تبليغاتX
انگاره‌ها
خانه عشق

اوقات فراغت تقریبا برایم بی معنی شده است. جمعه ها هم کار میکنم. انبوهی از مقالات و مطالب را با خودم یدک میکشم تا ترجمه و یا ویرایش کنم. اکثرا هم مطالب سیمانی. تلویزیون روشن است. پسرک سخت مشغول رانندگی در حاشیه فرش است. فرناز هم اینطرف و آنطرف میرود. داشتم می نوشتم "....قیمت تمام شده سیمان در قطر حدود ۳۰ دلار ........". احساس کردم حرفهای خوبی در لابلای نوشته هایم می دوند و مرا از نوشتن باز می دارند. لحظه ای مکث کردم. گوینده تلویزون ادامه می دهد"... دو انگشت پایین تر از قلب٬ که خانه احساس و عطوفت و عشق است٬ معده بزرگی قرار دارد که اگر دو روز از غذا پرش نکنی همسایه بالائی٬ یعنی عشق و محبت را فراموش میکند.....". نگاهم بر روی نوشته های خط خطی شده از حرکت باز ایستاد. فرناز هم یکسره در مقابلم رژه می رود. گوینده تلویزون که فاتحانه جمله اش را به پایان برد فرناز بلافاصله ادامه داد ".....دو انگشت پایین تر از این معده٬ عضو کوچکی قرار دارد بنام "مثانه" که اگر خالی اش نکنی همه چیز را فراموش میکند. هم خوردن را و هم عشق و عاطفه را.."

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت 8:53  توسط متین  |