من از پشت هیچستانم
من از دیار غربت و بدنامی
دیدار آشنا می طلبم و خوشنامی
چه کسی مرا پذیرا خواهد شد؟
دریغ از همدمی که عمری همراهم بود!
*****************************************************
پیش فرض های ذهنی را چگونه می توان تغییر داد؟ برنامه های ذهنی از پیش تعیین شده افراد را که تبدیل به " باور " شده است چگونه می توان دگرگون ساخت؟ چگونه می توان در سلول غربت و جاودانه تنهایی کسی که هنوز دو قدم بیشتر نرفته باید برگردد و بعد دیوار و دیوار، چگونه می توان باغی به وسعت بهشت را بر دیوار های تنگ خیالش نقاشی کرد؟ چگونه می توان برای کسی، طعم تلخ و گس شراب را توجیه کرد تا مستی و راستی آن را دریابد و ایمان بیاورد به آنکه از برنامه های ذهنی می توان لحظه ای خلاصی یافت تا لااقل چون موری نباشد که نداند بر فرشی زبر یا در جنگلی انبوه گام می نهد یا بر دیواره بلند اهرام؟
مرا چکار با این جماعت؟ بگذار آسوده باشم از اینکه کسی یا کسانی مرا انتظار می کشند که نور از تاریکی باز می شناسند و در وسعت نظر خویش چنان مرا از خود بی خود خواهند ساخت که مرا از بیان هر کلامی و ایراد هر دفاعی برای هر اتهامی بی نیاز خواهند ساخت همانانکه عدل و انصاف را چنان می فهمند که با آن زیست اند نه آنکه آن را عمری بر خود بربسته باشند و عمری وانمود کنند که چنین و چنان بوده اند.
اگر آنان نبودند و یا تصویر وجود آنان در ذهنم نبود، مرا چگونه یارای زیستن بود در این هیچستان سرد و مزخرفی که "زندگی مسالمت آمیز " نام دارد.
ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم. سال 1363 خود داستان بلند و ناگفتهاي دارد كه بي شباهت به دوران سياه "حافظ" نيست. دوراني كه در آن هر رند شرابخواري، مرتدي مهدورالدم است و هر كس اندك آبرويي دارد و ذهني دگر انديش، بايد سر در گريبان چاه فرو برد و بنالد و بگريد و شب هنگام در حالي كه قلبش از ترس و فشار در حلقومش ميطپد شب را به صبح آورد و صبح هنگام در مدح امير اتابك و ديگر كوچك مغزهاي تيموريان غزلها بسرايد و باز شباهنگام تلخ بگريد و به عيال و فرزندانش فكر كند كه چگونه صبح روز بعد نقاب ريا بر رخسار كشد و از در تزوير درآيد و سر بر آستان حضرت آقا بسايد و زبان به مدح و ثنا بگشايد و باز شب در بستر سنگين و خفقان آور عمر هميشه سياهش بخسبد و صبح در كنار همان خيل عظيم روحانيان و واعظان كه فقط به تفسير حساسند اما نه به تزوير، بايستد و باز كمر به تعظيم بدارد و از خدا عمري كوتاه بخواهد تا همچون مفتي سفيد موي شهر بيش از اين زبان به مدح و ثناي جلاد و چوپانش نگشايد و خود را در زير بار سنگين اين طعن و لعن روزگار گرفتار نسازد.
داشتم ميگفتم كه ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم. سال 1363 براي خيلي ها فقط يك عدد و يا فقط يك سال نيست . سال 1363 براي كساني كه در آن زمان، سموم نفس كش را استنشاق كردهاند و خواستهاند زنده باشند و زندگي كنند يك معني ديگر دارد.
سال 1363 يعني سالي كه فقط بايد مستمع ميبود. مستمع خزعبلاتي كه انتها نداشت. سال 1363 سالي بود كه فقط بايد چشمي داشت تا "كانال يك" را ديد و گوشي كه فقط بايد تكرار سخنرانيها را شنيد و زباني كه بايد فقط با آن مزه تلخ غذا را چشيد. اگر نميشنيدم حرفهايي را كه به گوش خود شنيدم هرگز باور نمي داشتم كه چنين حرفهايي را هم ميشد مرتكب شد! شايد حرفهايي مثل بحث شيرين لواط و زنا از زبان آ.يت.ا.ل.هي كه ديگر امروز از چهره نوراني و مشعشعاش! جز گرد نكبت و نفرت بر چهره مستمعان تحقير شدهاش چيزي نميپاشد. از زبان آ.يت.ال.هي كه امروز گرفتار آلزايمر شديد است بطوري كه حتي دستور قتل فرزند خود را بياد نميآورد. از زبان آ.يت.ال.هي كه امروز سوزن سخنش بر روي يك حديث مجعول گير كرده است تا نشان عدالت درجه يك را به پاس قرباني كردن فرزندش و فرزندان اين ديار از دست مح.مو.د بگيرد.
داشتم چه ميگفتم...
يادم آمد ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم. شايد در همين سالها بود كه چند هزار نفر بطور كاملا پنهاني در سينه گورها آرميدند. اما به كدامين گناه.
همكار مرحومم در حالي كه موهاي سرش هنوز تقريبا سياه بود، ابروهاي سفيد شدهاش را نشان ميداد و ميگفت پنج سال است كه زنم به جرم فرياد كشيدن در كنار گور فرزندم كه به جرم نفاق به جوخه اعدام سپرده شده بود دستگير و زنداني است و دو فرزند دختر 14 ساله و دوقلويم سه سال است كه در همان بند مادرشان زندانياند و دو فرزند دوقلوي ديگرم محمد و مهدي كه 9 سال بيشتر ندارند هر روز چشم انتظار مرا ميكشند كه هم مادر و هم پدر و هم خواهرانشان هستم.
سال 1363 هنوز شايد همان سالهايي است كه فقي.ه عاليقدر تئوري " و.لا.يت. ف.قي.ه" را به خورد امت هميشه در صحنه ميدهد و فرزندان حضرات عظام همچون رف... هنوز آنقدر بزرگ نشدهاند تا با همبازي و همپالكي خود آقا شهرام جزا... نرد عشق ببازند و مال بياندوزند و به نام پدر كام خود شيرين كنند و خلقي را گرفتار در انقلابي كنند كه بويي از فرهنگ در آن پيدا نيست. م.حم.ود هم هنوز نوجواني است كه در مغازه آهنگري پدرش، خواب كاوه آهنگر ميبيند تا وقتي بزرگ شد سپر و جنجري بسازد تا با آن جگر مردم را از سينه بيرون كشد و همچون دون كيشوت با دشمن هميشه فرضي معرفي شده از سوي ره.بر خود، بجنگد.
داشتم ميگفتم كه ديروز بطور كاملا اتفاقي يك برنامه موسيقي سنتي را كه پنهاني در يك مجلس خصوصي در سال 1363 ضبط شده بود شنيدم.
برادرم ميگفت در همه آن سالها و در سالهايي بسيار پيش از اين همچون زمان صفويه و قاجار كه موسيقي جرم بود و شنييدنش حرام، نوعي سه تار كوچك ساخته بودند به نام "آستيني". اين سه تار كوچك به راحتي در ميان آستينهاي گشاد آن زمان گم ميشدو صدايي داشت بسيار ضعيف و پايين كه گوش هيچ نامحرمي در هنگام گذر از كنار آن خانه آن را نميشنيد. اين ساز از صداي ضعيف و ظريفي برخوردار بود و فقط نوازنده و شنونده نزديك به ان را محظوظ ميساخت نه گوش نامحرم داروغه و پاسبان را و يا به قول امروزي ها گاردهاي زره پوشي را كه باتوم دارند و برق دارند و زندان پر از ويروس دارند و يك قاضي عادل و عاقلي همچون قاضي مر.تضو.ي دارند و يك ر.ه.بر فرزانه دارند كه او را در خانه فري صدا ميزنند و همان كه روحي لطيف و خبير دارد و صد فرزانه يكجا به شوهر ميدهد و ...
سالها بايد بگذرد تا باز كودكان دگر باره در كوچه و بازار بريزند و دف و تنبور بردارند و بر طبل رسوائياشان بكوبند و چنين بخوانند كه:
آب است و نبيذ است
سميه روسپيذ است
.................
و الي آخر
آه از مشقهايم
آنها را چه كسي شست؟!
استكان آبي شايد
و يا دستهاي يخ زده دلبري
كه در آب رودخانهاي سرد
مشقهاي سيماني من را غربال ميكند
تا شايد سنگريزهاي از طلا بيابد!
******************************
به خيال خودتان هر چه ميخواهيد بنويسيد شايد كه جاودانه بمانيد. دفترچه خاطرات روزهاي تلخ و شيرينتان را هر روز با حلاوت وصال و يا تلخيهاي جدايي پر كنيد. جام سركش انديشههاي دورپرواز را به اميد رهايي و يا آرميدن در بستري كه در دوقدميتان پهن شده است هر روز سر بكشيد به اين اميد كه شايد روزي با نوشتنهاي پي در پي و بي امان جاودانه بمانيد. اما دريغ...
دفتر خاطراتتان را شايد ليوان آبي و يا استكان چاي غليظي به يكباره خواهد شست و شما خواهيد ماند تنها و درمانده با دو چشم گشوده و مات و مبهوت بر كاغذ سفيدي كه اكنون رنگهاي سبز و آبي و سياه آن چنان درهم تنيده شدهاند كه هيچكدامشان را از يكديگر بازنخواهيد شناخت.
اين تماشاخانه رنگها و اين بازي جذاب و زيباي رنگها كه اكنون معني و مفهوم ديگري يافته اند مرا مي كشاند به وادي اين فكر و خيال كه جاودانگي چقدر بي معني است. هر عصر و نسلي و هر فكري و يا هر قلمي و قدمي، يك پله را مي ماند از اين نردباني كه هيچ كس از آن پايين نخواهد آمد. داشتم فكر ميكردم كه اگر بخواهي تا چند هزار سال ديگر حرفي زده باشي بايد آن را بر روي سنگهاي صخرهاي دور حكاكي كني تا شايد روزي چوپاني كه براي سير كردن شكم گوسفندانش گذرش بر آن دره فراموش شده اوفتاد سنگ نبشتههايتان را ببيند و به تماشا اندكي درنگ كند و پيران ده را خبركند كه بياييد كسي چيزي بر ديوار فراموشي نوشته است كه سراسر خطي خرچنگ و قورباغه است و باد و باران و آفتابي كه بر آن خورده است كاتبشاش را يكسره از ياد برده است و كلام آن در آسياي بيرحم زندگي چنان در بين سنگهاي زمخت روزگار ساييده شده است كه معني و مفهوم آن را هم از بين برده است.
و اين حكايت همچنان دارد قرباني ميگيرد حتي در عصر ارتباطات نوين كه نسخههاي جديد نرم افزاري چنان به پيش ميتازند كه پشتيباني از ورژنهاي قديميتر را يكسره به فراموشي ميسپارند و چوپاني كه هزاران سال بعد سي دي مشقهاي مرا پيدا كند آن را به گوسفند نورچشمياش ميدهد بلكه او بتواند هضمش كند.