تبليغاتX
انگاره‌ها

 

بدون هیچ تعارفی باید اذعان و اقرار کنم که مترجمین در خط مقدم تقابل فرهنگی و علمی و ... با کشورهای دیگر قرار دارند. این افراد وظیفه انتقال مفاهیم موجود در یک زبان را (مبدا) به زبان دیگر (مقصد) برعهده دارند و هنر یک مترجم زمانی پدیدار می شود که علاوه بر مفاهیم کلی، رنگ و بو و لعاب و جلای آن زبان را نیز انتقال دهد.

مباحث و مطالب بیشماری در این باب رفته است و من هرگز قصد واگوئی آن را ندارم اما مطرح کردن موضوعی که اخیرا در یک ماموریت علمی آموزشی برایم پیش آمد را خالی از لطف نمی دانم:

اخیرا به همراه یک عده از کارآموزان، از یکی از کشورهای عربی به شیراز و سپس به داراب رفتیم. روزی سر میز نهار با سه نفر از دوستان جوان و تقریبا از بیخ عرب، که انگلیسی را به زحمت صحبت میکردند نشسته بودیم تا ناهار بخوریم. ناگهان یکی از آنها بلند شد و در نهایت عذرخواهی که از کلامش پیدا بود چیزی را به عربی گفت. از یکی از دوستانش پرسیدم که او چه میگوید؟ آن مرد شباب (جوان) هم پس از مکث نسبتا طولانی در حالی به شدت تقلا میکرد تا حرفهای او را از عربی به انگلیسی برگرداند و تحویل من دهد و ظاهرا لغات مناسبی هم برای اینکار نمی یافت سرانجام در حالی که چشمانش فاتحانه برق میزد رو به من کرد و با لهجه غلیظ عربی که بوی قهوه تلخ میداد مرا با این جمله انگلیسی سرفراز کرد که : "  He says, I shit, you eat  . او میگوید من میر...نم شما بخورید. معلوم شد که او میخواهد به دستشوئی برود !!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 8:51  توسط متین  | 

پشت سد خاکی دلم

مردی با قایق پاروئی

ایستاده می‌گرید و یا شاید ...

دست‌ها را کرم باید زد

ترک‌های فاصله چه عمیقند.

ریسمان به چاه آسمان درانداخته‌ام، سطل سطل ستاره می‌باید چید

بگذار کلاغ پیر، بر بلندترین شاخ جهان، دلش را به میهمانی صابون "عروس" برد

و تور سفید بگستراند بر سر عابر خسته‌ای که بر نیمکت آرمیده است.

عمق بستر زمان را چه بیهوده! کلافهای بافته کلام، رشته میکنند، برای آشی یا پلوئی

ذلیل مرده‌ها چه بی رنگند همچون چراغ عاطفه‌ها، بر دیوار ترک خورده سیمانی دخیل سبز بسته‌اند.

ای آبستن پا به ماه

تا می توانی متولد شو، قابله را گفتم: مادر این دهر نمی‌زاید جز چند قلو.

و شانه‌ای باید و آبکشی شاید

تا بکشم آب "قنات" را از سه راه "نشاط"

ای زلال معکوس، ای شب بو های بد بو

ای آویخته چراغ بر رابطه های تاریک

اینگونه دلم خنک شد از هرم زغال

از بوی جگر سوخته‌ای که پر کرد فضا

آه من امروز چه سبزم، به رنگ خیار، به رنگ گوجه فرنگی کال

درست از لحظه با تو بودن

 لحظه ای مثل اکنون.

+ نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 22:42  توسط متین  | 

 

از میدان دربند به سمت تجریش می‌آمدم. حوالی میدان تجریش مردی با یک قفس زنگار گرفته که ماوای قناری رنگ و رو رفته اش بود، فال حافظ می‌فروخت. در مقابلشان ایستادم. قناری مضطرب می‌نمود. انگار مشتریانش را می‌شناخت. قناری بدون اجازه آن مرد پاکتی را از جعبه بیرون کشید. آن مرد فال را بدستم داد. بیدرنگ آن را گشودم. نوشته شده بود:

 

مرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک

............................................

 

آن مرد پولهایش را می‌شمرد. قناری بی‌وقفه بر میله‌های قفس می‌پرید. شتابان راهم را در پیش گرفتم تا قناری اشکهایم را نبیند....

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 13:36  توسط متین  | 

 

باور كنيد قصد قلمبه گوئي ندارم بلكه ميخواهم با تمام وجود اين كشف ديگران را براي شما واگو كرده باشم كه براي دانستن و فهميدن هر علمي و اشارتي، ناگزير از يادگيري و دانستن زبان تخصصی آن هستيم تا بتوانيم در درجه اول آن را بفهميم و دوم آنكه بتوانيم آن را انتقال دهيم. شاهد مثال اينكه اگر در كنار دو محقق و پروفسور رشته مثلا فيزيك اتمي قرار داشته باشيم و آنها از"  ديفيوژن " و .....سخن بگويند به واقع ميتوانم بگويم كه همچون آدم كري خواهيم بود كه يك كلمه از حرفهايشان را نميفهميم.

با اين مقدمه كوتاه اجازه بدهيد در رشته مديريت استراتژيك به دو واژه و خصوصيات آن اشاره  كنم تا توانسته باشم آن را در قالب روابط اجتماعي نشان بدهم.

فرهنگ شناسان جوامع را عليرغم دسته بندي هاي گوناگون به دو صفت مشخصه تقسيم بندي كرده اند اول high context  به معني "مفهوم بالا" و دوم low context  يا "مفهوم پائين". تصورم اين است كه اگر توضيح مناسبي ارائه نكنم مشكل دو تا خواهد شد چون نه معني انگليسي اش روشن و واضح است و نه معني فارسي آن.

فرهنگ  high context  فرهنگی است كه مردمانش نياز به كد هاي دقيق و مشخص شده براي هر كاري ندارند مثلا وقتي كه جلسه اي در مورد يك مساله اي تشكيل مي شود به جز يك خودكار و يك ورق كاغذ سفيد و يا احيانا يك گزارش دو صفحه اي چيزي مقابل كسي قرار ندارد چون فرض بر اين است كه هر كسي كم و بيش از موضوع اطلاع دارد و نياز به توضيحات اضافي و مو به مو و يا نياز به تاريخچه و علل و راهكارها و معضلات آن موضوع  ندارد. مردمي كه داراي اين گونه فرهنگ هستند چيني ها، ژاپني ها، ايراني ها، عربها و به عبارتي تا حدودي شرقي ها هستند. اما در نقطه مقابل آن آمريكائي ها، كانادائي ها و استراليائي ها قرار دارند.

شايد ديده ايد كه آمريكائي ها براي استفاده از دستگاه كوچك مثلا " ماوس " يك كتابچه به چندين زبان منتشر مي كنند و از هيچ مطلبي در مورد آن حتي از نحوه  قرار گرفتن دست بر روي آن فروگذار نمي كنند. اين ها در تنظيم قراردادهايشان هم همين گونه عمل مي كنند. مثلا ژاپني ها براي استفاده از خدمات كارشناسي يكنفر، يك قرارداد حداكثر دو صفحه اي تهيه ميكنند حال آنكه آمريكائي ها حتي به درجه و نوع هتلي كه فرد در هنگام ماموريت بايد استفاده كند اشاره مي كنند.

اما غرض شيخ ما ازاين كلام مطول، بيان اين نكته است كه در فرهنگ هاي low context زبان ايما و حركات چشم و اشارت هاي ابرو جائي ندارد بلكه همه چيز بايد واضح و مشخص ارائه شود. آنها در عشق ورزيدنشان هم كم و بيش اين چنين اند. عشق هاي هندي با عشق هاي هاليوودي را براي مثال ميتوان مقايسه كرد. توصيف خال لب يار و ابروهاي كمان و غمزه چشم و كمند گيسو و امثال آن را در شعرهاي حافظ با فلان شاعر آمريكائي كه بر روي ساحل شني و براي نشان دادن عشق خويش به محبوب مورد علاقه اش در روز روشن و در انظار  همگان استريپ تيز ميكند ناشي از همين تفكر فرهنگي و انديشه هاي متفاوت است.

اين موضوع مرا بر آن داشت تا با زبان جديدي كه اين دانشمندان در اختيار ما گذاشته اند داستان و حادثه واقعي و  كوتاهي را از اين تقابل فرهنگي بازگو كنم كه تا چندي پيش دليل آن را نميدانستم.

" در پارك زيبا و با صفائي در نزديكي كالج  Pasadena يك دانشجوي ژاپني هر روز چندين ساعت بر روي يك صندلي مشخص مي نشست و خانمي آمريكائي هم تقريبا همان روزها در صندلي مقابل او اما كمي آنطرفتر مينشست. بافت اجتماعي و فرهنگي فرد ژاپني كه از نوع " مفهوم بالاست" و زبان خاموش در كام سخن دارد و در دلش و در قلب و روحش، سخنها و حس هاي بي شمار و ناگفته لانه دارد و آن خانم طناز و بلند بالا و موطلائي بي بهره از تعاليم كنفوسيوسي و نا آشنا به زبان اشارت ها و حركات چشم و ابرو و لبها، دفتري را مقابل خود ميگشايد و يا به حل جدولي مشغول است و آتش در دل سوخته پسر ژاپني ميزند بي آنكه كه خود بداند. پسر با نيم نگاهي كه هر از گاهي به او مي اندازد آتشي بزرگ در خرمن جانش شعله ميگيرد و آن" بت سنگين دل سيمين بناگوش " بي تفاوت وآرام از بي قراري ها و بي تابي هاي پسرك، سخت در حال حل جدول است. پسرك هر روز با خود ميگويد آن دل سنگ را چگونه بايد نرم ساخت؟ در تمام آن روزها حتي آن پسر نتوانست و نفهميد كه بايد بر روي صندلي او و كمي نزديك تر به او بنشيند و با زباني كه آن خانم با آن آشنا است سخن بگويد.

در فرهنگ شرق دزديده  ديدن و آه برآوردن و به آسمان نگريستن و دم بر نياوردن و قطره اشكي بر گونه هاي تفديده فروچكاندن و با لب خاموش سخن گفتن، دقيقا همان چيزهائي بود كه آن دلبرك آمريكائي با آن بيگانه بود. اما اين پايان ماجرا نبود. پسرك تعريف كرده بود كه در ميان بهت و ناباوري ديده است كه چگونه يك جوان سياه آمريكائي در حالي كه گوشي واكمن به گوش داشت و با قر دادن هاي  موزون با ريتم آهنگي كه در گوشش مينواخت هماهنگ شده بود به فاصله كوتاهي توانست قرار و مدارش را في الحال بگذارد و پسرك را همچون چوب خشكي بر روي نيمكت پارك تنها بگذارد تا شايد با قطره اشكي، آتش عشق خود را از تماشاي آن طناز و دلربا كه با عشق هاي شرقي و اساطيري  بيگانه بود و هر لحظه از او دورتر ميگشت فروبنشاند."

در تمام این مدت آن پسرک نیازی نمی دید که صریح و روشن اظهار عشق و علاقه کند و آن طرف مقابل هرگز نتوانست از زبان اشارت ها و نگاه های عاشقانه چیزی بفهمد و اصلا نمی دانست که با زبان بی زبانی هم میتوان اظهار عشق نمود و کسی را دوست داشت....

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 22:21  توسط متین  |