تبليغاتX
انگاره‌ها
این روزها همه چیز هسته دارن! از میوه انگور و هلو وسیب و خربزه بگیر تا اورانیوم و پلوتونیوم.

گمونم امسال عید نوروز ما هم هسته داشته باشه. یک روز خونه بابام خورش آلو با هسته داریم. روز بعدش خونه خواهرم آلبالو پلو با هسته داریم. روز دیگش خونه حاج آقا ... کشمش پلو با هسته داریم!

امان از روزهای هسته ای. بچه که بودیم مغازه دارا میگفتن بچه ها بیایید هندونه بخورید (مجانی) ولی هسته اش را در بیاورید. ظاهرا قدر هسته حالا معلوم شده اما امیدوارم که این هسته ها مغز هم داشته باشند!!

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 13:3  توسط متین  | 

تراکتور و احترام به کوچکترها

بعضی از آدمهای اسم و رسم دار و خوش کله پاچه با همه اهن و تلپی که دارند باید از چرخهای کوچک تراکتور یاد بگیرند که اونا علیرغم کوچکی اشان از اونا جلوترند و چه بخواهند و نخواهند نسلی هستند که از اونا جلو افتادن. کوچکترها جرات و جسارت بیشتری در جلو رفتن دارن و افق های آینده را آنها زودتر کشف می کنند و به آن می رسند.

 

+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1384ساعت 12:59  توسط متین  | 

تراکتور و احترام به بزرگترها

دوستی می گفت از زمانی کوچکترها به بزرگترها بی احترامی میکنند که تراکتور اختراع شد.پرسیدم چرا؟ گفت از زمانی که چرخ های کوچیک رو جلو انداختند و چرخ های بزرگتر را عقب گذاشتند این بد آموزی ادامه یافت.

+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1384ساعت 8:27  توسط متین  | 

پیوند ناگسستنی!

ساعت ده صبح امروز همسرم تلفن زد و گفت امروز سالروز ازدواجمان است( به سال قمری). اینبار هم از سالروز زندگی مشترک غافل ماندم!! شاید روزی تقویمی بسازم که همه حوادث ریز و درشت زندگی ام را به من یادآوری کند.

زندگی ما همیشه از دو منظر جریان دارد. من بایدها و نبایدهای زندگی را در نظر دارم و همسرم کیفیت آن را. من مراقبم که فرزندم چیزی برای صبحانه به مدرسه ببرد و همسرم نگران است که چه کلوچه ای را با خود ببرد. من به غذا خوردن و سیر شدن فکر میکنم و همسرم به نوع غذا و سفره آرایی آن. من به پوشش و لباس فکر میکنم همسرم به دوخت و جنس اش. خلاصه آنکه من فقط به زندگی مشترک می اندیشم و او دغدغه آن را دارد که من آغاز این پیوند را از یاد نبرم .

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت 11:39  توسط متین  | 

دوست شیطان

شخصی در خواب شیطان را دید و پرسید: چه کسی از مردم را بیشتر از همه دوست داری؟ پاسخ شنید: دلالان.

مرد از شیطان دلیلش را پرسید و شیطان گفت: من به سخن دروغ از آنان راضی و خرسند بودم اما آنان بر سخن دروغ خود سوگند دروغ هم افزودند!!!

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت 6:55  توسط متین  | 

مدیر دبستان

وقتی که در کلاس ششم ابتدایی درس می خواندم مدیر آن دبستان مرد  چاق و قد کوتاهی بود که از قضای روزگار بسیار خشن و بی رحم بود. وقتی که شاگردان تنبل از کلاس اخراج می‌شدند هجوم این مرد به سوی بچه‌های بی دفاع و بی پناه تماشایی بود. به گمانم سیلی‌های برق آسا و محکم این مرد هنوز هم گونه‌های ذهن این کودکان را پس از گذشت سالها همچنان قرمز و برافروخته نگاه داشته است.

به خاطر دارم مدیر مدرسه روزی در اواخر سال تحصیلی، همه بچه‌های دو کلاس ششم را در حیاط مدرسه جمع کرد و شاگردان ضعیف را در دسته‌های سه یا چهار نفری به یک سر گروه از خود بچه‌ها که درس خوان بودند سپرد. البته افراد سر گروه می‌توانستند شاگردان گروه را خودشان انتخاب کنند. ولی هر بار که یکی از سر گروه‌ها کسی را انتخاب می کرد مدیر مدرسه می‌گفت "مرده‌ای را زنده کردی".

درس ریاضی من خیلی ضعیف بود و طبیعتا من هم در زمره یکی از همین مردگانی بودم که قرار بود به دست یکی از همکلاسی‌هایم زنده شوم. البته شاگرد اول های کلاس فقط درس نمی‌دادند بلکه بهترین شلاق‌ها را هم به معلمان عزیز پیشکش می‌کردند که اگر بچه‌ای خدای ناکرده خیلی زنده است کمی هم او را بمیرانند. شاید به همین خاطر است که هیچوقت دوست نداشتم شاگرد اول باشم.

سالها به سرعت برق و باد گذشتند. یکی از دوستان پزشکم که همکلاسی و اتفاقا در زمره مردگان همان دوران بود می‌گفت روزی آقای مدیر را با حالی زار و نزار در حالی که خونریزی شدید معده داشت به روی تخت بیمارستان کشاندند. چشمانش به هر سو می‌دوید و انتظار نجات و کمک داشت. و آنروز در تمام مدت جراحی فقط به این فکر می‌کردم تا بتوانم "مرده‌ای را " زنده کنم. 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 8:9  توسط متین  |