آنچه در رگهای من جاری بود
شعله های آتشی کاری بود
آتش است اندر رگم جاری نه خون
ورنه میریزم چو آب از رگ برون
..........................................
.........................................
"موسوی گرمارودی"
***************************************************************************************
در خوزستان طرح هیچ لبخندی بر چهره کسانی که با دوستانشان برای همیشه وداع کرده اند، شکل نمی گیرد. در اینجا ابر چشمها زودتر بارور می شود و چهره سوخته را دو برکه باریک از آبی تلخ، سیراب می کند.
از پیچ و خمهای عبوس کوه های رامهرمز می گذریم. مهمانسرای محل اقامت ما "هفتگل" است. دلم بیتاب دیدن است و چشمهایم مضطرب از تاریک شدن هوا. یاد آوری هیچ خاطره ای را نمی خواهم از دست داده باشم.
در تمام راه، مشعل های فروزانی که ضایعات نفت را می سوزانند، جای جای بیابان را روشن می کرد. لوله های نفت شتابان این خون سیاه را به جائی میبردند!
فردای آن روز از صبح تا بعدازظهر برنامه بازدید از کارخانه را دارم و بعد ازظهر نوبت گشت و گذار است در هفتگل.
در کوچه پس کوچه های خاکی شهر، باریکه ای از فاضلاب جاری بود و در دکان های محقر و کوچک این دیار سوخته، چیزی جز ابتدائی ترین مایحتاج مردم شهر، به چشم نمی خورد. هنگامی که قدم زنان در پیادهرو به تمامی چشمی و گوشی شده بودم تا همه چیز را ببینم و بشنوم، ناگهان احساس کردم موهای نرمی به کف دستم کشیده شد. ابتدا تصورم کردم شاید موهای سر پسر بچه ای است که از کنارم میگذرد اما ناگهان بزی را دیدم که با آن چشمان درشت و گوشهای بلند آویخته که از نژاد پاکستانی است دستم را بو میکشد. غرورم اجازه نداد تا در مقابل چشمان مغازه دارانی که با نگاههای مبهوت خود این غریبه را بدرقه میکردند فریاد بکشم! "آدمها و بزها" مطلع شعری بود از همزیستی مسالمت آمیز انسان و طبیعت. این بزها بدنبال همه چیز هستند: درب نوشابه، تکه کاغذ، فیلتر سیگار، هسته خرما و ... و این بزها با چشمهای درشتشان آنچنان نگاه نافذ و ترسناکی دارند که هرگز نتوانستم در چشمهایشان خیره شوم.
در گوشه یک میدان در زیر چادر سیاه رنگ ، جعبه های انواع خرما چیده شده بود. خرمای زاهدی، خرمای خرک، مضافتی، رطب و ... به رنگهای قهوهای روشن تا سیاه. نگاه های مرد خرما فروش مرا وادار به خرید خرما کرد که البته آن را در یخچال مهمانسرا جا گذاشتم.
"جاسم" میهماندار مهمانسرا می گفت " آقا از وقتی که انگلیسیها از اینجا رفتند، نعمت را هم با خودشان بردند. اینجا روزگاری رونق داشت و آن ساختمان بزرگ سفید رنگ را با سقف شیروانی سیاه که میبینی اولین و آخرین ساختمان بزرگی است که به دست انگلیسی ها ساخته شد..."
همان شب با اتومبیل به اهواز بر میگشتم و در تمام راه داشتم فکر میکردم به خونهائی که برای این زمین ریخته شد. به ترکش کینه ای که هنوز بر پشتم نقش بسته است و حسرت آبادنی این مرز پر گهر که بر دل جاسم مانده است. داشتم فکر میکردم به اینکه چرا هیچکس آستینی بالا نزد تا کوچه اش را آسفالت کند و اینکه مگر می شود درد این همه فقر را کشید و دم نزد و فریاد نکشید و چرا هیچکس بر این در بسته نکوبید تا شاید سری از آن بیرون آید؟
اینجا هر چه بود خونی بود که با شتاب از رگهای شهر خارج می شد و رمق و توانی که برای جاسم باقی نمانده بود. اینجا برایم پایان دنیا بود و هفتگل به پوست خشکیده ای میمانست که تنها خونی سیاه در رگهایش جاری بود...
رها ...
من تصمیم گرفته ام یک روز خودم نباشم. نمی خواهم همان دختری باشم که 28 سال دارد و لیسانس فیزیک دارد و انگلیسی را تا مرحله تافل خوانده است. نمی خواهم صاحب یک پسر خوشگل تپل مپل و سفید به اسم اشکان باشم که لبخندش برایم از همه دنیا شیرین تر است. می خواهم از سر کلاس درس و جدی صحبت کردن و ورقه صحیح کردن و نمره دادن و رئیس و ناظم و گچ و تخته و ... رها باشم و در بهترین جای زمینی که متعلق به قلب و روح من است یک روز، فقط برای یک روز، تنها باشم.
نه فرزند، نه شوهر، نه مادرو نه هیچکس دیگر دستش به من نرسد. میخواهم برای خودم آواز بخوانم، برقصم، آهنگ گوش کنم، برای بچه ها سخنرانی کنم، دیوارها را محاکمه کنم، شیشه های مات را مواخذه کنم، به شکل مسخره کلید درب بخندم، صدای جلز و ولز روغن ماهیتابه را با یک عدد ماهی درسته در بیاورم، پنجره ها را ببندم، پرده ها را بکشم، چراغ ها را خاموش کنم، مونیتور را خرد کنم و میخواهم اصلا فکر نکنم به حضور آدمهای کوچک و بزرگ وبلاگی مآب، که از روی مطالب وبلاگشون میشه فهمید که اسکیزوفرنی دارن و یا با خوردن گوشتهای آلوده بدون آنکه خودشان هم بفهمند جنون گاوی دارند و از دغدغه هاشون و آرزوهاشون میشه فهمید که انتظار شفای عاجل دارن و عشقشون خلاصه شده به گیر انداختن دختر همسایه در یک جای خلوت و میل شدیدشون به جنس مخالف را به حساب عشقهای آسمانی میذارن تا مثلا سر بابا و مامانشون و از جمله خوانندگان خزعبلات دنیای آی تی ، را گول بمالند!
میخواهم پرونده پزشکی همه اونائی را نکشیده چهل من شده اند در شومینه سرخ و برافروخته از آتش غضب و کینه ای که خودشون آتش بیار اون هستند بیندازم و به رقص آتش زل بزنم و از صمیم قلب دعا بکنم که خدایا، تنهائی موهبتی است که آن را به معنای درست کلمه، نه آنچه که در قالب فهم یک آدم کودن و علیل بیمعنی شده، به هیچکس عطا نکرده ای چون میدانستهای که کسی را یارای کشیدن این بار سنگین و در عین حال شیرین و خیال انگیز نیست.
درد آدمها درد "تنهائی" نیست، درد "جدائی" است. اما کسی که از ازل تنها بوده است آیا حاجت به حضور کسی دارد؟ خدایا، تنهائی زیبنده توست اما از حلاوت آن، کام تلخ مرا نیزشیرین کن.
تا اگر مانده به جائی در تن خسته مجال نفسی
نفس آزاد برآرم آزاد...آزاد
زمان درنگ ندارد و من باید باز گردم و همانی باشم که شاگردانم دیروز مرا دیدهاند و همان معلم درمندی باشم که در ترازوی نقد بیمارگونه منتقدانم مرا به نان جوی می فروشند و با خاطری آسوده بر سر خوان گسترده نشخوار کلمات، همچون حاکمان شرع، فرمان قصاص صادر می کنند و با وجدان آسوده سر بر بالین می نهند که امروز غرور دختری را که هرگز نمی خواست خم شود، شکستیم.
آن داستان بهانه ای شد برای ....
پسرک عاشق بود و دلباخته. پسرک میرفت تا رها شود از تجرد. او میرفت تا با همه وجودش حس کند زندگی مشترک را. او تمام راه را دویده بود. کسی از پشت صدایش زد به کجا چنین شتابان؟! او نشنید و شاید هم نخواست بشنود. او رسید به دخترکی که قلبش خیلی تند میزد. پسرک از نفس نفس زدن باز ایستاد. اما گونه های پسرک همچنان قرمز بود.پسرک پیشانی اش عرق کرده بود و دخترک آرام در چشمان پسرک شنا می کرد.
مادر دخترک با یک سینی بزرگ پر از چای وارد شد در حالیکه گوشه چادرش به دندانش بود. مادر از دخترک بیشتر نگران بود.سینی چای براق بود و لغزنده و دستهای مادر مهربان بود و لرزنده. هجومی از استکانهای چای داغ میرفت تا بسوزاند پسرک را. دستش را و شلوارش را و یا شاید هم .....
پسرک همچنان که میسوخت با دخترک وداع کرد و او نمی دانست که آن سوزش از کجاست؟ و دخترک می دوید در پی اش و پسرک میگریخت از آتش عشقی که میسوزاند همه جایش را!
پ.ن: جوجو جان! داستان آن دخترک بهانه ای بود برای داستان این پسرک که میرفت خود را برساند به برکه آبی تا وارهد از آتشی که میفرسود جانش را.
وقتی که هیچکس نبود..
آیا تا به حال پیش آمده است که احساس کنی قرار است جلادی سر شما را به جرم یک گناه نکرده قطع کند و شما به اندازه ای مهلت داده شدهای که جلاد برای قضای حاجت بیرون رفته است و یا اینکه رفته سیگاری دود کند؟! حال در این فرصت کوتاه شما فرصت داری که بنشینی و فکر کنی و تصمیم بگیری و انتخاب کنی و اجرا کنی!
در این حالتهای استثنائی و بحرانی قطعا آدم تمام شاخ و بال های زندگیاش را میزند و فقط به بچهاش فکر میکند و یا به همسرش و یا به زندگی شیرینی که میتوانسته در پیش رو داشته باشد اما اجل این مهلت را به او نداده است!؟ فکر می کنی به اینکه کاش اوضاع پیش آمده چنین نبود و یا اینکه بعد از من چه خواهد شد و اینکه چگونه میتوان از مهلکه گریخت...
در چنین شرایطی تنها ذهن است که کار می کند و هرگز به دنبال رابطه علت و معلولی ماجرا نمیگردی. اول ذهنت تلاش میکند که خود را تبرئه کند بعد که راه به جائی نبردی نا امید می شوی و بد و بیراه میگویی . بعد کم کم تسلیم میشوی و شاید هم بی تفاوت. آنوقت بی صبرانه منتظر جلاد میمانی و یا شاید فریاد میکشی که هر چه زودتر مرا از این زندگی خلاص کن! وقتی که میبینی حتی کسی فریادت را نمیشنود با مشت و لگد به در و دیوار میکوبی و بر زمین میافتی و آنگاه گریه امانت نمیدهد.
اما ناگهان میبینی که جلاد وارد میشود و کلاه پارچهای را که فقط دو چشمش از آن بیرون بود برمی دارد و با خوشروئی تمام به شما لبخند میزند و میگوید: سلام !! چی شده؟ چرا غمگینی؟ انگار گریه کردهای؟ چه کاری از من ساخته است؟ و شما هیچ حرفی برای گفتن نداری و فقط میخواهی آنقدر دور شوی که دست آسمان به تو نرسد و رنگ و بوی هیچ حسی و حرفی را نفهمی و نشنوی.
اما ما ناگزیر از بودن و فهمیدن و تحمل کردن هستیم و در لحظات اندکی که پیش رو داریم باید با پرسشهای بی امان، به کیستی و چیستیهای خود پاسخ دهیم و زندگی را بسیار کوچکتر و نمی دانم شاید بسیار بزرگتر از آنچه هست در چمبره و سیطره ذهن خود جای دهیم تا در مواجهه با جلادی که اینبار ما را نمیشناسد بگونه دیگر ظاهر شویم.
خروس خوان جنگ ...و جنگ خروس
"عطار" با چهره معصوم و روستائی اش در قسمت مونتاژ کارخانه اتومبیل سازی ... کار می کرد. اولین بار در سالن پرسشاپ دیدمش که به همراه یکی از دوستانم برای گرفتن قطعهای از دفتر مهندسی، به آنجا آمده بود. چشمهای خروسی و به گود افتاده اش به هیکل لاغر و تکیدهاش میآمد. چهرهای بیریا و دوست داشتنی داشت و کلامش بوی صداقت و روراستی میداد. برای دوستی چیزی کم نداشت با اینکه به گفته خودش دوستان چندانی نداشت.
دیدار ما کوتاه بود و بعد از کمی خوش و بش از آنها جدا شدم. از مقابل دفتر نگهبانی گذشتم، از روی تصویر نقاشی شده بزرگی از پرچم آمریکا بر روی زمین و ستارههائی که در زیر پایم قصد له شدن نداشتند. زوزه بلند و ممتد کارخانه نوید رفتن داد و تعطیلی شیفت صبح و این داستان تکرار، جانی را به لب نمیرساند.
"ودود خالیبند" راننده سرویس که روزگاری بهترین نقشهکش کارخانه بوده اما عشق لاتیاش او را به واحد نقلیه کشانده بود، تا سوار شدن افراد سرویس سیگاری گیرانده بود و با هادی دیوونه راننده دیگر سرویس گرم گرفته بود. برادر "عطار" را دیدم که پرسان پرسان میآمد و چیزی از این دو دیوانه پرسید. آقا ودود در حالی که تسبیحش را به دور مچ دستش پیچانده بود اشاره کرد که همین ماشین را سوار شود. آقای عطار که همیشه او را در دلم شیخ عطار میخواندم پس از سوار شدن تا مرا دید به طرفم آمد و کنارم نشست و با خوشحالی پرسید شما همیشه با این سرویس میآیید؟ گفت من امروز جائی کار دارم.
رادیوی اتوبوس روشن است. شنوندگان عزیز توجه فرمائید! شنوندگان عزیز توجه فرمائید! رزمندگان اسلام......
سکوت میکنیم. بعضی ها در گرمای مطبوع و خواب آور آذر ماه یکی پس از دیگری به خواب میروند. از شیخ عطار پرسیدم در کدام قسمت کارخانه کار میکنی گفت فعلا در قسمت "تابوت سازی" کار میکنم. گمان کردم میگوید "کاپوت سازی". در کارخانه اتومبیل و اتوبوس سازی، کاپوت سازی واژه مانوس تری است . گفتم آهان در سالن ماشینشاپ، که آقای مهندس ... رئیس آنجاست. گفت نه ما در قسمت جنوبی کارخانه "تابوت" درست میکنیم! چشمهای خواب آلودهام همچون چشمهای خروسیاش گرد شد و با تعجب پرسیدم تابوت چرا؟ با چی و برای چه؟ گفت از جعبه های قطعات وارداتی و برای شهیدان دفاع مقدس ...
رادیو بی امان مارش نظامی مینواخت و من به دستهای برادر شیخ عطار نگاه میکردم که تا به حال هزاران میخ کج را صاف و دهها تابوت ساخته بود. خواب مرگ گونه و گرمای رخوت انگیز ظهر، تابوت دلچسبی بود که همه را به آن میسپرد. از خیابان برزیل که به سمت میدان ونک رسیدیم سنگینی دستی را بر روی زانویم حس کردم و تا سرم را بلند کردم خداحافظی کرد و پیاده شد.
هفته ها گذشت. آمار تولید کاپوت و تابوت نسبت به دوره مشابه سال قبل بالاتر رفته بود. شیخ عطار میخهای کج را صاف میکرد، چوب میبرید...و ما مردگان بی تابوت این سرویس، هر روز با دعای خیر مادران، سالم به قصد میرسیدیم.
آنروز قبل از حرکت سرویسها برادر شیخ عطار را دیدم که سراسیمه به سمت ما میآمد. سوار ماشین شد و با نگاهی کنجکاو بدنبال من میگشت. با سلامی گرم و دوستانه در کنارم نشست. پرسیدم کجائی مدتی است تو را نمیبینم. پس از مکث کوتاه و تلخی که از چهرهاش پیدا بود گفت امروز دادگاه دارم! گفتم شما؟ دادگاه؟ از کی شکایت داری؟ چرا؟ گفت از یک "خروس"! چشمهای من اینبار همچون چشمهای یک خروس بود که بدنبال مرغی میگشت تا تعجبم را بفهمد. بدون هیچ پرسشی ادامه داد همسایهای داریم که یک خروس بی محل دارد. صبح میخواند، وسط روز میخواند، ظهر میخواند، نصف شب میخواند. در حالی که با تعجب منتظر شنیدن ادامه حرفهایش بودم گفت دو سه ماهی است که خداوند دختری به ما داده . ما همینطوری از دست این بجه خواب نداریم اما این خروس هم بلای دیگری شده است. وقتی که این خروس میخواند دختر ما از خواب میپرد و نیم ساعت گریه میکند. شیخ عطار این بار کاملا شبیه خروسی شده بود که قصد جنگیدن داشت.
خروس مظلوم و دوست داشتنی من که پرهای گردنش راست ایستاده بود ادامه داد بارها و بارها به منزل همسایهام رفتهام و خواهش کردهام که خروسش را ساکت کند و او هر بار میگوید چشم به خروسم میگویم!
اما خروس همچنان وقت و بی وقت میخواند. شیخ عطار ادامه داد چند روز بعد عاجزانه از همسایهام خواستم که تو را بخدا خروست را ساکت کن و یا آن را به من بفروش اما همه درخواستهایم بی نتیجه مانده است.
شیخ عطار در حالی که بشدت مستاصل و درمانده بود گفت هر وقت صدای خروس را میشنوم تمام تنم میلرزد اما این مرد بی رحم را نه گوش شنیدن است و نه دلی برای فهمیدن.
شیخ عطار ما از روی قواعد و اصول اخلاقی که هرگز با کسی دست به یقه نمیشود فقط به دادگاه شکایت کرده است و امروز نوبت رسیدگی به این پرونده است.
مرغ تخم گذار این معرکه "ودود خالیبند" باصدای دردناکی که آخرین لحظه تخم گذاشتنش بود داد زد کی میخواست شریعتی پیاده بشه؟ شیخ عطار از جا برخاست و در حالی که دستهایش میلرزید گفت از میان تابوتهائی که ساخته ام فردا بهترینش را برای خودم برخواهم داشت....خداحافظ...
عشق را مجال تعقل نیست.عشق با عقل بیگانه است..........
*******************************************************
برای ما انسانها چیزی آسان تر و در عین حال دشوارتر از بیان "عشق" وجود ندارد. قبل از آنكه چیزی از عدم پای به هستی بگذارد تنها وجود یك عشق بود كه بیشمار جاذبه ها آفرید و آن را در نظر عالم بیاراست زیرا كه خلق كردن تنها عشق می خواهد و انگیزه. آدمی كه بی عشق میزید، دیگر از عشق به زندگی، عشق به تلاش، عشق به فرزند، عشق به زیبائی و اصلا از هر عشقی كه برای ما متصور شده است محروم می ماند و از نعمت برخورداری آنها بی نصیب.
عشق ها به اندازه پیمانه ذوق و فهم و حساسیت و درك هر كس پر می شوند. عشق یك روستائی، عشق به الاغ، گاو شیرده و باغ پر محصول است. عشق یك كبوتر باز، به پرواز درآوردن دسته ای از كبوتران سفید درآبی آسمان و معلق زدن و چرخیدن و اوج گرفتن و دور زدن و بالاخره بر بام خانه نشستن كبوتران است. و عشق یك آدم گرسنه، یك كاسه آبگوشت و گوشت كوبیده آن حتی با یك تكه نان سنگك بیات و شب مانده است. عشق یك آدم عابد و زاهد خزیدن در كنج زاویه ای است و استغفار و دعا و توبه و نیایش و طلب رحمت تا شاید دلش تسكین یابد.
در داستان ازلی و ابدی عشق یك چیز حتمی است و آن خود عشق است. دستان عاشق، قلب عاشق و روح عاشق را شنیده ایم ولی شاید كمتر با آن زندگی كرده باشیم. فقط عشق های پرشكوه حماسه می آفرینند. فقط عشق های پاك و بلند، قهرمان میمانند. این رود عشق از نخستین روز خلقت در جهان جاری بوده است و در آینده ها ناپدید می شود.
ما از عشق فقط قطره ای مینوشیم، اما مثل آن شدن، جاری شدن از گذشته تا به ناپیدای جهان و امتداد داشتن و لحظه ای از جوش و خروش باز نایستادن، جسارت می خواهد و توانی درخور آن.
عشق جنون است و عاشق مجنون. شاید منصور حلاج در واپسین لحظات عمر خاكی اش، هنگامی كه طناب دار را بر حلقوم خویش حس می كرده است عشقش به آنچه كه او به خاطر آن در حال و هوایش دم میزده و نفس میكشیده، همانندشده است زیرا خود را قطره ای میدید كه در همان رود می افتد و در آن گم میشود و از جنس آن میگردد و جزئی از او. پس بیتابانه فریاد میكشید " لیس فی جبتی الا الله" در ردای من چیزی نیست جز خدا.
فرهاد به عشق شیرین كوه میتراشد. دیوانه وار كوهی عظیم را با نوك قلم و چكش شب و روز می تراشد تا شاید نگاه نجیب و آرام شیرین از این كوهای سخت كه او آن را تراشیده است گذر كند و نیم نگاهی بر دستان عاشق و بی تاب فرهاد افتد و لبخندی به مهر و از روی اعجاب و تحسین بر روی سوخته فرهاد كه آتش عشق او را سوزانده است بیاندازد و به نرمی و چابكی یك خیال از او روی بگرداند تا هنگامی كه احساس كند فرهاد در آتش گدازنده این دیدار، ملتهب و بی قرار، گونه از بی قراری میخراشد. آنگاه شیرین لحظه ای بایستد و در كسوت همان لباس حریربلند خیال انگیز، همچون روحی سبكبال در حالی كه نگاه از حیا بزیر افكنده است به واپس نگرد و سپس نگاهش را از زمین سوخته برگیرد و به صورت فرهاد بكشاند و از روی دلسوزی و تحسین لب به سخن گشاید كه "فرهاد تو قلب خود را می تراشی، تو بر روح و اعصاب خود چنگ میزنی. این قلم و چكش قبل از آنكه كوههای سخت را بتراشد، جان تو را میفرساید". ولی روح بی تاب و مجنون فرهاد هیچ نمی فهمد.
عشق را مجال تعقل نیست.عشق با عقل بیگانه است. عشق سیلی ویرانگر است. عشق ترحم ندارد. عشق تا نسوزاند، تا خاكستر نكند، آرام نمی گیرد. لیلی بهانه عشق است.
ای عشق همه فسانه از توست من خاموشم این ترانه از توست
با عشق زیستن هنر میخواهد و تحمل و جسارت. حتی عشقهای پرشكوه و خدائی در ترازوی عقل و اندیشه سنجیده نمی شوند. عشق هوس نیست، عشق با دیدار لیلی آرام نمی گیرد، عشق كاستی نمی پذیرد، عشق تشنگی می آورد و سیراب شدن از عشق ممكن نیست زیرا كه عشق جنون است وجنون عشق، عاشقی.
من همان عشقم كه در فرهاد بود او نمی دانست و خود را می ستود
من همی كندم نه تیشه كوه را عشق شیرین میكند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را سوختم مجنون خام اندیش را
می گرستم در دلش با درد دوست او گمان میكرد اشك چشم اوست
آدمی معجون و ملغمه ای است از بی شمار عواطف و احساسات و نیازها و عشق ها و دردها و رنج ها و زیبائیها. از هر زاویه ای كه بر آن بنگریم طرحی و رنگی و نمودی دیگر دارد. همچون سایه یك پارچه مخملی است كه در نور آفتاب به چند رنگ در می آید. زمانی كه بچه بودیم خط كشی داشتیم كه با تغییر دادن زاویه دیدمان طرحی جدید را می دیدیم. این شگفتی ها و چندگانه بودن ها تجلی یافته اندیشه های ما است در خط كشی كه اكنون بازیچه كودكان شده است و احیانا كشیدن خطی تا از اعوجاج و كجی مصون بماند.
پ. ن : در پاسخ به پرسش یكی از خانمهای همكار كه پرسید عشق چیست این را نوشتم. ( 10/12/77 )