مرا چه کسی ساخت؟
آن گونه که خودم خواستم
یا آنکس که مرا آن گونه خواست؟
**************************************************************
در هر رمانی و بطور کلی در هر کار خلاق ادبی ، انگیزههای متفاوتی موج میزند. گاهی شخصیت ها گرسنهاند و یا آنکه گرسنه و تشنه چیزی هستند که ندارند و یا نمی توانند داشته باشند. انگیزه پشت هر داستانی چنین است و این همان چیزی است که داستان را میسازد.
خوب به خاطر دارم اولین باری که سعی کردم داستان کوتاه پیرمردی را بنویسم که با آن دستان چروکیده و چهره سوخته از آفتاب زمانی که می خواست بر روی بوم کوچک زمینش شکل خوشههای گندم زرد وسبز را بکشد، و در انتظار نوه کوچکش بود تا غذایش را از روستا برایش بیاورد چقدر مرا هراسان و مضطرب به دنبال قلم مو و رنگهای براق شاد واداشت تا چشمهای پیرمرد را به میهمانی خوشه های رسیده ببرم و ...
داستانهائی که به ذهنم هجوم میآورند در زندگی شخصی شخصیت هایم گرفتار می شوند و فرار و گذرا عبور نمیکنند و دیگر اینکه سرنوشتشان با تصویر و یا داستان دیگری ترکیب میشود و اینگونه است که آن داستان یا نگاشته نمیشود و یا چنان فرجامی پیدا میکند که آنها مرا با خود میبرند. پس باید رهایشان کنم. از اینرو اگر هیچ داستانی شکل واقعی نمییابد و در قالب کلمات شکل نمیگیرند شاید به این خاطر بوده است که برای درک و شناخت شخصیتها وقت بیشتری لازم داشتهام و یا شاید بهتر بگویم شخصیت های داستانی ام مرا خوب نمیفهمند.
عشق و مرگ و هوس و آرزو و .... هرکدام با زیبائی و شکوه لذت بخش خود اگرچه تصویری روشن و شفاف دارند اما به ناچار باید بسیار زودگذر و ناپایدار از خاطرم محو شوند تا برای دغدغهها و دلهره های دیگر روزمره زندگیام جائی هرچند نه فراخ،باز شود.
اگرچه عجیب، اما واقعیت چنین است که من در داستانهای نا نبشته ام رابطهای کاملا دوسویه با بازیگرانش دارم و این بزرگترین لطمهای است که از یکدیگر دیده ایم. شخصیت علیل داستانی که میتوانست به کمک من بر روی ویلچر بنشیند مرا هم به نوعی خانه نشین کرد و این فرآیندی بوده است که من همواره خلاف روند طبیعی آن را طی کردهام.
آنچه که مرا از وارد شدن به این دنیای پرخطر برحذر می دارد دغدغههای سنگین "انسان" است که من با دستان تهی و فقط با این انگیزه که زشتیها و خوبیهایشان را نشان دهم نمی توانم خود را از رنجهائی که گرفتارش میشوم نجات دهم.
رها شدن یک دسته از بادکنکهای سفید و سرخ و زرد و آبی از دستهای یک دوره گرد، اگرچه ممکن است صحنه باشکوهی از رهائی را تداعی کند آنهم رهائی از زمین از خاک از هوای دود گرفته و مهآلود، از پشتبامهای پست و شیروانی های زنگار گرفته، اما آیا میتوان از سرمایه اندک و گریزانی که دورهگرد دودستی به آن چسبیده بود غافل شد؟ و اینکه چگونه از نگاه حسرت آلودش، از هر لحظه کوچک و کوچکتر شدن دستمایه اش که آن را به هیچ، به آسمان آبی میفروشد بی تفاوت گذر کرد!
بگذارید چنین بگویم که اولین نگاه شخصیت داستان و اولین دست تمنائی که برمیآورد و اولین قطره اشکی که از حسرت و درد از چشمش فرومیچکد و حتی کوچکترین اشاراتش همگی به جای حواس روزمره آدم مینشینند و اینگونه میشود که نمی توان مترجم دردهایشان شد و البته این را نیز دریافتهام این نوع تفکر در داستان سرائی همان آفتی است که موجب مخافت است.