مادر
سوم ارديبهشت ماه يادآور روز تلخ و دردآوری است كه زيباترين خاطرات چندين و چند ساله ام را يكجا در خاك سرد و تاريك اين زندگی به خاك سپرده ام. دستان پر مهری كه فرزند بی پناهش را به نوازشی می نواخت و قلب پر عطوفتی كه لحظه ای نمیگذاشت كودك ضعيف و خجالتی اش در راه بازگشت از مدرسه پايمال بچه های بزن بهادر كوچه ها شود٬ امروزنگران همان فرزندی است كه غريبانه مادر را در اطراف خود می جويد. چشمان مضطرب و كم سوئی كه امنيت و آسايش را بي دريغ برايم می خواست امروز در كنج تنهائی خانه قرنهايش هنوز هم به دنبال چيزی است تا او را از غم نبودن ما٬ تسكين بخشد.
امشب شمعی بر خواهم افروخت. يا شايد چراغي بدست می گيرم و درست در همان شب ديجوری كه او را گم كردم٬ خواهم گشت. شايد چلچراغي بر افروزم و پرچمی بزرگ را در ابتدای اين كوچه باغ تاريك و بی رهگذر بنشانم تا شايد نشاني از او بيابم. از همان راهی كه آمده ام برخواهم گشت تا شايد دوباره همچون زمانی كه سر در ميان چادرش فرو ميبردم، طعم و بوی مادر را كه يگانه حامی ام بود استشمام كنم.
مادر لحظه ای صبر كن، قصه های نگفته ات را آغاز نكن، تا كفشهاي چرمی مشكی براقم را كه هديه تولدم بود بپوشم به سويت خواهم آمد. اندكی صبر كن. امشب به ميهمانی ات خواهم آمد. ميهماني كه می خواهد برای هميشه مهمان تو باشد.
متني براي يك كارت عروسي
خربزه ای را مزرعه بزرگ زندگی چيده ايم كه درون آن را نميدانيم.
ولی همچون دو كبوتر سبكبال در دام بي دانه اين روزگارهزار صياد، خود را گرفتارعشق كرده ايم.
شما را به خاطر شجاعتي كه به خرج داده ايم در اين مراسم شگفت دعوت كرده ايم.
****
وقتي كه باران مي باريد بايد آغوش مي گشادم
براي هر قطره اش.
دهان آبخوانمان
چشمي بود در انتظار سخاوت ابرها
بايد دلي مي داشتم به وسعت اقيانوس ها
تا هيچ ابري نباريده از آنجا گذر نمي كرد.
*****************
زنگ دوم
ويدا (مادر) و فرناز (فرزند) هر دو در كلاس دوم درس مي خوانند. ساعت شش و سي دقيقه صبح هر دو از خواب مي پرند و به صف مي ايستند و سپس لباسهايشان را مي پوشند و ساعت هفت و سي دقيقه به انتظار آمدن سرويس كنار خيابان مي ايستند. ويدا هر روز سرويس را از دست مي دهد و تا رسيدن صبحي ديگر از منزل بيرون نمي آيد. رفتگر محل هر روز اين تكرار را زير چشمي مي پايد.
درس هر دويشان هم بد نيست ولي هيچكدام نمره بيست نمي گيرند نه ويدا و نه فرناز. فرناز كلمه "عبور" را "ابور" مي نويسد و بالاجبار ويدا نمره 19 ميگيرد.
پدر خيلي بي فكر است. فقط گاهي در نقاشي كمك مي كند اما از كشيدن سنگ و آشغال در ته جوي آب به شدت عاجز است. تازه رنگ آميزي اش هم خوب نيست و فقط از رنگهاي قهوه اي و سبز تيره استفاده مي كند. پدر مي گويد ارزش كار كمال الملك را حالا فهميده است و فرق يك آدم ايستاده و نشسته را در نقاشي ديگر هرگز ساده تصور نمي كند.
ويدا و فرناز هر دو در كلاس دوم درس مي خوانند اما براي اين دو فقط يك شهريه پرداخت شده است. به همين جهت مدير مدرسه هنوز هم متوقع است كه هزينه ها بالاست و درآمدها كم. پدر فقط سالي يكبار به مدرسه مي رود تا به صندوق اعانه دبستان كمك كند و كارنامه تحصيلي ويدا و فرناز را بگيرد.
در روزهاي تحويل كارنامه مراسم مختصر اما باشكوهي توسط شاگردان برگزار مي شود. كلاس چهارمي ها آنقدر سرود عربي مي خوانند كه براي شعرهاي فارسي زمان كم مي آورند. سن مدرسه مثل حجله حضرت قاسم به رنگ سبز و سياه است و دختران نابالغ سرودخوان مدرسه گوئي سرود سبز حجاب را از دالان هاي هزارتويه خيالات بزرگترها سر مي دهند نه خودشان. پاكي و بي آلايشي كودكان محجبه در ظاهرشان گرفتارنمي ماند ولي اين احساس ترس و گناه در بزرگسالان است كه در نقاب حجاب به امن و آرامش مي رسد.
سال دوم تحصيلي گوئي از زنگ حساب مشكلتر است. وقتي كه ويدا از غم درس هاي سخت و سنگين فرياد مي كشد فرناز گريه مي كند و وقتي فرناز فرياد مي كشد نوبت گريه ويدا فرا مي رسد و پدر هم اصلا در خانه نيست و از هياهوي كلاس دوم مي گريزد. پدر نسبت به تحصيل اين دو شاگرد سخت بي مسئوليت وبي توجه است و مترصد است كه از خانه بگريزد.
فرزاد (فرزند كوچك دوم خانواده) كلاس دوم را دوست ندارد و هر شب در خيال نغمه هاي ماهور و سه گاه مي خوابد. فرزاد فقط درس علوم را مربوط به كشت لوبيا است دوست دارد. فرزاد كارتون "جك و ساقه لوبياي سحر آميز" را با لوبيايي كه فرناز در گلدان برنجي كاشته است اشتباه نمي گيرد. جوانه زدن لوبيا در لاي دستمال مرطوب همانقدر براي ما شگفت و دلهره آور است كه كارتون آن براي فرزاد.
هر نمره بيست ارزش يك كارت تلاش دارد و هر 5 كارت تلاش يك كارت همت مي ارزد! هر كارت همت قدرت خريد از ويترين لوازم مدرسه را بالا مي برد. شايد روزي با همت و تلاش مضاعف كه ويدا و فرناز از جان و دل براي آن مايه مي گذارند بتوان يك گل سر و يا يك تراش عروسكي ابتياع كرد و انگيزه تلاش را در هر دو بالا برد تا سال ديگر دوشادوش يگديگر در پشت يك نيمكت آنهم در كلاس سوم بنشينند و از پدر بخواهند كه امسال نفاشي را سرسري نگيرد و به بهانه واهي اينكه نقاشي كار هنرمند و هنرمندان است از ترسيم دختر بچه محجبه اي كه در حال نماز دستهايش را به سوي آسمان بلند كرده است و از غفار الذنوب تقاضاي عفو و بخشش دارد طفره نرود. پدر بايد به كلاس رياضي برود و ضمن مرور درسهاي رياضي بيست سال پيش آنقدر آمادگي اش را در اين درس زياد كند تا بتواند معادلات پيچيده عصر حاضر را كه ويدا و فرناز هر دو در دايره مجهولاتش سردرگم خواهند شد بخوبي حل كند.
اين را براي دخترم نوشته بودم
عروسك زشت
وقتي از كنار ويترين مغازه ای می گذشتم ناگهان صدای ناله خفيفی را شنيدم كه از عابرين كمك می خواست. يك لحظه ايستادم. چشمان ملتمسانه عروسكی در نگاهم درآويخت. عروسكی زشت اما معصوم، خيره در چشمانم نگريست. گويی دستش را بر شيشه مي ساييد تا از زندان قرن هايش نجاتش دهم.
گفتم تو را به چه بهايی بايد بخرم؟ گفت به قيمت آزاديم. گفتم تو با من هم زندانی خواهي بود و اسير من خواهی شد؟ گفت زندان تو بزرگتر است. گفتم شناسنامه ات كو؟ گفت قالب من هويت من است. گفتم قالبت كجاست؟ گفت در خود دارم. گفتم فرناز (دخترم) را مي شناسی؟ گفت دوستش دارم. گفتم فرناز سفيد و خوشگل است؟ گفت قلب هردومان يكرنگ است. گفتم دوستان خود را چگونه رها مي كنی گفت؟ به اميد چشمان مهربانی كه بر نگاهم افتد. گفتم اگر با من بيايي در داخل كيفم خواهی مرد؟ گفت تا ابد ريه هايم را پر از هوا مي كنم. گفتم از پرواز نمی ترسی؟ گفت خواب خوش دوران كودكيم است. گفتم چند سال داری؟ گفت پنج سال است كه سه ساله ام. گفتم اهل كدام دياری؟ گفت جايی كه بچه ها را دوست ندارند. گفتم از چه مي ترسی؟ گفت از دستانی كه با محبت بيگانه اند. گفتم آرزويت چيست؟ گفت بزرگسالی. گفتم به چه اميد زنده ای؟ گفت از ماندن در آغوش بچه ها. گفتم چرا بچه ها را دوست داری؟ گفت بي شائبه در حقم مادری مي كنند. گفتم چرا با چشمان باز مي خوابی؟ گفت بچه ها با چشم باز مي خوابند. گفتم مرگ و زندگي چيست؟ گفت هرگز آن را نشنيده ام. گفتم اگر فرزندانم تو را نپذيرند؟ گفت كودكان با قهر و كين بيگانه اند. گفتم از عوالم و عواطف انسانها بي خبری؟ گفت ما زاييده تخيلات شماييم. گفتم اگر تو را در اينجا رها سازم چه مي گويی؟ گفت اين راه رهگذران بسيار دارد. با نرمخوئی از او پرسيدم صاحب اين مغازه چگونه آدمی است؟ گفت فكر معاش مجال همدردی اش با من نمي دهد. گفتم كه چگونه است كه او تا به حال فريادهای كودكانه ات را نشنيده است؟ گفت هنوز پدر نشده است. گفتم خريداران بچه های زشتی چون تو چه كسانی اند؟ گفت كسانی كه ما را همبازی بچه های خود مي دانند. گفتم لباست را چه قشنگ دوخته اند؟ گفت خياطم هنرش را به بهاي فروختن ما عرضه مي كند. گفتم شايد ندانی كه احساس خوبي نسبت به تو پيدا كرده ام. گفت مهر و دوستی هميشه از راه نمی آيند.
**********
بايد با انديشه رهايی و رهانيدن زندگی كرد. بايد براي رسيدن به ماذنه از پله های پيچ پيچ و دالان های تنگ گذر كرد. بايد از خود بزرگتر شد. بايد كودكان را به باغ های گيلاس دعوت كرد. بايد همرا بادكنك های سرخ و سفيد از دستان محكم جوان دوره گرد رها شد. بايد بر بام بلند آرزوها پرواز كرد. بايد همچون كبوتران سفيد در آبی آسمانها گم شد. بايد بر هيچ بامی فرو ننشست. بايد از بچه ها آموخت. بايد از عروسك ماندن اجتناب كرد همچون عروسكی كه می خواست آدم شود.
مراقب افکارت باش٬ آنها تبدیل به گفتارت می شوند
مراقب گفتارت باش٬ تبدیل به کردارهایت می شوند
مراقب کردارت باش٬ تبدیل به عادت هایت می شوند
مراقب عادت هایت باش٬ شخصیت ات را می سازند
مراقب شخصیت ات باش٬ سرنوشت ات را می سازند