تبليغاتX
انگاره‌ها

 

از همه دوستان وبلاگ ام که شیشه نازک تنهائی اشان زود ترک برمیدارد و از همه عزیزانی که خاطرات و سخنان تلخ و آزار دهنده ام آیینه صاف و بی غل و غش روحشان را خراش می‌دهد، خواهش میکنم از خواندن این مطلب درگذرند ....... امشب شب عید قربان است و تلویزیون صحنه اعدام صدام را نشان میدهد...

**********************************************************************

بهدالله دردل تاریک شب در کنار مرداب‌های پر از پشه منطقه بستان پاکت سیگارش را در مقابلم گرفته و التماس میکند یکعدد سیگار بردارم:

جون من بکش

 نمی کشم

خواهش میکنم 

نه مرسی نمی کشم

جون من یکی بکش

اصلا ، جون خودت نمی کشم

هفته بعد از این منطقه می رویم. دیار بعدی ایستگاه حسینیه اهواز. در این منطقه لعنتی باید با طوفان خاک و شن بجنگیم. ماشین بزرگی که ظهرها برایمان غذا می‌آورد از فاصله نزدیکتر از شش متر قابل رویت نیست. در این هوا برای ما پلو و خورش میریزند! شن پلو! به رنگ خاکستری. خورش را در چفیه میپیچم و دوان دوان بر سر سفره میبرم.

یک روز گرم اما طوفانی در داخل تانک نشسته ایم و شربت میخوریم. هوا اندکی صاف تر شده است. از تانک بیرون می‌آیم.  بر روی تانک می ایستم و لباسهایم را می‌تکانم. بهدالله ساعتی پیش از مرخصی آمده است. از دور او را میبینم که با ظرف آب به سمت  تانکرآب  می رود. از دور دستی برای هم تکان میدهیم. طوفان شن چشمهایم را می سوزاند به درون تانک میخزم.  بیست و چهار روز است درون تانک میخوابیم. هنوز سنگر نداریم. صدای سوت سه خمپاره پی در پی که  به نزدیکیمان اصابت میکند ما را در داخل تانک مچاله میکند...

از بیرون صدا می آید. انگار کسی فریاد کنان در حالی که میدود چیزی می گوید. از تانک به بیرون سرک میکشم. کسی فریاد میزند آمبولانس، آمبولانس. مثل برگ خشکی به داخل تانک می افتم. همه وجودم میلرزد. ساعتی بعد جنازه بی سری روی زمین افتاده است. هیچکس نمی داند که او کیست. آمار میگیرند و بعد همه چیز از روی پلاک مشخص می شود.... خدایا..... سیگاری آتش میزنم و پکی عمیق میزنم.....

امشب شب عید قربان است. چیزی مدام این جمله را درون فریاد میکشد " ذبح گوسفند و سگ". تفاوت ها را ببین از کجاست تا به کجا. ابراهیم در اوج عبودیتش از فرزند خود میگذرد و این سگ تکریتی همه فرزندان آدم را برای آن خود پلیدش به مسلخ میفرستد. وفای عزیزم یک امشب را از من نخواه که غمگین ننویسم. از من نخواه که طنازی کنم. این یک شب را که به اندازه یک عمر برایم گذشته است میخواهم حلقوم همه کسانی باشم که بر خاطرات بر باد رفته اشان مرثیه سرائی میکنند.

من دشمن خود و مردمم را سالهاست که بخشیده ام. من سوزش زخم ترکش هائی را که بر پشت و پهلویم نقش بسته است به فراموشی سپرده ام. من داغ دوست بی سرم را در کنار مرداب های بستان برای همیشه در دلم پنهان کرده ام. من خاک پای حمید رضا را که بر روی مین رفت بر دیده هایم گذاشته ام... او نباید به طناب دار سپرده می شد. او سگی بود که لیاقت اعدام شدن را نداشت. مگر نه آنست که کشته شدن یکجور شرافت میخواهد؟ او کوچکتر از این حرفها بود. او قاتل خاطره هایم بود. او یادآور دوران سرد و سیاهی بود که اشکهای غم را با ما آشنا کرد . او بغضی بود در گلوی  شکسته مادری که در این شب بزرگ بر سر مزار بهدالله می رود و من از دور دستی برایش تکان میدهم که ظرف آب را بر این خاک بیفشاند تا طوفان شن فرو نشیند......   

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 23:17  توسط متین  | 

دعوت شدن به بازي يلدا از سوي دوستان عزيزم،  پيش از آنكه مرا به يك بازي واقع بينانه بكشاند، ناباورانه به يك حقيقت ناخواسته كشانده كه تصورش برايم تامل برانگيز بود. اعتراف كردن در مقابل چشمان تيزبين و نقادي كه پنهان ترين زواياي روحي و  وجودي ات را كشف ميكنند و راست از دروغ را باز مي شناسند و تو را محك مي زنند و نمره رد و قبولي ات را در كارنامه ات ثبت ميكنند بسيار دشوار است اما بگذاريد كه اين اتفاق بيافتد.

 

1- جسارت، جرات و شهامت از خصيصه هاي بسيار بارز و برجسته اي است كه هر كس به دنبال آن ميگردد بايد به نزد من نيايد! چون نشاني از آنها در اين حقير پيدا نمي شود. آنچه از كودكي برايم اهميت داشت اين بود كه هميشه از من به عنوان يك بچه مثبت خوب و بي نقص نام ببرند از اينرو هيچوقت در تمام عمرم نتوانستم حتي در امتحانات تقلب كنم. فقط يادم هست در سالهاي اول دبيرستان يك روز دل را به دريا زدم و بر روي كاغذ كوچكي چند سطري از درس اجتماعي را نوشتم و به جلسه امتحان بردم. من چون چشمانم ضعيف بود فكر ميكردم كه معلم هم از فاصله نسبتا دور نمي تواند كاغذ كوچكي را كه قسمتي از آن از زير ورقه بيرون آمده بود ببيند.  اما او كاغذ تقلبم را ديد و آرام آرام به سمت آمد و آن برگه را از من گرفت. اگر چه او هيچ واكنشي از خود نشان نداد و حتي تاثيري هم در نمره من هم نداد اما شرمندگي آن نمره 18 بيش از 18 سال است كه آزارم ميدهد.

 

2-  روحيه قهرماني ام را بارها و بارها آزموده ام و هر بار بر سكوي اول ايستاده ام. كلاس پنجم دبستان، دفاع  تيم فوتبال بودم. در يك روز سرد پائيزي با بچه هاي يك تيم محله ديگر مسابقه داشتيم. آن روز حدود ده دقيقه از بازي نگذشته بود كه توپي با سرعت به سمت من كه نزديك دروازه بان ايستاده بودم آمد. من تا آن روز هد نزده بودم ولي روحيه بالا چنان مرا به وجد آورده بود كه با اولين ضربه هد دروازه خودمان را گشودم. فرياد شوق بچه هاي تيم مقابل گوش فلك را كر ميكرد. در نيمه دوم بچه هاي ما خيلي تلاش كردند اما متاسفانه موفق نبودند تا اينكه صحنه نيمه اول تكرار شد و  اين بار من بودم كه با زدن هد البته با پشت سر گل دوم را هم وارد دروازه خودمان كردم.

در پايان آن روز،  قهرمان تيم فوتبال روزهاي پائيزي،  براي هميشه مدال هايش را به ديوار فراموشي آويخت!

 

3- اينجانب به دليل آنكه پدرم قاضي دادگستري بود و هميشه ما را نصيحت مي كرد كه "براي آنكه جلوي قاضي نايستيد پشت سر قانون راه برويد" همواره سعي كرده ام قانوني رفتار كنم. اما يك روز در زمان دانشجوئي براي خوردن گوجه سبز بطور غير قانوني وارد باغ يك بنده خدائي شديم و يك شكم سير از آلوچه ها و گوجه هايش خورديم غافل از اينكه صاحب باغ ما را زير نظر دارد. يك ساعت بعد همان مرد زنگ درب منزل شلوغ دانشجوئي ما  را زد و دوستم در را باز كرد. آن مرد تا چشمش به من افتاد گفت اين آقا از باغ من دزدي كرده است! دوستم با خواهش و تمنا او را آرام كرد و راضي اش كرد كه مرا ببخشد اما پس از رفتن او ضمن آنكه لگد جانانه اي از دوستم خوردم گفت " باباش قاضيه خودش دزده".

4 و 5- همانطور كه در فوق ملاحظه كرديد اين متين ما بدرد لاي جرز ميخورد. اين متين قوي و شجاع  براي آنكه قانوني و بر اساس اصول اخلاقي و اجتماعي رفتار كند حتي براي يكبار هم از جلوي دبيرستان دخترانه رد نشده است براي آنكه مبادا عاشق نشود چه برسد به اينكه زنجير كوتاهي هم دستش بگيرد و آن را بچرخاند و سوت بزند و شماره تلفن بدهد و ..

اين متين يك ايراد بزرگ دارد اينكه او عاشق دوستانش است وسخت ملاحظه كار.  و براي آنكه كسی ازخزعبلات و خاطرات لوس و بي مزه اش رنجور نشود  سر و ته  دو اعتراف را در يك بند هم آورده است تا حرمت دوستانش را در دعوت به اين بازي حفظ كرده باشد.

با سپاس از وفا و مهدي.    

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 19:21  توسط متین  |