از دوردست ها صدا می آمد. فریادهایی خاموش. چکاچک خشاب هایی که گلوله ها را جان لوله می بردند تا شاید جانی بستانند. کلاغی شتابان از شاخ درختی پرید.بوی باروت می آمد. در دور دست ها ذهن های مردمان پر بود از آرامش سنگینی که بوی طوفان داشت.
کودکی ماشین کوچکش را به دره های خیالی پرتاب کرد. کودک غمگین از جا برخاست لابد راننده اش مرده بود. شب سنگین می نمود و سکوت مرگبار. فرشتگان ملکوت در گوشه ای از عالم بالا جایی بر روی ابرها نشستند تا صدای بالهایشان را کسی نشنود. زیر چشمی همه جا را می پاییدند. "عبدالجبار"سرفه کشداری کرد و از جایش برخاست. نفس ها به شماره افتاد.تفنگ دولول قدیمی خاک گرفته اش را از میخ زنگار گرفته روی دیوار برداشت و فرز وچابک جایی را نشانه رفت. تفنگ را پایین آورد. دستی بر قنداقش کشید و گلنگدنش را بی مهابا به جلو کشید. با خشونت تمام دستی به پر شالش برد دو گلوله را در حلقوم تفنگ نهاد و گلنگدن را به عقب کشید. محسن چشم هایش را بست. بهمن قصد غلطیدن از کوه را داشت. سید خواب قربانگاه گوسفندان را میدید. قطره خونی از گوش راننده آن کودک غمگین بر زمین چکید. عباس در آستانه در ظاهر شد. فریادهایی خاموش از عمق جانها زبانه کشید که "آه عباس" اینجا نایست. قبل از آنکه بمیری مرده باش.
اما خشم ها باروت گلوله هایند. بدیها و خباثت ها از هر برقی شرربارترند. غضب ها سوزنده تر از آتشند. گاهی در آغوش گرفتن ها و سلام و درودها مرگبارتر از هر دام و نفرینند و چه بگویم گاهی رایحه گلاب از بوی تند نفاق مشمئز کننده تر است.
صدای سوت کر کننده قطاری همه جا را پر کرد. بوی باروت و زبانه آتش فضا را آکنده ساخت. هیچ چیز پیدا نبود. فرشتگان به سرعت برق و باد در فضای اثیری ملکوت گم شدند. قلبی تا آستانه سکون پیش رفت. مردی ایستاده در پشت درب بیهوش شد. هیچ چیز پیدا نبود.
صبح روز بعد هوا آفتابی بود. تلولو خورشید بر روی برفهای ستیغ کوه موضوع نقاشی جشنواره های دوسالانه بود. کودکی سرزنده و خوشحال آخرین ماشین کوکی اش را سوار شدو به گردش رفت. عابری لبخند زنان می رفت تا شیر یارانه ای اش را بگیرد.
تنها در آن دوردست ها بر روی برفهای سفید و کورکننده در زیر تابش خورشید چند قطره خون پیدا بود و جای پاهایی که می رفت آفتاب محوشان کند.
دیدم که درختان مقاوم گز و تاق که در کویر میرویند اینچنین با بیرحمی طبیعت زنده می مانند و استوار.
اصلا" زندگی همه اش مبارزه است و مقاومت و این همان معنی رنجی است که خداوند می گوید"انسان را در رنج آفریده ایم". اما اگر در میان همین آلام و دردها و رنجها جائی در کنار گوشه ذهنمان باغی نسازیم و دلهای مشتاق را به میهمانی آن دعوت نکنیم مثل جنگجوئی می شویم که یا باید یکسره با طبیعت و طبایع مختلف آدمها بجنگیم و یا اینکه خشک و پژمرده در زیر آفتاب بیرحم همچون برگ خشکی اسیر پنجه باد شویم.
سلام
و خداوند قلم را آفرید و آن را به دست انسان سپرد تا انسان. گذشته و حالش را از یاد نبرد و امانت سنگینی را که درستی و صداقت و راستی است به آیندگان بسپارد.
امروز اولین روز ورود من به دنیای مجازی اما واقعی وبلاگ است (قدم نورسیده مبارک)!!