حضور...
در همین نزدیکیها
راهی است که از خانه ابرها میگذرد
و یا خانهای شادمان، که صدای پدر میآید.
یک تاک با خوشه انگور،
تمامی سخاوتش را در ذائقه کودکی معصوم میفشارد
و من مغموم از حس گنجشگکی چابک
که چه زود حضورش را پرواز میدهد،
و بر هیچ شاخی سنگینی نمیکند.
چشمان مضطربم خیره ماندهاند، در تعقیب آرزوهای شتابندهای،
که چه زود "فاصله" را معنی میکنند.
از حضور صمیمانه لبخندی یا نگاهی
که با سرانگشت نرم و سبک،
ملتهب و مضطرب
راهی به درون خلوت با صفای خاطرات همیشه بیدار میجویند
باید میدانستم که آسمان مال منست.
من میدانستم که ماهی قرمز کوچک حوض
خواب اقیانوس را آشفته میسازد
من میدانستم ابری که زود از اینجا گریخت،
بر غمهای حقیرمان گریست.
من میدانستم که خورشید از داغی تن تو جان میگیرد
من آسمانم را با تمام ستارگانش به تو خواهم بخشید
تا بلندای هیچ آرزوئی به تو دست نیابد.
و من در آسمان نگاهت، نظاره گر اینهمه چشمکهای شوق پر شرری خواهم شد
که شب را به آتش میکشند
و رها میکنند روحهای بزرگی را که در تنگنای خود نمیگنجند.....