به یاد سالهای ۷۹ و ۸۰ وتلاش بی پاداش برای نشر علم در نشریه !!
ناصر خسرو، شاعر و حكيم دگر انديشی كه بر گونه پدران و يا قومش نمی انديشيد پس از آنكه برداشت ديگر او از دين و يا مذهب بر ديگران روشن گشت، آواره شد و دربدر.
اين جهانگرد امروزی، كوله باري از شعر و درد و علم و شعور را با خود برداشت و هر بلادی را گشت تا هم جان سالم از مهلكه بدر برده باشد و هم سفره حرفها يش را برای كسی پهن كند كه دستي بر اين لقمه های نامانوس، كه رنگ و بويی ديگر داشت ببرد.
او مي گويد: درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوری چرخ نيلوفری را
دقيقا معلوم نيست وقتي كه ناصرخسرو اين شعر را سروده است، خودش چه احساسي داشته زيرا پوست خربزه ای كه اين چرخ نيلوفری زير پايش گذاشته بود با آنچه بر زبانش جاری مي شد قطعا تفاوت داشت.رنج مضاعفی كه علاوه بر روزگار اورا رنج مي داد مسلما علم او بود، علمی كه شباهت زيادی به اعتقاد ديگران نداشت. بار سنگين علم از طرفی شاخه های تواضع و فروتنی را در او به شكست وا مي داشت و از سويی دربدری و غربت رفتن از دياری به ديار ديگر را كه مخالفين طرز فكر او بر وي تحميل كرده بودند.
اين سرنوشت محتوم همه كساني است كه علمشان در بوته انديشه هاي معلول و سفها و آدمهايي نقد مي شود كه درس" الف" را تا سر "آب پاش" بيشتر نخوانده اند و ناگهان احساس كرده اند كه ديگر پيمانه عظيم درك و فهمشان را هيچ "آب حوضی" هم نمي تواند به تنهايی خالي كند. سبك مغزی چنان سبكسری را در اينان القا می كند كه از نگاه عاقل اندر سفيهشان كه توام با آرامشی قاطرگونه است مي توان تصوير دلقكی را بر روی بادكنكی مجسم كرد كه هر چه بيشتر بادشان كنی، لبهای دلقك گونه شان بيشتر از هم به لبخند و خنده باز می شود.
گاهي با خود مي گويم، امروزه، هيچ علمی افضل تر از كنار آمدن با اين عوام كالانعام و همه كساني كه طناب دار را در روياهايشان بر گردنت مي پيچيند ولي همواره از تو التماس دعا دارند نيست.
علم قيد و بندی است كه اگر به آن صفت شناخته شدی از آن خلاصی نداری. علم ديوار بلند و قطوری است كه جز از راههای معقول و شناخته شده و محدودی كه در برابرت مي گذارد، گريزی نداری. اصلا هيچ آدم عالمی را ديده ايد كه در كوچه ها تيله بازی كند! هيچ عالمي را ديده ايد كه تا مرز جنون سر به سر كسي بگذارد! هيچ عالمي را ديده ايد كه فحاشی و تند خويی كند! هيچ عالمي را ديده ايد كه از يك آدم سربراه و سربزير، سگی بسازد كه پارس كند و نيش دندان نشان دهد. خاصيت علم چنين است و هر كه در قالبی ديگر رفتار كند او را عالم نمی شناسند. اما بازار مكاره اين ناشران علوم را بنگريد. علم اگر خاصيت و سودي براي اهل آن ندارد اما برای دور و بری ها و كساني كه از مزايای آن منتفع مي شوند، سود سرشار دارد. كاغذ فروش، ناشر، چاپخانه، تبليغات چی، ليتوگراف و شيرازه بند همگي از لاشه اين شكار نيم خورده شير، شكمی از عزا در می آورند و عالم حيثيت خود را بر مي دارد و سرگشته و مبهوت در جستجوی گوشه امن و عزلتی مي گردد تا نانش كه هيچ نامش هم برباد نرود.
بی حد و مرزترین قلمروها ی هر فردی تنها ذهن اوست. ذهن جولانگاه هر خواسته محقق ناشدنی و جایگاه برآورده شدن هر حاجتی است.
در این قلمرو سرباز و پاسبان و گزمه و داروغه و توپ و تانک و ساواکی و جلاد و شمشیر و خنجر و تهدید و ارعاب جایی ندارد.
اما تا به حال فکر کرده اید که زیبایی نهانخانه ذهن هر آدمی به اندازه وسعت و نوع تفکرات خود اوست؟بگذار چنین بگویم. جلادی که جز در فکر کشتن طعمه خود نیست دژخیمی که سر را همیشه جدا از بدن می پسندد و خر مقدسی که همه را در آتش قهر و غضب میبیند و هر آدم حقیر و کوچکی که دنیا را در ذهن خودش کوچک میبیند چگونه می تواند عظمت .بزرگی. قداست. نور. روشنایی. اخلاص. صمیمیت. شجاعت. صبر. تواضع. زیبایی. بخشش و هر آنچه را که از روزمرگی ها اوج دارد در قالب ذهن خود بگنجاند و آن را بپروراند؟
حال شما قلمرو ذهن این را ببینید که مکانی است به وسعت یک خانه عنکبوت گرفته که تنها یک حیاط خلوت دارد و یک توالت و دگر هیچ.
میگویند شخصی وارد جهنم شد و عده ای را دید که با قاشق های خیلی بلند که فقط می توانستند قسمت انتهای آن را بگیرند بر گرد یگ دیگ بزرگ و پر از غذا گرسنه و افسرده و پریشان نشسته اند.هیچکدام از آنان نمیتوانستند خود را سیر کنند.
اما این فرد وقتی وارد بهشت شد دقیقا همین صحنه را دید اما کسانی که بر گرد این ظرف غذا نشسته بودند همگی سیر و خندان و شاکر بودند.
این شخص از خداوند پرسید ای خدای دانا حکمت این داستان چیست؟ و خداوند پاسخ داد اینها (بهشتیان) " یاد گرفته اند که یکدیگر را سیر کنند".
انسان نمی تواند به آسمان نیاندیشد!
چگونه میتواند؟!
مگر
انسانهایی که عمر را بی چرا
به چریدن مشغولند
سر را به زمین فرو برده اند
پوزه در خاک دارند
و غرق در آب و علفند
این ها که "گوسفندان دوپایند"
"علی شریعتی"
این مطلب را از میان یادداشتهایم در سفری که چند سال پیش به برازجان داشتم پیدا کردم.
هنگامی که هرم آفتاب آهسته آهسته در پشت نخلستانهای شهر فرو می نشست سر در راه نهادم. در پیچ اولین خیابان مغازه محقر و تاریکی بود که نور خسته و بی حال یک لامپ گرد و خاک گرفته بر دیوار کاهگلی مغازه رنگ غم می پاشید. نگاه پیرمرد که بر پله دکانش نشسته بود اولین چشمانی بود که این مسافر غریب را بدرقه می کرد. از خرده چوبهای ریخته شده می شد حدس زد که اینجا نجاری است.
بزی قهوه ای رنگ بر روی دو پا آخرین برگهای بالاترین شاخه را که به دندانش میرسید از شاخه می کند. دختری سبزه رو به غمزه از من رو برگرداند و از در فلزی سبز رنگ که زنگار قرمز آن را خورده بود به درون خزید.
بازار میوه این شهر در این هنگام پر رونق تر از همه جا بود. بوی ماهی حلوا و مارماهی و باریکه گندابی که در وسط بازار جاری بود با همهمه گاریچی های سبزی فروش درهم می آمیخت. زنی که چانه اش خالکوبی شده بود در سفره کوچکش پربی (سبزی خلفه به زبان محلی) و پونه و تره می فروخت و چه ارزان.
عربی دشداشه پوش در دکان پلاستیک فروشی اش که وصله ناجور این بازار بود انواع آفتابه های رنگارنگ را به نخ کشیده بود. کودکی سوخته و دمپایی پوش مجال آن را یافته بود که تا وقتی مادرش پول سبزی را می دهد محو تماشای اسباب بازی های پلاستیکی شود. سایبان های مشکی و پارچه ای بازار سر در شب فرو می بردند.
نخلستانهای آبستن شهر در لحظات پایانی روز در رخوتی مرگبار فرو می رفتند و زندان قدیمی شهر غم سنگین زندانیان گذشته اش را در دل خود می ریخت. گویی این زندان غریبی است که هنوز در غم زندانیان پر کشیده اش خاموش فریاد میکشد. زندانی که از بزرگی زندانیان اش تحقیر شده است.......
اردیبهشت ۱۳۷۶
وقتی که بچه ای دبستانی بودم عکس های فراوانی از شاگردان کلاس ششم را که شاید بیست سال قبل از آن مدرسه فارغ التحصیل شده بودند یکجا در یک قاب بزرگ شیشه ای روبروی دفتر دبستان نصب کرده بودند تا رئیس دبستان را افتخاری باشد از تربیت این نسل و بچه ها را شعفی و غروری کودکانه که عکسشان را بر دیوار بلند و ترک خورده فرهنگ می بینند.
وقتی که محو تماشای عکس های ۳ در ۴ این کودکان عیال وار بودم هرگز در تصورم نمی گنجید که روزی عکسی خواهم شد در قاب آیینه این روزگار خاک گرفته و هرگز نمی توانستم تصور کنم که بیست سال بعد کودکی تیزبین و باهوش در یک زنگ تفریح همچون من در مقابل این عکسها می ایستد و اتفاقا به قیافه من با آن سر تراشیده و چشمان گرد و سیاه می خندد.
ولی امروز در آستانه رسیدن به خط پایان زندگی تصویر مبهم و درهم شکسته ای از خود بر بوم زندگی گذاشته ام و آن را در یکی از راهروهای هزارپیچ و نیمه تاریک این راه بی بازگشت گذاشته ام تا دیگران را که از پی من می آیند لختی درنگ باشد به تماشای عبرتی و یا تن سپردن به سرنوشتی که ما پیشاپیش آنان رفتیم.
"فردا"
فردا دوباره خورشید خواهد دمید.
فردا دوباره دخترکم کیف بر پشت در انتظار زودتر سپری شدن زنگ ریاضی از آنسوی خیابان برایم دست تکان خواهد داد.
فردا دوباره پسر کوچکم ماشین های کوچک و رنگارنگش را به نظم خواهد چید تا خود سوار بر یکایک آنها از پیچ و خمهای خیابان گونه نقش قالی با مهارت و سرعت به تعقیب مجرمان برود. آه از این دره ها و پیچ های تند و بی پروائی کودکان از خطرات!
فردا دوباره پیرمرد جاروفروش در کوچه های بن بست شهر با تمام قوا در حلقوم ناتوان خویش مطاعش را جار خواهد کشید.خستگی را چگونه از چهره اش بروبم؟
فردا دوباره خواب مادر را خواهم دید که نفس زنان زنبیل در دست از فرودست خیابانها خود را به منزل میکشاند.
فردا دوباره من آرام و بی صدا درب را میگشایم و در خلوت صبح از ازدحام ساعتی بعد که همه جا را فرا خواهد گرفت میگریزم.
فردا از جنس امروز خواهد بود مگر آنکه:
تو از جنس دیروزت نباشی.
فردا روز دیگری خواهد بود تنها اگر دنیا را آنطور که همیشه دیده ای نبینی.
فردا خورشید به رنگ دیگری درخواهد آمد اگر رنگ دیگری بیابی.
فردا همه صورتکها و چهره ها معنی خواهند داشت اگر درکشان کنی.
فردا دستها مهربانتر خواهند بود اگر اندیشه یاریشان داشته باشی.
فردا پسرم با بهترین ماشین کوچکش به تفریح جنگل و دشت خواهد رفت اگر در اندیشه تعقیب مجرمان برنیاید.
فردا دخترم پیچیده ترین معادلات را در کلاس حل میکند اگر دایره مجهولاتش را بیاد نیاورد.
فردا در ازدحام شلوغ شهر یک تنه دیوانه وار دل به دریای مواج ماشینها خواهم سپرد و "از برکت دیوانگی به آزادی و امنیت خواهم رسید. آزادی و امنیت از فهمیده شدن. زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند".
فردا هم که آمد برای فردایش فکری خواهم کرد.
بعضی ها خوب حرف می زنند. بعضی ها حرف خوب می زنند. بعضی ها حرف نمی فهمند. بعضی ها حرفها را جور دیگری می فهمند. بعضی ها اصلا حرف نمی زنند. بعضی ها حرف حساب نمی فهمند. بعضی ها ..........
دنیای غریبی است. شخصی می گفت من مدتها است که برای گوشهایم فیلتر گذاشته ام. فقط می خواهم حرفهایی را که دوست دارم بشنوم. گفتم کار بزرگی است اما اگر بتوان برای زبان و چشم هم فیلتر گذاشت آنگاه شاید تلخی و آزار گزنده زبان و یا نگاه شاید نتواند آیینه صاف و بی آلایش قلبی را بخراشد و ذهن زلال خاطری را مکدر کند. فقط در دل آرزو میکنم سر و کله فیلتر شکن ها بزودی در این وادی پیدا نشود.