پارک کوچک ما
در نزدیکی محل کارم، پارکی قرار دارد که برای دویدن و ورزش کردن به آنجا می روم. مدتها است که در قسمتی از پارک هر روز صبح عده ای حدود بیست تا سی نفر(گاهی اوقات کمتر) دور هم جمع میشوند و افرادی از بین آنان صحبت می کنند و یا مطالبی را از روی کاغذ میخوانند. خیلی دلم میخواست بدانم که اینها چه کسانی هستند که هر روز صبح بر روی صندلی های سفید رنگ فایبرگلاس مینشینند و چیزهائی تعریف می کنند و برای یکدیگر دست میزنند. دو نفر هم کمی آنطرفتر بساط صبحانه را آماده میکردند و یک کتری بزرگ بر روی گاز پیک نیکی می گذاشتند و تا جوش آمدن آب، نانهای بربری را برش میزدند و ...
این صحنه را تقریبا هر روز می دیدم و با خود میگفتم که روزی در میان حلقه شعر و شاعری آنها خواهم نشست و به صحبت های پیر و جوان گوش خواهم داد و از علم و فلسفه و شعر و شعور و هنر و وعظ و خطابه، قطرهای مینوشم و دل را و عقل را صفائی و جلائی می دهم و با خود این شعر را زمزمه کردم که "هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست".
بالاخره روزی دل به دریا زدم و به سمت آنان رفتم. فردی از آنان با دیدن من که کنجکاو و با تردید به سویشان میرفتم از روی صندلی بلند شد و وقتی که به او رسیدم به طرز مخصوصی مرا در آغوش کشید و در گوشم گفت "معتادی"؟! در حالی که خود را از آغوش چندش آور آن مرد رها میساختم با صدای بلند گفتم "نه"! "من فقط از روی کنجکاوی آمدم ببینم اینجا چه خبر است!". آن مرد که متوجه نگرانی من شده بود گفت اینجا انجمن معتادین محترم مقیم مرکز است!! و گفت ما انجمن، مجله، کتاب، جلسات منظم، خدمات درمانی و .... داریم. گفتم شما هر روز اینجا چه میکنید و چه میگوئید؟ گفت افرادی که در اینجا جمع شده اند هر کدام به نوعی تجربه اعتیاد دارند و برای یکدیگر راههای گریز و خلاصی یافتن از این بلا را بازگو میکنند و تجربیات ترک اعتیاد خود را به اشتراک میگذارند.
با عجله از آن مرد و آن انجمن "فلسفه توهماتی" خداحافظی کردم و بسرعت از آنجا دور شدم. جوانی از افراد همان جمع را دیدم که در پشت شمشادهای بلند، آخرین پکهای عمیقش را به سیگارش میزد و در حالی که دزدکی نگاهی هم به آن جمع میانداخت رفت تا خودش را به آنان برساند.
از چند روز قبل، یک جمع کوچک دیگری در گوشهای از این پارک شکل گرفته است. اما براحتی میتوان حدس زد که فعالیت این جمع چیست. بله این یک گروه هفت یا هشت نفره از خانمها و آقایان نسبتا جوانی است که فقط و فقط ورزش میکنند. دیروز برای اولین بار با آگاهی و اراده و مصمم به سمت آنها رفتم و با سلامی گرم، جائی در آغوش و حلقه کوچک آنان برای من گشوده شد. در پایان ورزش صبحگاهی خانمی عکسهای یادگاری چند روز قبل را بین آن افراد تقسیم کرد و من از امروز بدنم را برای گرفتن عکسهای بعدی با این گروه آماده میکنم. امروز تمام بدنم درد میکند و از پله ها به سختی بالا و پائین میروم.
من میدانم که ورزش را نباید رها کنم و البته این انجمن کوچک را وگرنه بر روی صندلی های سفید فایبر گلاس همیشه جائی برای نشستن هست!!
نتیجه اخلاقی ۱: همه آغوش ها هم بد نیستند !
نتیجه اخلاقی ۲: تصور زندگی بدون حلقه تقریبا وجود ندارد.
دوستی میگفت تو مترو یک آقائی دستشو کرده بود تو جیب عقب شلوارم و به زور میخواست پول جیبم را که دو هزار تومن بیشتر نبود بیرون بکشه اما دگمه بسته جیب، کار اون آقا رو مشکل کرده بود. بهش گفتم آقا پول میخوای؟ گفت مشکلی پیش اومده آقا؟؟ گفتم نخیر. بعد وقتی که خسته و کوفته رسیدم خونه خانومم گفت شیر نداریم، تخم مرغ نداریم، ماست نداریم و .... منم گفتم خانوم پول ندارم! خانومم چهره اش رفت تو هم و گفت آخه اینجوری که نمیشه! یعنی چه؟ اما من گفتم خانوم شاید همین روزا پول بازخرید مرخصی هامو پرداخت کنن. خانومم کمی آروم شد و هیچی نگفت.
این دو نمونه کوچک را از میان هزاران نوع مسائلی از این دست، برای این گفتم که در سایت بازتاب این مطلب را نوشته بود " تغییر رفتار انسان در اثر دیدن پول"
ظاهرا بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه مینه سوتا بر روی دو گروه ۹ نفره انجام شده به این نتیجه رسیده اند که " حتی مشاهده پول می تواند بر رفتار انسان در شرایط مختلف تاثیر بگذارد". در این گزارش آمده است "قرار گرفتن در معرض پول سبب بروز حس کفایت و عدم نیاز به دیگران در انسان می شود"
شاید همه ما کم و بیش در بین خود و اطرافیانمان این مساله را کاملا حس کرده باشیم که چقدر بی پولی و ضعف بنیه اقتصادی بر زندگی مشترک، بر شخصیت، بر تربیت و عاطفه و خلاصه بر رفتارهای اخلاقی و اجتماعی ما تاثیر منفی میگذارد. لذا از همینجا بار دیگر باید این سخن بحق و درست را تکرار کنم که "پول خوشبختی نمی آورد اما بی پولی حتما بدبختی می آورد!"
باغ وحش
آن شیر در زندان قرن هایش سرش را بر روی دستهایش گذاشت و چشمهایش را بست. حتما خواب یک روز گرم را در بیشه های زادگاهش میدید که پس از یک نبرد طولانی در گله ای از گاومیش ها، استخوان ران گاومیش را خرد کرده بود.... و اکنون مگسهای سمج بر روی پوزه خون آلود و گوشه های چشم قی کرده اش دلی از عزا در می آوردند بی آنکه نعره سلطان وحوش دلی را از هول و وحشت بترکاند....
پدرم علاقه شدیدی به باغ وحش داشت. وقتی که بچه بودم پدرم ما بچه ها را گاه و بیگاه به آنجا می برد. رئیس باغ وحش از دوستان پدرم بود. خیلی عزت و احترام میکرد و به افتخار ورود ما آب پاشی خالی از آب بدست میگرفت و وارد قفس شیر می شد.
در ابتدای محوطه این باغ قفس یک طوطی بی حیای سخنگو بود به نام "عروس خانوم" که وقتی رئیس باغ وحش میگفت عروس خانوم یه بوس بده عروس دیگه نگاه نمی کرد که داماد کیه و کجاست و بلافاصله صدای چند ماچ آبدار در می آورد. ما هم کلی کیف میکردیم. آنطرف تر شتری اخمو و بد اخلاق بود بنام "لاما" که اتفاقا خیلی از آدمها بدش می آمد و بر روی تماشاچیان تف می انداخت. یا آن میمون به ظاهر نجیب و آرام که مانند گداها دستش را برای دریوزگی از توری قفس بیرون آورده بود اما بعد مانند دیوانه ای نزدیک بود شکلات را با دست پدرم به درون قفس بکشد.
....اما آخرین قفس در انتهای باغ و عجیب ترین قفس!!
در این قفس ناگهان مردی را دیدم که تنها در داخل یک قفس مشغول کاری بود. با تعجب و حیرت ایستادم و به حرکات و قیافه این مرد دقیق شدم تا بدانم که بخاطر کدام صفت خاصی این مرد را به قفس انداخته اند. البته بعدا متوجه شدم که این مرد ظاهرا برای تعمیر و یا بازبینی بعضی از قسمت های قفس به آنجا رفته است.
اکنون سالها از آن تاریخ میگذرد اما هنوز چهره این حیوان دیر آشنائی که "آدم" نام دارد از خاطرم نرفته است.
هر آدمی به تنهائی یک باغ وحش است: گاهی خصلت روباه را دارد، گاهی به شکل بوقلمون در می آید، گاهی کینه های شتری دارد و گاهی همچون یک گاو، پر خور و بی شعور سر در آخور دارد.
شلوغ ترین قفس باغ وحش این عالم باید قفس همین موجودی باشد که به خیال خودش ادای آدمها را در می آورد. گاهی همچون یک گنجشک گرسنه بر روی یک درخت انجیر می نشیند و نوکش را تا نزدیکی چشمش در یک انجیر رسیده فرو می برد و از شادی جیک جیک می کند و می پرد و باز می گردد و باز انجیری دیگر.
گاهی همچون خری نجیب و آرام و بی تفاوت از کنار هر مساله ای می گذرد و فقط خواب یونجه های سبز می بیند و طویله ای به وسعت یک مزرعه. گاهی درنده خو است و بی رحم که حتی از آب پاش نمی ترسد و زمانی نیز همچون موشی است که دائما موس موس میکند و همه چیز را بو می کند و ذره ذره از همه چیز آرام و پنهانی می دزدد و در صندوقخانه لانه اش پنهان میکند. زمانی نیز لاشخور است و کرکس. وقتی که بر سر مرداری می افتد آنقدر می خورد که دیگر نمی تواند تا نزدیک ترین شاخه یک درخت پرواز کند. همیشه باید کسی و چیزی بمیرد تا بر سفره اش بنشیند. همسایه کفتار است و صحبتش از مردار.
اما همین موجود گاهی در شکوه و عظمت از یک عقاب تیز بال مغرورتر است و جولانگاهش آسمانها و قله های سربفلک کشیده است و دیگر همچون مرغان خانگی در مزبله ها نمی گردد و بر بام هیچکس فرود نمی آید و به هیچ قفسی خو نمی گیرد و خود را از جنس خاک نمی بیند. گاهی همچون قناری عاشقی است که آنقدر خود را بر میله های قفس میکوبد و بخاطر جدائی از طبیعت و عشق های ناکام خویش، سر در پرهایش فرو میبرد و از خواندن باز می ماند تا از فرط اندوه بر روی سینی قفس اش بمیرد تا آزاد شود.
براستی جای این حیوان کجاست؟ این تنها تفاوت او با دیگر جانوران است که خودش می تواند ماهیت و جوهر وجودی اش را بر گزیند و انتخاب کند و از خود تصویری به جای بگذارد که از هر حیث یک انسان تمام تلقی شود و یا عضوی از بازیگران همین حیات وحش!!
در یک غروب سربی سرد،
در جاده بی انتها و بی عبور
مردی میانه سال و نجیب،
بیگانه و غریب از هیاهوی شهر
فرزند نوجوان خویش
مردانه می کشد به دوش.
رنجی که او می کشد به دوش
دردی است که سالها فرسوده جان من.
مرد غیور بیهوده میجوید از عابرین چون درخت
نشان طبیب و مرهم و دارو ........ و بستر گرم
ای عاق آسمان
ای رانده زمین
این رنج عاطفه را بر دوش های نحیف تو
بر دلهای نازک و بی قرار ما
مهلت نداده اند تا که ز سر وا کند کسی!
گلی برای تو
مادرم که حالا عمرش را داده به شما، تازه از بیمارستان ترخیص شده بود. آن روز تقریبا زودتر از روزهای معمول گذشته از شرکت بیرون زدم برای دیدن مادرم اگرچه هر روز بعدازظهرها در بیمارستان به دیدنش میرفتم. ترافیک بزرگراه مدرس کلافه کننده بود. در راه فقط به چشمهایش فکر میکردم و اینکه چشم به راه کسی بود تا قلب خسته اش را به دیدار آشنائی، توان و رمق تازه ببخشد. ساعتی بعد پهلویش بودم ... از هر دری سخنی و کمی نگران گلها بود که خشک می شوند و پژمرده. دو ساعتی را در کنارش بودم و زمانی که خواستم بروم گفت مادر جان از این گلها چند تا را ببر. تعدادشان زیاد بود و همگی زیبا. بالاخره به اصرار یک گل زیبا انتخاب کردم و ...خداحافظ.
ساعت 9 شب. پشت درب آپارتمان واحد 8
زنگ را فشردم. از لابلای این گلهای زیبا، گلبانو، زیباتر و جذابتر از همیشه پدیدار شد. زیبائی گلها در نظرم رنگ باخت. گلها را از جلوی چشمانم کنار کشیدم. گلبانو که حالا گل نو عروس این باغ شده بود فریاد کوتاهی کشید و انگشتانش را از فرط تعجب بر روی لبهایش فشرد و ناباورانه گفت که آه عزیزم پس تو میدانستی که امشب شب تولد من است؟ من عمدا چیزی به تو نگفته بودم تا ببینم یادت میماند؟ امشب ماه از کدام سو میدرخشد؟ هاج و واج مانده بودم که چه بگویم. احساس کردم در یک کوچه بن بست باید بدنبال مفری بگردم. خیلی زود خودم را یافتم و در حالی که پا بدرون خانه میگذاشتم با لبخند و غرور گفتم عزیزم در این سرای بی کسی تنها مونس من توئی. در حالیکه دستهایم را عاجزانه بسویش دراز کرده بودم تا گلها را تقدیمش کنم گفتم مگر می شود تو را فراموش کنم؟ چشمهایت را، دستهای گرمت را و نوازش هایت را و آنهمه مهربانی های بیدریغ را. چگونه می توان تو را فراموش کرد آنهم روز تولدت را؟
چیزی در همین نزدیکی ها صدائی شبیه شیشکی می آمد اما نه شاید پسرم بود که مثلا با ماشینش گاز میداد. کیک شکلاتی، دو شاخه گل رز قرمز در گلدان بلور، خانه به شدت گردگیری شده، استکانهای کریستالی که فقط سالی یکبار رویت می شوند، موسیقی ملایم و .... داشتم از حال میرفتم.
آن شب از آسمان عشق میبارید و زیباترین و عاشقانه ترین کلام های زمینی میان ما رد و بدل می شد. آن شب آسمان از همه شبها به زمین نزدیک تر بود و ستاره هائی را که از آسمان میچیدم یکسره در پایش میریختم. پسر کوچکم که شاهد بارش اینهمه رحمتهای بی دریغ بود گفت بابا پس کادوی مامان کو؟ آهسته لبم را گزیدم و یکبار دیگر در آستانه این فصل پر شور بر حماقت ها و فراموشی های همیشگی ام افسوس خوردم که مگر می شود اینهمه سهل انگار بود؟ مگر می شود که این داستان غم انگیز تقریبا همه ساله تکرار شود؟ آهسته دست پسرم را فشردم و طوری که گلبانو در آشپزخانه نشنود گفتم پسرم این گل زیبا همان کادوی مادر توست. کف دستهایم عرق کرده بود و پسرم میگفت که او به کمک خواهرش یک جفت دمپائی کاغذی برای مامان درست کردهاست!
کسی در درون محاکمه ام میکرد و آنقدر بلند فریاد میزد که مدام به اطرافم نگاه میکردم " نه این متین آدم نمی شود. نه عشق میفهمد و نه همسر داری. نه هوش و حواس دارد و نه احساس. اصلا اشکال کار از بی توجهی اوست نه از مشغله هایش..."
دانشمندان میگویند آدمی در وجود خود سیستمی را دارد که بر ترس هایش غلبه میکند. این سیستم ایمنی اگرچه در بدن من دیر فعال می شود اما پس از بریده شدن کیک و صرف چای در جمع پر محبت خانواده کم کم اثر خود را نشان میداد. حالا نوبت من خواهد شد تا بر این وجدان نامرد نهیب برآورم که حالا مگه چی شده؟ مگه غیر از این است که زیباترین گل جهان را تقدیم همسرم کردم؟ و عاشقانه ترین نغمه های این سرزمین را برایش سرودم؟ پس تو را چه می شود که غمگین و محزون باشی؟ شاد باش و بر این حادثه ای که تا کنون به این زیبائی گذشته است شادمانه دست و پای بیفشان؟... ای وجدان نامرد روزی با همین دستهایم تو را خفه خواهم کرد...
پنجشنبه همان هفته
گلبانو سخت نگران حال مادر است. میگوید حتما باید به عیادتش برویم. مادر بزرگ نوه ها را دوست دارد. این دیدارها قطعا حالش را بهتر خواهد کرد.
گلبانو مادر را در آغوش کشید. مادر بزرگ بچه ها را بوسید و من بر بالین او نشسته بودم. شام را خودمان درست کردیم و با هم بر گرد سفره نشستیم تا خاطره آن شب را برای همیشه در خاطره ها نگه داریم.
صحبت های عروس و مادر شوهر گل انداخته بود از نوار قلب، از سی سی یو، از مریض های بیمارستان از عیادت ها و ... که ناگهان مادر گفت چند روز پیش که متین اینجا بود به او گفتم مادر جان از این گلها با خودت ببر، آخر این همه گل در اینجاست... و .. گلها خشک...با خودت ببر ... دیگر کلمات مادر را منقطع و نصفه نیمه می شنیدم فقط یادم هست بی اختیار خط سیر نگاه گلبانو را دنبال کردم که داشت نگاهش را به سمت من تغییر جهت می داد و من کم کم داشت حالم بد می شد. لبهای گلبانو رنگ نداشت و چهره من هم قطعا رنگ پریده بود. آه من امشب چه بیرنگم!! گلبانو پوست لبهایش را آرام آرام می جوید و من داشتم از حال می رفتم که باز همان وجدان نامرد اما اینبار با صدای آمرانه با توپ و تشر بر من بانگ برداشت که .. پس تو.. ای .. موش کثیف.. آن کادو.. آن عشقهای آسمانی... همه فیلم بود...
و من در سیاهی شب در زیر تنها درخت خرمالوی حیاط چند نفس عمیق کشیدم تا دوباره زندگی در رگهایم جریان یابد.
خدایا به ما توفیق عبادت و بندگی عطا فرما،
خدایا قلب و روحمان را از برکت این ماه پاک و خالص گردان،
خدایا قلم و قدم ما به راه خیر و صواب هدایت فرما ،
تا از آنانی باشیم که دوست بداریم و دوستمان بدارند و تو نیز از ما خشنود
آمین.