تبليغاتX
انگاره‌ها

جهانی دیگر

روزی یکی از دانشجویان دوره دكترا در دانشگاه سوربن، از استاد خود می پرسد: شما كه از جهان سوم می آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ استاد در پاسخ میگوید: جهان سوم جايی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد!!

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 8:51  توسط متین  | 

سفر به ماه

برادرم خیلی شیطون بود. با شیطنت هایش طفلکی مادر را خیلی اذیت میکرد. گاهی هم حالی به ما می داد و حسابی مشت و مال جانانه ای میخوردیم! این برادر بزرگتر ما گاهی که بازی کم می آورد از خودش بازی اختراع میکرد از جمله آپولو بازی. این بازی اختراعی او که برای همیشه به نام خود او ثبت شده به این ترتیب بود که به پشت بر روی زمین دراز میکشید و کف پاهایش را بالا میگرفت و مسافر کره ماه بر روی کف پای او می نشست و سپس با فشار زیاد به آسمان پرتاب میشد. خوب معلوم بود که مسافر همیشگی این سفر فضائی من بودم.

روزی برادرم احساس کرد برای بیشتر پرواز کردن و اوج گرفتن باید خرج این موشک را بیشتر کند. به همین جهت آنروز با تمام نیرویش مرا از سکوی پرتاب به آسمان پرواز داد. اما از آنجائی که همیشه همه حساب و کتاب ها درست از آب در نمی آید، من بجای آنکه فرود دلنشینی بر روی سطح ماه داشته باشم در هوا چرخی زدم و با مغز به سمت زمین و نه دریا، فرود آمدم. ناگهان دنیا در مقابل چشمم سیاه شد و فقط در یک لحظه احساس کردم در گوشه ای نشسته ام و با تمام توان فریاد میزنم. پدرم سراسیمه به سوی من شتافت اما این برادرم بود که مثل موشک داشت از پایگاه جان اف کندی میگریخت. من بدو آهو بدو. پدرم از فرط عصبانیت بدنبال برادرم میدوید که انگشت پایش به در اتاق خورد و او هم از حال رفت! انگشت پای پدر از جا در رفت و حسابی ورم کرد. ساعتی بعد بر روی تخت بیمارستان بودم و پزشک گفت که برای احتیاط باید یک شب را در آنجا بمانم.

فردای آن روز پس از ترخیص از بیمارستان و رفتن به منزل، برادرم با شرارت، اما اندکی دلجوئی به من گفت که میدانی چرا این حادثه پیش آمد؟ چون این پرواز آپولو  ۱۳ بود اما برای پروازهای بعدی درخدمتم!!  

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 19:18  توسط متین  | 

لوازم ایمنی از نوع هنری اش

روزی یکی از همکاران خوبم از من خواست که استفاده از لوازم ایمنی را در قالب شعری بنویسم. من هم فی البداهه مرتکب این اثر هنری گردیدم.

ای صاحب فضل و رایت و هوش                     این پند پذیر و در پی اش کوش

با نام خدا چو کردی آغاز                            هر صبح که چون خور دمد از پی دیروز

از پند بزرگان نشود غافل و مهجور                 عاقل که در این دیر شود فاتح و مسرور

ایمن چو توان شد به یکی کفش                 پس جهد بباید که شوی ایمن و مسرور

گر سود بری زعینک و ماسک زمانی             سر منزل مقصود رسی چو عاشقان زود   

                                                                                         خوب بید!؟               

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 7:34  توسط متین  | 

مرد اول بر سکوی دوم ایستاد

امروز صبح زود که داشتم میومدم سر کار، یک خانمی با پراید نو و البته روسری خیلی نوترش هوس کرده بود با من کورس بذاره. هربار که میومد آرتیست بازی دربیاره میرسید به چراغ قرمز و منم پشت سرش وامیستادم. بالاخره آخرین چراغ قرمزو که رد کرد گازشو گرفت و با سرعت تمام از من دور شد. صد متری از من جلوتر بود . رسید به سر یک چهارراه نسبتا بزرگ. یکدفعه دیدم یک موتوری اونم با سرعت زیاد داره از اون خیابون دیگه میاد. اول یک ترمز شدید از طرف موتوری و دوم یک برخورد وحشتناک .... . موتوریه مثل بدل کاران فیلم کبری ۱۱ داشت از روی پراید پرواز میکرد و علیامخدره هنوزداشت فکر میکرد که از من جلوتره. مهمترین بخش این داستان مهیج و محیر العقول اینجا بود که سرکار خانم برای اینکه در مسابقه خیالی خودش نفر اول بشه حتی صبر نکرد ببینه موتوریه زنده است یا مرده فلذا همچنان غربیلک فرمان را محکم بدست گرفت و پای نازنینش را کماکان بر پدال گاز فشرد تا به همه خانوم هائی که اون موقع صبح خواب بودن بفهمونه که "ما هیچیمون از آقایون کمتر نیست" و اینکه ما میتونیم نه تو این مسابقه بلکه در کلیه رشته های دیگه مثل ایندفعه اول بشیم!!

+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385ساعت 8:0  توسط متین  | 

تابلوي آبرنگ در باران

 

چقدر دوست دارم قدم زدن در زير باران را

                   زيرا هيچكس اشكهايم را نخواهد ديد.

                            

----------------------------------------------------------------

 

در تمام آن سالها كه اول هر مهر ماه با كتك به مدرسه می رفتم، عاشق بودم و كمی بعد عيالوار. مدتی نمی گذشت كه تازه به اين محل آمده بوديم. هشت يا نه ساله بودم. حياط كوچك خانه اجاره ای ما حوض كوچكی داشت با ماهی های چاق قرمز تنبل. هر روز ظهرهای تابستان، منقل كباب مهيا بود و برادرم به دنبال شكار مگس هاي سمج. و بعد مگسهای به سيخ كشيده همراه با كرم های باغچه كه داد ميزديم :بره بره كباب، سيخی دو زار. و لابد مشتری هایی كه تند تند به صف می ايستادند و پولش را برادرم به جيب ميزد.

ماه مهر نقطه پايان همه خيالبافی ها و بي خبری هايمان بود و تابستان سال بعد هرگز مثل پارسال نبود و تكرار بازی های گذشته مزه نمی داد. پدرم هر روز مرا بزور ميخواباند و عصرها با چشماني پف كرده از خواب بر ميخواستم. هر خواب اجباری بعدازظهر سيصد سال در بی خبری می گذشت و سكه هاي جمع شده برادرم ارزشی نداشت.بيچاره خواهرم، هرگز نتوانست در پايان تابستان قلك خود را بشكند. دريغ از سكه ای كه از دستبرد در امان مانده باشد.

مهر ماه با همه تلخی هايش از راه ميرسيد. ترس از سياهچال و نيش مار و عقرب آزارم مي داد. بوی كتاب و مدرسه حالم را به هم زد... ساعت هشت صبح است و مادرم هنوز التماسم ميكند. ميگويد پسرم گوش كن صدای بچه ها در همه كوچه های شهر می آيد. همه خوشحالند. آفرين پسر خوب، شلوارت را بپوش و من اشك ميريزم و التماس می كنم. لحن ملايم مادر و تطميع هايش راه به جائی نمي برد. بی شك حربه تهديد، چاره ساز است و بعد نيشگونی دردناك و فرياد های ملتمسانه ام. خوش به حال خواهر كوچكترم كه خواب است.

قطره های اشك از گونه هايم روان است كه از در بيرون ميزنم. زن همسايه كه شوهرش پاسبان است با نگاهی محبت آميز، لبخندي زد و سری به آرامی تكان داد كه يعنی صبح بخير! به سرعت اشكهايم را پاك كردم.چه رابطه اي بود بين اشكها و غروری كه در هم ميشكست؟ آه ... او بعدا همسرم بود. در تمام راه مدرسه به لبهايش فكر ميكردم . مرا ياد خرماهای سفت قهوه ای رنگ می انداخت.

از هفته بعد كه بعدازظهری بودم، صبحها پس از رفتن شوهر رسمی اش مرا به منزلشان ميبرد. حياط بزرگی با درختان گيلاس و آلبالو. حوضی بزرگ با پاشويه های موزائيكی و حياط شسته رفته و تمييز. چشم از لبانش برنميگرفتم. با من خيلی حرف ميزد از اينكه بچه ندارند از اينكه شوهرش صبحها زود ميرود. تقريبا هر روز سر حوض لباس ميشست. و يك بشقاب كشمش و مويز  و گردو و گاهی هم يك استكان چای با شكر پنير جلويم مي گذاشت و خود مشغول شستن لباس می شد.

 در تمام آن سال او شريك زندگی من بود. هفته بعد با يك ماشين پلاستيكی سبز رنگ برای اولين بار او را به گردش بردم. دوست نداشتم در هوای مهر ماه در حياط لباس بشويد. كمي بعد عروسك كوچك خواهرم، دخترمان شد و باغهای سيب نيشابور تفرجگاهمان. فرشی می انداختيم و او يك استكان چای با مويز در مقابلم ميگذاشت و لبهائی كه مثل خرما، تلخی مدرسه و هوای مهر ماه را نداشت.

آغاز زمستان فصل جدائی ما بود. روزي كه بيخبر از آنجا رفتند. دری كه هرگز برويم باز نشد. حوضی كه ديگر هيچ لباس شسته ای را بر روی طناب بلند آرزوها خشك نكرد. غمخوار اشكهايم چه آسان در آرزوهايم گم شد و ديگر كسي بر اشك های اول مهر ماه وقعی نگذاشت. راننده ماشين پلاستيكي سبز رنگ در زير دوچرخه برادرم له شد و دو چشم عروسك خواهرم، كه دخترم بود در حالت ايستاده هم باز نمی شد.

در تمام آن سالها حتی در ظهرهای داغ تابستان كه پدرم مرا به زور ميخواباند هنوز با آن ماشين سبز رنگ براق پلاستيكی در كوچه باغهای نيشابور پرسه ميزديم و ميخواستيم كه هر چه زودتر بچه مان بزرگ شود و در جيبهايش كشمش و مويز بريزيم و او را با ماشين تا دم در مدرسه ببريم...........

 

+ نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 16:32  توسط متین  | 

اندرین دایره می‌باش چو دف حلقه بگوش ..

 

جمعه ای دلگیر. جمعه ای کسالت بار، جمعه هائی که در خواب رخوت انگیز پایان هفته و در زیر نور خورشید بی‌‌رمق پائیز بخواب ابدی فرو رفته اند.

دلم در قفس تنگ سینه خود را به میله های قفس میکوبد. هیچ چیز مرا به خود نمی خواند. گوش کن! هیچ صدائی نمی آید. سکوتش مرا میترساند.

از جا برمیخیزم. باید شورش کرد، باید عصیان کرد، باید فریاد کشید و باید سکوت را فراری داد. نگاه سراسیمه پسرم مرا به خود میخواند... از نگاهش دودل میشوم...اما نه ..  باید مهربانی کرد، باید شوق آفرید، باید گوش و چشم را به ضیافت دل میهمان کرد. باید شوق آفرید. بایدخستگی را کتمان کرد.باید از بام این خانه پرواز کرد. باید شناور شد. باید چشم از زمین برگرفت و بال در بال عقابها تا سقف آسمان پرواز کرد.

سه تارم را از لب تاقچه خیال بر میدارم. ..  هنوز نگاههای کنجکاو پسرک رهایم نمی کند. چشمانم را میبندم دستی بر تارهای مرتعش و لرزانش میکشم. در کوک ماهور است. پسرم اینجاست. حضورش را حس میکنم. چشم میگشایم. بی هیچ پرسشی میگوید: چی میخوای بزنی؟ نمی دانم. اگر بخواهم لهیب دل گداخته را به قطره زلال اشکی فرو نشانم ماهور خواهم نواخت و در دل، این سروده بی نظیر استاد سخن را زمزمه خواهم کرد که " هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم ...".

پسرک به سرعت از نظرم دور می شود. در اتاقش به دنبال چیزی میگردد. حس مرموزی میگوید قصد همراهیم دارد. با تنبکش بر میگردد. با کف دست گرمش میکند و مقابلم مینشیند.

باید انتخاب کنم. اگر بخواهم بر سر این جمعه خواب آلود فریاد بزنم همایون خواهم نواخت. اگر بخواهم دل همسرم را بی قرار کنم و او را به دیار سبزی روانه سازم که صدای میرزا کوچک خان و دکتر حشمت و یارانش هنوز در دل جنگلهای عبوس و باران خورده می آید، دشتی خواهم نواخت. اگر برای دل خودم بنوازم، شور خواهم نواخت و از حاشیه به دل کویر پناهنده می شوم و در آنجا میمانم تا همچون قطره‌ای بخار شوم و یا بر زمین تفدیده ای بچکم و در بن درخت گز و تاق فرود آیم تا در جدال با کویر ایستادن را معنی کنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 9:1  توسط متین  | 

تک مضراب

چندی پیش در یکی از وبلاگها که بصورت کاملا تصادفی و به عنوان نمونه گیری از چند میلیون وبلاگ جوانان عاشق پیشه انتخاب کرده بودم برایش نوشتم که تو رو به خدا یک شعری، غزلی یا شعر گونه ای بسرا که در آن از کلماتی نظیر: قلب، نوازش، خیال، بازوان، لب، سکوت و امثال آنها بکار نرفته باشد!

فردایش برایم نوشت : ......و ...هیچم ... هیچ.

نوشتم پدر جان هر چی میخواهد دل تنگت بنویس فردا لال مونی نگیری و این مقدار هم که مرتکب هنر میشدی از یادت بره و بعد بندازی تقصیر من... 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 7:49  توسط متین  |