شبي بي هيچ مقدمه و سابقه ذهنی از موضوعی كه خواهم گفت خواب می ديدم كه با بازخريد خدمت شاغلام، يكي از همكارانم، به ازاي هر سال سه ماه موافقت شده و چك آن نيز صادر شده بود.
چند روز بعد كه شاغلام را ديدم ناگهان به ياد آن خواب افتادم و ماجرا را برايش تعريف كردم. بيچاره چقدر خوشحال شد و پيشانی ام را بوسيد و كم مانده بود از آن چك چند ميليونی، مبلغی را هم به من بدهد. مدتي گذشت تا آنكه يك روز با ناراحتی به سراغم آمد كه فلان فلان شده آنها فقط با يك ونيم ماه موافقت كردند؟؟
مستاصل مانده بودم كه چه بگويم!. بگويم خواب بود؟! بگويم پر خوری بود؟ ... اما وقتي كه رفت با خودم فكر ميكردم كه من از بازخريد شدن اين فرد اطلاع نداشتم اما اين رويا حقيقت داشت. دوم اينكه حداقل با 50 درصد بازخريد خدمتش موافقت شده بود كه به عبارتی 50 درصد اين بخش از خواب هم به حقيقت پيوسته بود. اما او تا حالا چه خوابی برای من ديده است كه حداقل 10 درصد آن درست از آب درآمده باشد!!!.
پ .ن 1: اگر كسی خوابی برايم ديده است خير باشد.
پ .ن 2: خوابهای خوبی كه برايم ديده ايد بازگو كنيد قول ميدهم طلبكار نشوم!
فری بلبل، دوست دوران دانشجوئیام و یک کمونیست دو آتیشه بود. مهمترین چیزیکه او از این مکتب به ارث برده بود یک جفت سبیل مشکی نازنینی بودکه تا نزدیکی خط بالای چانه اش ادامه مییافت. البته این پرده مخملین مشکی همچون گلی در چمنی از ریش این بوستان خودنمائی میکرد که شدیدا نیاز به چمن زنی داشت.
تماشائی ترین لحظههای با او بودن زمانی بود که دوغ میخورد. قطرات دوغ از روی سبیلش همچون آبی که از پوشال های کولر میریزد به پایین سر می خورد و آنوقت یک مکش جانانه با لب پائینی اش میرفت که تمامی آن سبیل دسته دوچرخه را به همراه قطرات دوغ یکجا به دهانش بکشد و بعد دستی که همه چیز را مرتب میکرد و به حالت اولیه اش برمیگرداند.
فری بلبل یک ایراد اساسی داشت و آن لکنت شدید زبانش بود. به همین خاطر هرگز نتوانستم در آن دوران غیر از آنچه که در کتابها خوانده بودم چیزی فراتر از آن، از مکتب علمی و سیاسی او چیزی یاد بگیرم. وقتی که میخواست بگوید مارکسیست ، ناهار آماده میشد و بقول حمید خرسه، چرت بعد از ناهار را هم زده بود. تنها بحث مفصل سیاسی من با فری بلبل این بود که روزی از من پرسید که تا چه حد به مکتب او اعتقاد دارم. من هم به شوخی گفتم که به خاطر ایدئولوژیام چند روزی در بیمارستان بستری شدم. چشمانش از حدقه بیرون زد و پس از چند دقیقه توانست بگوید گرفتار ساواک شدی؟! گفتم من به خاطر "فاویسم" گرفتار این مخمصه شدم! در حالی که اضطراب و نگرانی بر شدت لکنتش افزوده بود گفت فا فا فا فا ..........ویسم؟! با سر تائید کردم. حزنی و اندوهی شدید از چشمهایش باریدن گرفت. به گوشه ای خیره شد و پس از مدتی که خیلی هم طولانی گذشت سرش را به سویم برگرداند و با زبان الکن شدید، ده دقیقهای شاید ،پیامش را برایم مخابره کرد. درحقیقت او بعد از حذف تمام هجاها و حروف مقطعه و تکراری به من فهماند که" پرچم مبارزه را نباید بر زمین گذاشت و تا ظلم هست مبارزه هم هست" !!
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که ميبينم بد آهنگ است....
فردا مصادف با سومین سال درگذشت مادر است . دل و دماغ هيچ چيز و هیچ کاری را ندارم.
ديشب خواب ميديدم که قرار است مرا به مدت سه روز در محل کارم زندانی کنند اما گفتند که به کامپيوتر و اينترنت دسترسی دارم. ولی من فقط التماس ميکردم که به من کاغذ سفيد و خودکار بدهيد. ميخواستم رنجنامهای بنويسم که خيلی بيشتر از سه روز دوران محکومیتم طول ميکشيد.
چه گریز شادمانه ای بود آن اسارت
وچه تکرار ابلهانهای بود آن بیداری!
که باید در پشت پنجره ای نقاشی شده بر دیوار،
ساعتها بر تکرار حماقت زنبور گیج پشت شیشه میخندیدم.
و در حسرت رسیدن بادامهای تلخ
از آن شکوفه های به جای مانده از هجوم تگرگ، می نشستم
و یا به شوق ادامه داستانهای پدر بزرگ
تمامی دوران کودکیم را همچون عروسکی
در آغوش نرم افسانه هائی که به یک عمر میمانست، می خواباندم.