار مژده عید فطر را شنیده بودند و با سر دادن فریاد شوق خفیفی گفتند سلام حاج آقا! چه عجب از اینورا؟ حاجی ترومپت در حالی که همه جا را میبوئید و میپائید و به چپ و راست نگاه میکرد ناگهان برجایش میخکوب شد و با اندوه و حزنی فراوان در حالی که به کشف بزرگی هم نائل آمده بود با تاثر شدید گفت پس کو عکس؟ اینجا چرا عکس حضرت امام ندارد؟ احمد آقای قزوینی که هنوز تو فکر اون مگس بود، به خیال خودش یک مگس کش برداشت و چند بار محکم بر روی مگسی که پریده بود کوبید و گفت اینجا جائی برای عکس نمونده، همه جا نقشه نصب شده! حاجی در حالیکه بنا نداشت چیزی تو اون کله نخود مغزش بره گفت یعنی چه؟! خب به همین ستون فلزی وسط اتاق آویزان کنید! او بدون آنکه منتظر عکس العمل ما باشد گفت الان میگویم براتون عکس آقا را بیاورند. حاجی ترومپت دستش را بر روی سینهاش گذاشت و با اندکی خم شدن به جلو به ما فهماند که مصدع اوقات نمیشوم و از اتاق خارج شد. پرویز با حسرت گفت: تا حالا که عکس نبود هیچ اتفاقی هم نبود اما اگه بیارن دیگه راحت از اینجا نمیشه بیرونش برد.
در هفته اول ماه رمضان این سومین بار است که او را میبینم. حاجی فبلا در واحد تراشکاری بوده اما به دلیل اینکه او استعداد عجیبی در مسلمان کردن غیر مومنین دارد در این کارخانه معظم، برای خودش کار میکند از واحد حراست گرفته تا روابط عمومی و گشت ارشاد!
پرویز بدجوری خمار کبریت است و جواد میگوید اگر سیگار تو را نکشد روزی جنازه له شدهات را از لای نوار نقالههای واحد ریخته گری بیرون خواهند کشید و این حاجی هم از هر اتهامی مبرا می شود. پرویز به جای آنکه به پشت بام برود شدیدا احساس میکند باید به دستشوئی برود!!
در هوای گرگ و میش و تقریبا سرد حاجی را میبینم که چند متر دورتر از در نگهبانی یعنی همانجائی که کارگران از گیت های یکنفره که شباهت به شروع مسابقه اسبدوانی دارد ایستاده و کارگران را میپاید. سی چهل قدمی که دور میشوم صدای اعتراض و غرولند های کسی را میشنوم که به ترکی دائما بد و بیراه میگوید . ایستادم تا ببینم چه اتفاقی افتاده. دیدم نگهبانی چنان تفتیش بدنی محکمی از او بعمل آورده که دو عدد تخم مرغ خام را که در جیب بغل کت او بوده له کرده و او هم به روی خودش نیاورده تا از دید نگهبان و حاجی دور بشه. نفرینهای کارگره در حالیکه دست توی جیب بغلش میکرد و آنها رو مثل خلط غلیظی از لای انگشتاش به زمین میزد همه را یکجا در برابر اعلامیه فوت حاجی جوان که چند ماه بعد از اون روز، بطور غیر منتظرهای سکته کرد و مرد تا به همین امروز به فراموشی سپردم.
یکی از مراکز آموزشی که در خواب تعلیم و آموزش میدهد چنین ماجرائی را برای کسی بوجود آورد:
آقای خوش خیال که حوصله یادگیری در بیداری را نداشت به یکی از این مراکز مراجعه کرد و با گرفتن کاست و یا سی دی آموزشی و دستور العمل بکارگیری آن بسرعت روانه منزل شد تا علیرغم غرغر عیال زودتر بخوابد (برای یادگیری).
پس از پایان دوره آموزشی آقا از خواب بیدار شد و فهمید چون همهاش خواب بوده چیزی یاد نگرفته. وقتی برای تسویه حساب به مرکز آموزش مراجعه کرد و اظهار داشت که چیزی یاد نگرفته از مسئولین محترم آن موسسه درخواست کرد که اگر امکان پذیر است هزینهاش را در خواب بپردازد! اما مسئولین محترم گفتند که این تنها موردی است که باید در بیداری انجام شود!!
بعد از گذراندن دوران سخت سربازی در یک پادگان آموزشی در یکی از بلاد تورانیان که قفس مردان شیر افکن بود و سرمایش در مهرماه به 12 درجه زیر صفر میرسید، بانگ سفر برداشتند که فردا اعزام خواهید شد. گرچه تردید نداشتم هر کجا که روم آسمان همین رنگ است اما دلم به چیز دیگری گواهی میداد.
فردای آن روز گفتند این اسامی را که میخوانیم به شیراز اعزام خواهند شد و من آخرین نفری بودم که اسمم خوانده شد.
پس از گذراندن محکومیتی که پنج روز تمام، بخاطر اجازه مرخصی ندادن ظرفهایمان را با خاک باغچه شستیم و میوه همراه غذایمان هویجهای 30 تا 40 سانتیمتری بود، این سفر همچون هجرتی بود ازشبهای سرد و سیاه به روزهای روشن و زلال، به شهری که بوی شعر و عشق و عرفان میداد، به جائی که مهد تخیلات پاک بود و هنوز شهر در تسخیر اندیشههای ناب و پاک بزرگانی چون سعدی و حافظ و عرفائی که از "هفت تن" و "چهل تن" بیشتر بودند.
اردیبهشت ماه شیراز دلانگیز و نشئهآور بود. همه جایش گوئی باغ "دلگشا" بود و هر کوی برزنی" باغ ارمی" بود که سروهای کشیده قامت آن حتی سر از "زندان کریمخانی" بدر می آوردند.
شش ماه تمام در این دیار روزگاران را سپری کردیم و ماههای اول در انتظار ابلاغ درجه، پا بر زمین کوبیدیم که ما را گریزی نبود از خدمت کردن برای کسانی که فقط انتظار خدمت از ما داشتند.
اریش فروم در کتاب "گریز از آزادی" نگاهمان را به زندگی یک دارکوب می کشاند. او میگوید اگر چه فکر میکنید این پرنده آزاد است و آزادانه بر هر درختی که میخواهد میپرد و به شوق هر جنگلی که بخواهد پر میکشد و بر هر درختی که بخواهد مینشیند و منقار میزند و ... اما همین پرنده اسیر درخت است. او باید فقط در جائی زندگی کند که درخت باشد. این پرنده دیگر نمیتواند همچون گاو شیرده پوزه در خاک ببرد و در سبزه زار بچرد و آنگاه شیرش را بدوشند و قبل از اینکه تلف شود سرش را ببرند. دارکوب زندانی درخت است و حتی آن جناب سروان با هشت ستاره طلائی درخشان، زندانی سربازخانه.
"سروان کلاهی" بواسطه جثه عظیمش که هر چه نگاهت به پایین تنه اش میآمد مثل گلابی می شد به "سروان گلابی" مشهور بود پای در باغچه همین پادگان داشت و اگرچه نه مثل یک دارکوب ولی به خرسی میمانست که از عسل ناپیدای این بیشه به خیال خود کامی شیرین داشت.
....آن روز نوبت من بود تا با دو ظرف بزرگ مسی دسته دار از آشپزخانه برای صبحانه بچهها عدسی ببرم. سوت زنان در خیابان منتهی به آشپزخانه میرفتم که سایه سهمگین سروان گلابی را که از روبرویم اما از آنطرف خیابان میآمد دیدم. سرم را به زیر انداخته و همچنان سوت زنان وانمود کردم که او را ندیدهام. از کنار هم گذشتیم . چند قدمی دور نشده بودم که نعره غول آسائی مرا میخکوب کرد. فریاد زد" آهای سرباز بیا اینجا ببینم"! با دو ظرف بزرگ مسی که حالا رویهمرفته سه ظرف شده بودیم ایستادم و مات و مبهوت او را نگریستم. بانگ دیگری برداشت: مگر به تو ادب یاد ندادهاند؟چرا احترام نگذاشتی؟ داشتم به چشمان ترسناک و خون گرفتهاش که مانند دو تکه زغال سرخ بر سر این گلابی چسبانده شده بود نگاه میکردم که بار دیگر بر من نهیب زد که اگر من و تو به هم برسیم چه کسی اول باید سلام کند؟! بی درنگ ظرفها را بر زمین گذاشتم و به علامت احترام پایم را به هم کوبیدم و سلام نظامی دادم و در همان حال مانند دژبانی که به همه فرمان ایست خبردار می دهد فریاد زدم "اونکه با ادب تره قربان "!! ناگهان احساس کردم پشمهای این خرس اما نه، بگذار بگویم پر های این دارکوب فرو ریخت و نوک منقارش تا نوک چشمش در تنه این درخت فرو رفت. با مکثی که جای هیچ شکایتی برایش باقی نمانده بود گفت "برو"!
ظرفها را برداشتم و به سمت آشپزخانه رفتم. 45 نفر آدم گرسنه در آسایشگاه منتظرم بودند تا عدسی بخورند و بعد سینه خیز بروند و پا بر زمین بکوبند و خدمت کنند و شبها تا دیر وقت به یادگاری های حک شده بر تختها چشم بدوزند و مابقی دوران اسارتی را که به خیال خود از آن رهائی خواهند یافت حساب کنند و اگر فرصتی بود به آرامگاه سعدی صاحب سخن بروند و زمزمه کنند کلام جاودانهای را که هنوز پس از قرنها تاریکی و سکوت، با حسرت و اندوه میگفت "سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی".