تبليغاتX
انگاره‌ها

دکتری که می‌خواست روانشناس شود

بعد از سالها سرانجام تصمیم گرفتم دکتر قلبم را عوض کنم. گل بانو را متقاعد کردن به چنین کار خطیری سهل و آسان نبود خصوصا اینکه شدیدا به آن دکتر اعتماد داشت و دانشش را بروز می دانست. بالاخره با اصرار و تقاضاهای مکرر٬ حکم دیدار معاینه شدن توسط دکتر دیگری که قبلا دورادور وی را می شناختم گرفتم و به اتفاق گل بانو سری به مطبش زدیم و در انتظار نشستیم تا نوبتمان شد.

اول نواری از ناله های دلم گرفته شد و بعد تشریف فرمائی به اتاق دکتر. پس از اندکی پرس و جو از احوالات قلبی ام به چشمهایم زل زد و گفت آقا جان برو زندگی ات را بکن. فرضا که ماهیچه تحتانی قلبت در اثر عارضه قلبی از کار افتاده باشد اما این تنها 25 درصد از کل کار قلب را تشکیل می دهد. گفت چکاره ای. گفتم زندانی و زندانبان خودم هستم یعنی کارمند. گفت پس تنبل هم هستی. از زیر عینکش نگاه تندی کرد و گفت تو آدمی هستی که جنبه نداری!! نگاهی متحیرانه و از روی استیصال به عیال کردم و گفتم از اون لحاظ میگه؟ دکتر مهلت نداد و ادامه داد حتما زود عرق میکنی، همیشه گرمته٬ تن پرور و تنبلی، برو کار کن!برو ورزش کن، برو زندگی ات را بکن، گفتم آقای دکتر من .. حرفش را ادامه داد عصرها هم کار کن، روزی دو بار دوش بگیر...

داشت از خودم بدم می اومد. من اینقدر عوضی و بی جنبه و تن پرور بودم و خودم خبر نداشتم . دکتر یکریز حرف میزد. این قرص رو اصلا نخور و اون قرص رو اگه خواستی روز در میون بخور. بعد با عجله کاغذ کوچکی از کنار میزش برداشت و نوشت روزهای سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه میتونی بیائی فلان بیمارستان برای تست ورزش. وقتی که این جملات  را نوشت نقطه های هیچ کلمه ای رو نگذاشت و بعد از آخرین کلمه شروع کرد تند تند نقطه ها را گذاشت. به وسطای جمله که رسید گفتم آقای دکتر شما زحمت نکشید من نقطه هایش را میگذارم! دکتر بلافاصله گفت زبون بازکردی! از روی تخت معاینه اومدم پایین عیال دستم را گرفت و برای تسکین دادن من گفت راستی آقای دکتر پرونده تشکیل نمیدید؟ دکتر گفت نخیر؟! لازم نیست. ما بیماران خودمونو میشناسیم. احساس کردم داره میگه پرونده هر آدمی از چهره اش معلومه. بعضی ها مشکلشون جای دیگه اس به دکتر های دیگه مراجعه می کنند. داشت کم کم نفسم می گرفت گفت بشین فشارتو بگیرم. چه انتظاری میشد داشت. سپس سری تکون داد و گفت به هر حال برو کار کن و زندگی ات را بکن. در حالیکه آستینم را پایین میکشیدم گفتم آقای دکتر فلانی را میشناسید؟ گفت بله کاملا. گفتم اون پسر خاله منه. یکدفعه دکتر مثل کیسه دستگاه فشارخون٬ فسش در رفت و بر روی صندلی پنچر شد. گفت میمردی اینو زودتر بگی؟ تلفن را برداشت به خانم منشی گفت سریع یک پرونده تشکیل بده و اونو بیار.

آقای دکتر مثل بچه آدم روی پرونده‌ام نوشت: تاریخ عارضه قلبی، داروهائی که مصرف می شده، میزان قند و کلسترول، تاریخ معاینه بعدی، تعیین روز تست ورزش و .....

لحظه ای بعد خودم رو تو خیابون جلوی یک پسر سبزی فروش دیدم که هر بسته سبزی رو پنجاه تومن می فروخت و داشت زندگی خودش را می‌کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 9:59  توسط متین  | 

شعری از مرحوم ابوالقاسم حالت

بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید

نه به من بر سر گور و کفن ازار دهید

نه پی گورکن و قاری و غسال روید

نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی

کش بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران

که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

وین زبان را که خداوند زبان بازی بود

به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

پاک تحویل علی اصغر گچکار دهید

وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه

به فلان سنگ تراش سر بازار دهید

چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است

معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید

در سر سفره خورد فاطمه، بی دندان، غم

به که دندان مرا نیز بدان یار دهید

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 15:26  توسط متین  | 

نوشتن این روزها چقدر سخت و دشوار است. قلمی که می توانست تا اوج ملکوت بتازد و بر بام هیچ غریبه و آشنائی فرود نیاید، قلمی که روزگاری می‌توانست پنهان ترین زوایای وجودی هر روحی، احساسی، لبخندی، نگاهی، هراسی، شوقی، اضطرابی و هر اندیشه نانبشته‌ای را بشکافد و در آن رسوخ کند و از دل صخره‌های سخت و سرد تنهائی و انزوا و سکوت بدرش آورد و پر و بالش دهد و همچون عروس زیبا و مغروری بر تخت بلند و رفیع خودنمائی‌اش بنشاند، امروز همچون عقابی مجروح، اسیر خاک گشته و بازیچه کودکان هر کوی و برزنی که به هیچ اش می‌انگارند و گذشته‌اش را نمی دانند و چشمان تیزبین اش را به مشتی خاک پوشانده اند و غرورش را بخاطر نمی‌آورند. بلبل هزار دستانی که در خارزار و گلستان برای معشوقش غزلهای ناب وصل و هجران میسرود امروز خسته و زمین گیر از لابلای میله های قفسی، که تنها آرزوهایش میتوانند از آن گذر کنند، اسیر مانده است.

سقف آسمان، کوتاه شده است و دیوارها قطورتر و قطورتر و روزنه ها تنگتر و میدان عمل کوچکتر و سایه ها هراس انگیزتر. بیشه اقتدار و امن سلطانی که زهره هر شیر را می‌ترکاند امروز جولانگاه کفتارها و روبهان و لاشخورهائی شده است که از لقمه های چرب شکارهای نیمخورده شیران سیر نمی‌شوند.

این قلم پاک و اهورائی که خداوند به او قسم یاد میکند تنها یادگار صمیمی روزهای تنهائی‌ام شده است که سالیانی دراز از ابتذال روزمرگی‌ها به پاکی و روشنی‌های خیال انگیز آسمان پاک و شفاف پر می کشیدم. جائی که هیچکس نبود. دغدغه حضور هیچ نا آشنائی رنجم نمی‌داد و ثقل سنگین فهم هیچ آدم علیل و کودنی گرفتارم نمی‌کرد. جائی که همچون سیال بی وزن، سبکبال و رها به سوی نور خیره کننده‌ای مانند یک کاه در جاذبه پرقدرتش شناور بودم.

روزی باز با تو خواهم بود. تمام روزم را، تمام لحظه ها و ثانیه ها و دقایقم را با تو خواهم گذراند. پا در وادی ناشناخته هائی خواهیم گذاشت که در فهم پلید هیچکس نمی گنجد. جائی که میعادگاه ما است. جائی که فقط روح های عاشق را توان حضور در آن خواهد بود.    

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 15:33  توسط متین  |