تبليغاتX
انگاره‌ها

گمشده ‌ام را در خاک نخواهم جست

 

.......و چهره این انسان را همواره هاله‌ای از اندوه در بر گرفته است

                        و غریبانه بر در و دیوار عالم پنجه می‌کشیده است

                                    تا شاید روزنی به بیرون این جهان هستی بیابد.

                                                                                                علی شریعتی

 

انوشه (انوشه انصاری توریست فضائی) شب قبل از اینکه بخواد بپره خونه ما بود. طفلکی خیلی دل پر درد داشت از زندگیش، از بچه اش، از اجاره نشینی اش و خصوصا از شوهر الدنگش. اولین استکان چائی رو که عیالم گذاشت جلوش، بغض اش ترکید. حیوونی بد جوری مستاصل و درمونده بود. گریه کمتر امونش میداد حرفاشو بزنه. منم یک گوشه ای کز کرده بودم و زل زده بودم به مورچه ای که دنبال سوراخ لونش میگشت بعد سرمو با روزنامه گرم کردم تا انوش راحتتر بتونه با عیالم حرف بزنه. طفلکی خیلی پریشون بود. میگفت از روزی که پاشون رسیده به آمریکا واسه یک لقمه نون تو یک رستورانی در محله های خطرناک نیویورک ظرف شسته و شوهر بیکاره‌اش هم بعد از اینکه حتی از عهده توزیع روزنامه و مجله برنیومده و عذرشو خواستن همش آویزونه او بوده و دنبال کراک و قرص و شیشه و اکس و اینجور چیزا میرفته.

انوشه آه سردی کشید و ادامه داد بچمون که اونجا بدنیا اومد تونستیم گرین کارت بگیریم و بعدش تونستم بعنوان پیشخدمت در یکی از شرکتهای آی تی  که کارای مخابراتی و ارتباطی انجام میده مشغول بکار بشم. پسرم که بزرگتر شد اونم شد عین باباش یک لات بی سروپا. شوهر بی غیرتم هم صبح تا شب به فکر اینه که یکی رو سرکیسه کنه تا یه پولی گیرش بیاد و خودشو بسازه.

اشک امونش نمیداد. عیالم پا شد بشقاب و کارد چنگال گذاشت جلوش و ظرف میوه رو تعارفش کرد. اونم یک سیب برداشت و بلافاصله شروع کرد به پوست کندن. عیالم پرسید حالا چی شده میخوای بری تو آسمون؟ گفت من همیشه از خدا مرگمو می خواستم که روحم برای همیشه بره تو آسمونا. دیگه دوست ندارم زمینو ببینم، شوهر گور بگور شدمو ببینم، بچه لات و عوضیمو ببینم، زندگی سگی و سگ دو زدن های شب و روزم را ببینم. دوست دارم شوهرمو و اون مادر عفریتشو از آسمون ببینم که چقدر کوچیک وکوچیک میشن و این دنیا و این زمین با اون آدمائی که توش میلولند چقدر حقیر میشن و بی مقدار. عیالم پرسید پولشو از کجا آوردی؟ گفت همه پس اندازم رو که طی این سالها مخفیانه جمع کرده بودم، دادم. شرکتم هم برای پروژه تحقیقاتی اش که قرار بود دو تا مهندسو ببره اونجا نیاز داشت که کسی براشون قهوه درست کنه، سفینه رو نظافت کنه، رختخوابشونو مرتب کنه، براشون غذا ببره  یا کپسولای اکسیژنشونو پر کنه، شبها زباله ها رو تو جو زمین رها کنه تا بسوزن و خلاصه از اینجور کارا. اونوقت اونا هم منو انتخاب کردن و اجازشو از مدیر مسئول سایوز گرفتن. منم از خدا خواسته گفتم برم دیگه ریخت این زندگی بد شکل و نحس رو نبینم و زمین به این بزرگی را از اون بالا مثل توپی ببینم  که هر لحظه کوچیک و کوچیکتر میشه تا دیگه مثل یک دونه ارزن برام هیچ ارزشی نداشته باشه.

 

توضیح مهم: اون انوشه ای که شما میشناسید و رفت به فضا یکی دیگس! و با انوشه ما فقط تشابه اسمی داره.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 6:38  توسط متین  | 

 

دنیا دو روز است یا شاید هم سه روز

 

شنبه:

            امروز به میمنت و مبارکی طی یک حکم رسمی از سوی مدیریت اداری و منابع انسانی و با تائید مقام عظمای مدیریت محترم عامل، با حفظ سمت  بعنوان مسئول باشگاه ورزشی شرکت منصوب شدم. البته من هم امیدوارم با استعانت از خدای متعال و با توجه به تجربیات و توانائی و شایستگی هائی که اخیرا در خودم یافته ام بتوانم یک مشت قلدر و قلچماق تحویل شرکت بدهم تا در هنگام ارزشیابی کارکنان در مقابل مدیریت کم نیاورند و از حق خودشان دفاع کنند!

یکشنبه:

            ساعت 10 صبح دو نفر از همکاران ضعیف الجثه که فقط دل به تماشای دستگاهها بسته بودند با خواهش و تمنا خواستند تا کلید باشگاه را در اختیارشان بگذارم تا از آنجا دیدن کنند.

همانروز ساعت 12.45:

            معاون محترم امور اداری برآشفته و سرآسیمه مرا پیج می‌کرد. دو دقیقه بعد دست بسته در مقابلش ایستاده بودم. گفت دفعه آخرت باشه که در ساعت اداری به بچه ها کلید سالن ورزشی را میدهی چون حراست گزارش داده است که در کنار میز پینگ پنگ فعل حرام یا همان شرط بندی صورت گرفته است. حتما باید حضور و غیاب کنی و ورود و خروج ورزشکاران عزیز را بر اساس لیست تنظیمی ثبت کنی و ........

دوشنبه:

            ساعت 8 صبح برگه استعفای مسئول محترم ورزشی بر روی میز رئیس امور اداری است. در ذیل این درخواست چنین آمده است: .............لذا عطایش را به لقایش بخشیدیم و کماکان در راه خدمت به نظام مقدس ....

سه شنبه:

            مسئول سابق باشگاه ورزشی قرار است یک عدد یخچال یونولیتی به گردن خود بیاویزد و در ساعات ورزش  جنب سالن راه برود و داد بزند:  بستنی بدم ... آلاسکا... 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 17:28  توسط متین  | 

این جهان کوه است و فعل ما ندا         سوی ما آید صداها را ندا

اصغر آقا (معروف به اصغر تگزاس) با آن جثه كوچك و گوشهاي بزرگ، راننده كاميون بود.منهای بدمستی های جالب و خاطره انگيزش، با مرام بود و خوش كلام. اصغر آقا، كتابچه قطوری بود از خاطرات تلخ و شيرين گذشته. ساعتها ميشد بدون احساس خستگي به حرفهايش گوش داد و با اشك و لبخند همراهی اش كرد. يكي از دوستان اصغر آقا كه دانشجوی سال آخر بود ميگفت روزی انجمن فيلارمونيك تهران در تالار رودكی كنسرت داشت و از قضا اصغر آقا هم براي تحويل بار ازبندر عباس به تهران آمده بود. گفتم بيايم و اين اصغر آقا رو هم به اين كنسرت بزرگ كه قرار بود قطعاتی از سمفونی بزرگان موسيقی غرب اجرا كنند ببرم و همين كار را هم كردم.

اصغر آقا آن شب سه تيغه كرد و پيراهن سفيدش را دو بار اتو زد و يك شيشه ادكلن بر رويش خالي كرد تا بقول خودش وصله ناجور جمع نباشد.

در شروع برنامه، دهها نوازنده پس از كوك كردن سازهايشان هماهنگ با حركات رهبر اركستر شروع به نواختن كردند. چهل يا پنجاه دقيقه گذشت. هر از گاهی اصغر آقا معصوم و ملتمسانه نگاهي به من ميكرد و مجددا چشم به اركستر ميدوخت. من هم عاشق بتهون بودم و از لحظه ها و ثانيه هاي آن شب فراموش نشدنی لذت ميبردم. تا آنكه برنامه به پايان رسيد و حضار از جمله اصغر آقا از جاي برخاستند و دقايقي براي اركستر دست زدند.

در بين راه از اصغر آقا پرسيدم برنامه چطور بود؟ اصغر آقا با حجب و حياي تمام شروع به تعريف كردن كرد اما گفت من فقط از قطعات اولی كه اجرا شد بيشتر خوشم آمد. گفتم كدام قسمت را ميگوئي آنجا كه سونات اجرا شد يا سمفوني شماره 5 ؟ گفت نه همان اول اولش!

"اصغر آقا همان قسمتی را ميگفت كه نوازندگان مشغول كوك كردن سازهايشان بودند!!"

*****************************************

به ياد داستانی از مولانا افتادم كه مردی دباغ در بازار عطر فروشان از حال رفت. همگی دويدند و عطرو گلاب و كاهگل بر بيني آن مرد بيچاره دادند تا بهوش آيد. كسي به برادر آن مرد خبر رساند و ماجرا را گفت. برادر اين مرد دوان دوان آمد و گفت متفرق شويد، من درمان اين مرد را ميدانم و آنگاه سرگين سگ چاره ساز شد!!

آن يكي افتاد و خاموش و خميد     چون كه در بازار عطاران رسيد

همچو مردار اوفتاد او بی خبر        نيم روز اندر ميان رهگذر

...........................................

گفت من رنجش همي دانم زچيست      چون سبب داني، دوا كردن جلي است

هم از آن سرگين سگ داروی اوست       كه بدان او را همي معتاد و خوست

مر خبيثان را نسازد طيبات                   در خور و لايق نباشد ای ثقات

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 6:37  توسط متین  | 

 موسیقی بی کلام

دموستنس خطیب بزرگ یونان است. او معتقد بود برای نفوذ کلام و جذب مخاطب باید از رفتار ظاهری متناسب و هماهنگ با کلامش استفاده کند. از اینرو به بیرون شهر میرفت و در شکاف صخره ای که برگزیده بود می نشست و در فواصل نزدیک و معین از سر و دست و پایش، ابزار تیز و یا موانعی را تعبیه کرده بود و در آن شرایط به تمرین سخنرانی می پرداخت. بنابراین در آن شرایط او نمیتوانست مثلا دستش را بیش از اندازه به چپ یا راست تغییر دهد و یا حرکات بدنی بیش از اندازه داشته باشد. و او در چنین حالتی به وعظ و خطابه میپرداخت. عزیزی می گفت شرایط امروز ما هم به همین گونه شده است. وقتی که میخواهیم اینطرفی سخن بگوئیم به مانعی بر می خوریم . وقتی که از آنطرفی ها میگوئیم نوک چاقوئی ...

از اینرو دو راه پیش رو نمیماند یا به غار تنهائی و وعظ و موعظه وارد نشویم و یا اصلا هیچ نگوئیم و به همین وبلاگ کوچک و ساده و بی آلایش بسنده کنیم و تیغ و خنجر و شمشیر از کلام و زبانمان برگیریم و اگر ما را یارای احسان کردن و بخشیدن نبود به لبخندی میهمانشان کنیم و با نگاهی مهر آلود بدرقه شان کنیم تا دوباره پای در این سرا نهند و در صدر مجلسمان بنشینند و دیده مان را به نور وجودشان روشن کنند.

+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 15:5  توسط متین  | 

داغ شقايق

 

عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم                            روي و رياي خلق به يكسو نهاده ايم

طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم                            در راه جام و ساقي مه رو نهاده ايم

......................................................................................................................

سال ششم دبيرستان در يكي از دبيرستانهاي ساوه درس ميخواندم. معلم انشاي احساساتي و خوبي داشتيم كه مي توانست از نوشته هاي ديگران به وجد بيايد و همچون صوفي عارف مسلكي مي نمود كه بيشتر با سكوتش حرف ميزد. گنجايشش به همان اندازه اي مي توانست بشود كه مخاطبش مي خواست البته نه در كمترين ها. هنرش اين بود كه اگر يك بچه دبيرستاني مي توانست تمام ذوق و هنرش را در يك مطلب خوب و در حد اعلا نمايش دهد، باز ظرفيت او بالاتر از همه مي ايستاد بي آنكه بتواند حرفي و سخني بر زبان براند.

چند موضوع انشاء كه درست بخاطر ندارم با يك  موضوع ديگر تحت عنوان "ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم" به عنوان تكليف جلسه بعدي مطرح شده بود. چهار روز قبل از روزموعود يعني زنگ انشاء خيلي ذهنم مشغول اين تيتر بود. اين موضوع تعبير حافظ است و مگر كسي از ما را ياراي آن بود كه در قد و فهم عارف بزرگي چون حافظ درآيد چه برسد به آنكه تفسيرش هم بتواند بكند و در حضور يك عده از بچه ها كه فقط هندسه و مخروطات و مثلثات و فيزيك و مكانيك را در دايره تنگ فهم خود بزور چپانده اند ايستاد و داغ شقايق را معنا كرد و به نظم و نثر كشيد!!

زنگ سوم بعد از آنكه چند نفر انشايشان را خواندند معلم مرا صدا زد. در وسط كلاس گچ گرفته، ايستادم و نفسي عميق كشيدم تا فوراني ازعصيان ديرينه را كه داغ آن پيدا بود بر روي چهره هاي گرد گرفته بپاشم. معلم در گوشه اي آرام گرفت و كلاس جابجا شد تا بر سخن لغو ويا تپق زدن هاي ناخواسته خرده بگيرد و تا آخر زنگ نيشي تا بناگوش بگشايد.

 سه صفحه مطلب نوشته بودم. چشم از ديدگان كلاس برگرفتم و آرام و شمرده تمام دردها و رنجهائي را كه زخم آن را بر پشت و پهلو داشتم همچون يك زنداني تبعيدي سياسي كه از زندان قرنها بدرش آورده باشند و بگويند كه تو فقط به اندازه خواندن يك انشاء فرصت داري تا حرفهايت، وصيتت، عصيانت، آرزوهايت، نفرت هايت، كينه هايت و نمي دانم در يك كلمه فريادت را بگوش سنگين آدمهائي كه در دوردستها ايستاده اند برساني و بعد تنها به سلول دير آشنايت بازگردي و در همانجا بماني تا روزي كه براي هميشه خلاصي يابي.

آن روز برايم روز نجات و فلاح بود. خنكاي پائيز از پشت پنجره كلاس به علم آلوده، سرك ميكشيد. كلماتي كه بر زبانم جاري بود همچون آونگي شد كه نگاه بچه ها را مسخ مي كرد. معلم همچون تركه چوبي كه روزگاري دستهايمان را مي نواخت در گوشه كلاس خشكش زده بود و من يكه سوار كلاس بودم كه سوار بر توسن قلم و موعظه از چپ و راست مي تاختم و يورش مي آوردم و كشته ها بر زمين مي انداختم...

در يك لحظه نگاهم به بهروز افتاد. چشمهايش خيال باريدن داشت  و اين اولين تيري بود كه برقلبم نشست و مرا  بزير انداخت. نميدانم بر كلاس چه گذشت اما وقتي كه دفترم را با صداي لرزان در هنگام اداي آخرين جملات مي بستم، معلم دفترم را گرفت و بي آنكه ترديد داشته باشد چنان نمره بيستي در دفترم گذاشت كه تصور كردم هيچكس نمي تواند او را از تصميم قاطعي كه گرفته منصرف كند.

.................

................

ماهها گذشت. امتحانات نهائي را كه داديم روزي رئيس دبيرستان كه از دوستان پدرم بود زنگ زد كه پسرت تجديدي آورده. پدرم با تعجب پرسيد از چه درسي، گفت انشاء .... نمره اش شده هفت!    

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 11:29  توسط متین  | 

مدل EFQM

در منجلابی از یکی از مدل های شیرین اروپائی به نام تعالی سازمانی گرفتار شدیم از بس که فرهنگ سازی کردیم. از اول سال بعد از اینکه تازه یک کمی خودمان فهمیدیم قضیه از چه قرار است شروع کردیم به فرهنگ سازی یا بقول رضا خواب آلود" بستر سازی"!

از اول سال همه اش تلاش کردیم که بعد از خودمان به مدیران و کارکنان بفهمانیم که شما چرا قدر این EFQM  را مثل ما کم میدانید!  چرا از خوبیهایش در سازمان آگاه نیستید؟ چرا سر کلاس اینقدر با وجدان راحت و آسوده میخوابید؟ چرا دوست ندارید برنامه تعالی سازمانی (همانطور که از نامش پیداست) سازمانتان را اگرچه متعالی است متعالی تر بگرداند؟ مگر ما معیارها را از روی جزوه برایتان بازگو نکردیم. رهبری، کارکنان، فرآیندها،نتایج مشتریان و .... اما مگر کسی گوشش بدهکار این حرفهاست؟!

انگار همه دست به یکی کرده اند که تا زمانی" ارزیابها " اولین معیار را آنطور که باید و شاید ارزیابی نکرده‌اند نه در این دریای بیکرانَ بلکه در ساحل شنی و زیبای دریای EFQM حمام آفتاب هم نگیرند.

ضمنا یک اصلاحیه هم به این استاندارد ناقص افزوده شده است و آن این است که چون اصولا تعالی باعث می‌شود آدمها متوقع بشوند و ممکن است با گرفتن گواهی دوره" آموزش تعالی سازمانی" تقاضای اضافه حقوق کنند لذا با خاطیان بشدت برخورد می‌شود و ... و اصولا در شان آدمهای متعالی نیست که با یادگیری علم، وضع زندگی خود را متعالی کنند چون " زنده است هر چه عارف و صوفی نخ نما است". یکی مرا از دست این EFQM  نجات بده!!  

+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 11:46  توسط متین  |