صورتحساب
مطلبی را در یکی از وبلاگها خواندم که خیلی جالب بود. من نیز با حفظ امانتداری آن را برایتان بازگو میکنم و اما ماجرا از اینقرار بود که روزی پسر بچهای به مادر خود چنین مینویسد:
مادر عزیزم
صورتحساب:
مرتب کردن اطاقم=۱۰۰ تومان
مراقبت از زهرای کوچک=۱۰۰تومان
بیرون بردن سطل زباله=۵۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم=۲۰۰تومان
جمع بدهی های شما به من =۴۵۰ تومان
به نظر شما جواب مادر چه بود؟
مادر به چشمان منتظر پسرک نگاهی میاندازد، چند لحظه ای خاطراتش را مرور کرده و سپس قلم را برمیدارد وپشت برگه صورتحساب پسر این عبارات را می نویسد:
- بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
-بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
-بابت تمام زحماتی که در این سالها برای تو کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
- بابت غذا، نظافت و اسباب بازیهایت هیچ
واگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر ، آنچه را که مادر نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به مادر نگاه می کرد، قلم را برداشت وزیر صورتحساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده!!...
بچه آسمان
در سال 37 قبل از میلاد یعنی همان زمانهائی که هنوز هیچ کس دل و دماغ حساب کردن و تارخ نگاری و جمع و ضرب کردن را نداشت در یک روز گرم تابستان که به تاریخ ما شاید بیستم مرداد ماه میشد کودکی بدنیا آمد که اگر شرایط زمانه مساعد بود میخواست دنیا را تغییر دهد. این کودک همانطور که بزرگ میشد هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد تا این که یک روز آن کودک که حالا تبدیل به یک جوان شده بود در یک روز بهاری برای اثبات نظریهای که هنوز تا آن زمان ثابت نشده بود تصمیم گرفت با چادر شب مادر بزرگش که چهار گوشه اش را گرفته بود از پشت بام به داخل حیاط بپرد. این روحیه چتربازی و ماجراجوئی ختم به خیر شد چون درست در همان لحظه پرش به بیماری ترس از ارتفاع دچار شد و بناچار از این تصمیم خطیر منصرف شد و حتی از آن روز به بعد همه طرحهای بلند پروازی از فکر و ذهن این جوان خارج شد.
از آن روز به بعد او تصمیم گرفت فقط در سطح کار کند ولی نه به شکل سطحیاش! از اینرو او بیشتر شبها به پشت دراز میکشید و به اسمان پر از ستاره میاندیشید تا کار سطحی انجام نداده باشد. اما این آسمان آنقدر برایش بزرگ و پر از رمز و راز بود که کم کم ترس ورش میداشت و بعد از چند لحظه خوابش می برد. او حتی فرصت نمیکرد بقیه خیالاتش را به پایان برساند مثلا ستارهای از آسمان بچیند و گوشواره درست کند و یا حتی کهنه قبایش را بر روی یکی از میخهائی که بر روی ستارهای کوبیده است در شبهای تیره بیاویزد.
سالها از پی هم گذشتند. چشمان این جوان کهنسال کم سوتر و کم سوتر شد. او حتی دیگر نمیتوانست ستارههای آسمان را ببیند ویا آنها را بشمرد.در نتیجه شب که میشد او فقط رو به آسمان دراز میکشید و چشمهایش را می بست و با دقت و وسواس ستارگان را یکی یکی می شمرد. این آسمان هرگز بیشتر از هزار ستاره نداشت چون شمردن را فقط تا هزار بلد بود.
درآخرین روزهای یک تابستان گرم روزی خواهر کوچکش دوان دوان به نزدش آمد و گفت بیائید تا دیر نشده است همه بایستید میخواهم یک عکس یادگاری بگیریم. کیکی بود و هزار شمع بر رویش. همچون خارپشتی که نوک هر خارش را آتش بزنند. همه ایستادند به تماشای کیکی که همچون آسمان هزار ستاره میدرخشید.لنز دوربین خاطره نگار، به سرعت پلکی زد و آنچه در قاب خاکستری خود به یادگار نگاشت، تصویر محو خانواده کوچکی بود با کیک بزرگی در مقابلشان. با هزار شمع نیم سوخته و نگاه بی فروغ برادر بزرگتر که میشد بسادگی از چهره اش خواند که هنوز میخواهد شبهای گرم تابستان را در پشت بام بخوابد و در خیال خود در هزارتویه کوچههائی که به ستارگان میرسد آرام آرام پلک هایش را بر هم گذارد تا زودتر به آنجا برسد.
*******************
تقدیم به صفا که وفای همیشگی دارد.
جبهه خاطرات
مرحله پنجم عملیات رمضان بود. من بعنوان سرباز کوچک وطن در یک گردان زرهی در خط مقدم جبهه بودم.ساعت 9 شب از بیسیم تانک فرمان حمله را شنیدم. ناگهان آسمان از تیر تفنگ های دو طرف که همچون باران قرمز رنگی باریدن گرفت از سربهای کینه و آتشین پر شد. آتش سنگین توپخانه افق را مثل روز روشن کرده بود.فرمانده دسته که وحشت مرگ تمام وجودش را پر کرده بود و در آن شب تاریک که فقط از نور شلیک توپها و تانکها و منورها روشن می شد میدیدم که گوشه سبیلهایش را بشدت می جوید و زیر لب تند تند چیزهائی می گفت که من توجهی به آن نمی کردم. فقط میدانم که صدای ناله و استغاثه اش و گاهی بد و بیراه هایش در میان غرش توپها در هم میپیچید و برای کندن سبیلهای دسته دوچرخه ای و سیاه و براقش از دستش هم کمک میگرفت. به آرامی به سویش خزیدم و گفتم سرگروهبان چرا میترسی آخرش میدونی چی میشه؟ خب حداکثر میمیریم دیگه!مگه نه؟ فرمانده که حالا نصف سبیلشو جویده بود فریاد کشید تو مرگ را ندیده ای. تو ندیده ای که کسی در حال سر کشیدن قمقمه آبش با گلوله تفنگ 106 از وسط نصف بشه! تو تا حالا جسد های تکه تکه شده را که باید جمع کنی ندیده ای! حرفش را قطع کردم و گفتم آیا آنها که حالا به این طرز فجیع مرده اند چیز بیشتری هم به تو گفته اند؟ مثلا گفته اند که وقتی که در حال نصف شدن یا ترکیدن بوده اند فرصت آخ کشیدن هم داشته اند یا نه؟ اما فرمانده حرفهایم را نمی شنید. چشمهایش شبیه یک گوساله سربریده شده بود.
در آن لحظه همش به این فکر میکردم که "مرگ با خوشه انگور می آید به دهان". داشتم به این فکر میکردم که از شب حمله تا سپیده صبح که پنج کیلومتر در خاک عراق پیشروی کردیم سر گروهبان ما چند بار به شهادت ناخواسته رسید؟
خود من هم حالت گوسفندی را داشتم که با استشمام بوی خون با پای خود به سمت کارد سلاخی میرفت بی آنکه واهمه ای داشته باشم.
اگرچه آن شب من نمردم اما فرمانده ام با آن سبیلهائی که به مزرعه آفت زده میمانست هزاران بار مرد. اما میدانی چرا من هنوز زنده ام برای آنکه من سالها قبل از آنکه در نبرد بمیرم مرده بودم و تجربه مکرر آن هیچ لذتی برایم نداشت.
یک مرد سیبیلو در صفحه اول دفترچه خاطراتش نوشته بود برای اولین بار که در آینه دیدم سبیل درآورده ام فهمیدم که ۱۸ سال دارم پس باید گواهینامه رانندگی بگیرم و احتمالا دیپلم هم گرفته ام.
----------------------------------
دیروز به اصرار بچه ها فیلم های قدیمی مربوط به ۸ یا ۹ سال پیش را نگاه کردیم. خدای من باور کردنی نبود! تمام شب را خوابم نبرد. چندین نفر از هنرپیشگان این فیلم خانوادگی حالا دیگر نیستند. مادر٬ عمو٬ دختر عمو٬ خاله٬ دوست پدر٬ پسرخاله. بچه ها هم اصلا اونی نیستند که تو فیلم هستند. فرزاد کوچولوی سیاه چوم( چشم سیاه بقول مامان جونش)٬ فرناز شیطون بی دندون٬ بابای مو مشکی با عینک بزرگش٬ همشون شدن یک آدمای دیگه. اما تغییر بچه ها محسوس تر از همه است.
اون موقع بود که فهمیدم من هم حتما بزرگ شده ام البته امیدوارم اینجوری باشه چون در غیر اینصورت شک نکنید که من زندگی رو باختم و یا بهتر بگم زنده بودم و زندگی نکردم !